انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1017 100 1

call

تلفظ call
تلفظ call به آمریکایی/ˈkɒl/ تلفظ call به انگلیسی/kɔːl/

معنی: صدا، دعوت، ندا، احضار، بانگ، نامبری، طلب، فریاد، ملقب کردن، خواستن، احضار کردن، صدا زدن، نامیدن، فرا خواندن، خواندن
معانی دیگر: (با صدای بلند) خواندن، اعلام کردن، ندا دردادن، بانگ زدن، خطاب کردن، نام گذاری کردن، فریاد زدن، جار زدن، داد، آوای بلند، بیدار کردن، تلفن زدن، مکالمه ی تلفنی، تماس تلفنی، صدا یا آواز (جانور)، صدا زدن (حیوانات یکدیگر)، تقلید صدای حیوانات (برای جلب و شکار آنها)، دستگاهی که صدای پرنده را تقلید می کند، صدای طبل و شیپور و غیره، به ملاقات رفتن، ویزیت کردن، ملاقات کوتاه، درخواست، تقاضا، نیاز، الهام، انگیزه (به ویژه برای کارهای مذهبی)، جذبه، کشش، شیفتگی، (ورزش) داوری یا نظردهی داور مسابقات، داوری کردن، رسما اعلام کردن، (امریکا) تعطیل یا موقوف کردن، به بعد موکول کردن، فراخوانی، حاضر غایبی، حاضر غایب کردن، (بازار سهام) اختیار خرید سهام در تاریخ و قیمت معین (در مقابل: put)، امتیاز خرید، (اوراق قرضه و بهادار) پول دارنده ی اوراق قرضه (یا طلبکار) را مسترد کردن، (پوکر) دست کسی را خواندن، بلوف کسی را دیدن، خبر، خواندن اسامی

بررسی کلمه call

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: calls, calling, called
(1) تعریف: to shout or cry out.
مترادف: cry, exclaim, hail, hallo, holler, roar, scream, shout, yell
مشابه: bellow, clamor, name, sing, speak, utter, vociferate

- She called his name, but he didn't answer.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نام او را صدا زد، اما جوابی نداد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او نام او را نام برد، اما او پاسخ نداد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to summon, ask, or invite.
مترادف: ask, invite, summon
مشابه: beckon, buzz, challenge, claim, conjure, demand, invoke, postulate

- Our host called us to dinner.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] میزبان ما ما رو به شام دعوت کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] میزبان ما ما را به شام ​​فراخواند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to attract.
مترادف: attract, tempt
مشابه: allure, beckon, entice, lure

- You'll call attention to yourself wearing that funny hat!
ترجمه کاربر [ترجمه ***] تو توجهات رو با پوشیدن این کلاه مسخره به خودت جلب میکنی
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به خودت توجه کن که کلاه مضحکی به سرت زده!
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما توجه خود را به پوشیدن این کلاه خنده دار جلب می کنید!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to awaken (one) from sleep.
مترادف: arouse, awaken, wake
مشابه: stir

- Go lie down and I'll call you in an hour.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] برو دراز بکش و من تو رو یه ساعت دیگه صدا میکنم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برو دراز بکش و یک ساعت دیگه بهت زنگ می‌زنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] برو دروغ بگو و من در یک ساعت با شما تماس خواهم گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to telephone.
مترادف: buzz, phone, telephone
مشابه: contact, dial

- Please call me as soon as you get to New York.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لطفا به محض اینکه به نیویورک رسیدین بهم زنگ بزنین
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] به محض رسیدن به نیویورک، با من تماس بگیرید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to make a sound to attract (animals).
مترادف: attract, lure

- The hunter called the ducks.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شکارچی به اردک زنگ‌زده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شکارچی به نام اردک ها
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to summon officially.
مترادف: invoke, rally, summon
مشابه: assemble, collect, convene, convoke, gather, muster, petition

- The witness was called to testify in court.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] شاهد برای شهادت به دادگاه احظار شد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شاهد این بود که در دادگاه شهادت بدهند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شهادت در دادگاه شهادت داده شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: to announce or order as (a meeting, election, or the like).
مترادف: announce, command, declare, decree, demand, order, proclaim
مشابه: assemble, bid, convene, convoke, instruct, muster, require

- The director called an emergency meeting.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] کارگردان یک جلسه اظطراری اعلام کرد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رئیس جلسه اضطراری اعلام کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کارگردان یک جلسه اضطراری به نام
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: to bring under review or consideration.
مترادف: consider
مشابه: bring, estimate, judge, reckon, review

- The court called our case.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دادگاه به پرونده ما زنگ زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دادگاه پرونده ما را فراخواند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: to name.
مترادف: denominate, dub, entitle, name, term
مشابه: christen, denote, designate, identify, specify, style, tag, title

- Her parents called her Mary after her grandmother.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] والدینش پس از(مرگ)مادربزرگشاو را مری صدا می کردند.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] والدینش او را مری می‌نامیدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پدر و مادرش پس از مادربزرگش مریم را می خواندند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He hasn't yet decided what to call his new book.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] او هنوز تصمیم نگرفته است که کتاب جدیدش را چه نامگذاری کند.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هنوز تصمیم نگرفته که به کتاب جدیدش زنگ بزنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او هنوز تصمیم نگرفته است که با کتاب جدیدش تماس بگیرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: to give a descriptive name or label to.
مترادف: dub, label, name, specify, style, term
مشابه: characterize, denote, describe, identify, indicate, tag

- He called me a thief.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون بهم گفت دزد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او من را یک دزد نامید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: call for, call off
(1) تعریف: to speak loudly for the purpose of attracting attention; yell; shout.
مترادف: cry, hail, halloo, holler, shout, yell
مشابه: bellow, exclaim, roar, scream, speak, vociferate

- She called to him, hoping to stop him from falling into the ditch.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] او را صدا زد، به امید آن که او را از افتاد داخل خندق(گودال) متوقف کند
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به او زنگ زد، به این امید که جلوی افتادن او را بگیرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به او گفت، امیدوار است که او را از سقوط به خندق جلوگیری کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to telephone someone.
مترادف: phone, telephone
مشابه: buzz, contact, dial

- I called yesterday, but no one answered the phone.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] من دیروز زنگ زدم، ولی هیچکس تلفن رو جواب نداد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دیروز زنگ زدم اما کسی جواب تلفن رو نداد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من دیروز نامزد کرد، اما هیچکس تلفن جواب نداد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to make a visit.
مترادف: visit
مشابه: drop by, drop in, pop in, stop at, stop by, stop in

- Call on us when you are in town.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی اومدی شهر باهامون تماس بگیر
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] وقتی در شهر هستید با ما تماس بگیرید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to beckon or to seem welcoming or enticing.
مشابه: beckon

- It had been a long day and her comfortable bed was now calling to her.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] این یک روز طولانی بود و حالا تخت راحتش او را دعوت میکرد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] روز درازی بود و بس‌تر راحت او اکنون به او زنگ می‌زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این یک روز طولانی بوده و تخت راحت او اکنون به او دعوت شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: a shout or loud cry.
مترادف: cry, outcry, shout
مشابه: clamor, hail, holler, scream, uproar

- We didn't hear his call for help.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] ما فریادش برای کمک را نشنیدیم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما صدایش را برای کمک نشنیدیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما تماس تلفنی برای کمک ندید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: the sound made by a bird or animal.
مترادف: cry, song
مشابه: bird call

- This bird has a distinctive call that is difficult to imitate.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] این پرنده یک صدای متمایز دارد که برای تقلید دشوار است.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این پرنده یک تماس متمایز دارد که تقلید آن دشوار است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این پرنده یک تماس متمایز دارد که تقلید آن دشوار است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a demand or need.
مترادف: demand, necessity, need, summons
مشابه: appeal, cry, request

- Do you think there is a call for this sort of product?
ترجمه کاربر [ترجمه ***] آیا شما فکر میکنید نیازی برای این دسته از محصولات وجود دارد؟
|

ترجمه کاربر [ترجمه مریم] شما فکر می‌کنید تقاضا برای این محصول وجود دارد؟
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آیا فکر می‌کنید فراخوانی برای این نوع محصول وجود دارد؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا شما فکر می کنید که این نوع محصول برای این تماس وجود دارد؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- There is really no call for you to keep explaining.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] واقعا هیچ نیازی نیست که به توضیح دادن ادامه بدهید.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] واقعا دلیلی برای توضیح دادن نداری
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تقاضای شما برای توضیح دادن وجود ندارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: an act of telephoning.
مترادف: buzz, ring

- We got her call early this morning.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امروز صبح زود بهش زنگ زدیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] امروز صبح زود تماس گرفتیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: a brief visit.
مترادف: stopover, visit
مشابه: pause, sojourn, stay

- He paid his grandmother a call.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] او یک سر به مادربزرگش زد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون به مادربزرگش زنگ زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او تماس مادر بزرگ خود را پرداخت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: a summons, request, or invitation.
مترادف: change, direction, directive, instruction, invitation, order, request, summons
مشابه: bid, command, notice

- He didn't want to go to war, but when he got the call, he was prepared.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] او نمیخواست به جنگ برود ولی وقتی فراخوانده شد(احظار شد)، آماده شد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او نمی‌خواست به جنگ برود، اما وقتی تماس گرفت، او آماده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او نمی خواست به جنگ برود، اما زمانی که تماس گرفت، آماده شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: the attraction or fascination of something.
مترادف: allure, appeal, attraction, draw, fascination, invitation, lure
مشابه: charm, enticement

- He loved living in the country but she felt the call of the city.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دوست داشت در روستا زندگی کند، اما احساس شهر را احساس کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او دوست داشت که در این کشور زندگی کند اما شهرتش را احساس کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه call در جمله های نمونه

1. call me (on the phone) tonight
ترجمه امشب به من تلفن بزن.

2. call me on line 12
ترجمه با خط فرعی 12 به‌من تلفن بزن.

3. call me tomorrow evening
ترجمه فردا شب به من تلفن بزن.

4. call me when you need help
ترجمه هر وقت به کمک نیاز داری مرا صدا بزن.

5. call the hotel desk and . . . .
ترجمه به اطلاعات هتل زنگ بزن و . . . .

6. call the plumber!
ترجمه لوله کش را خبر کن‌!

7. call your mother; perhaps she is lonely
ترجمه به مادرت تلفن بزن‌; شاید دلتنگ باشد.

8. call (something) into question
ترجمه (به ویژه ازنظر اخلاقی) مورد تردید قرار دادن،زیر سوال بردن

9. call a halt
ترجمه دستور ایست دادن،(موقتا) قطع فعالیت کردن

10. call a spade a spade
ترجمه بدون پرده‌پوشی حرف زدن،رک‌گویی کردن

11. call a spade a spade
ترجمه رک حرف زدن،واژه‌ی درست (حتی اگر زننده هم باشد) را به کار بردن

12. call back
ترجمه 1- باز خواندن،به مراجعت دعوت کردن 2- تلفنی جواب دادن،متقابلا تلفن زدن

13. call deposit account
ترجمه حساب سپرده‌ی دیداری (عندالمطالبه)

14. call down
ترجمه 1- (به خدا و کائنات) روآوردن 2- (عامیانه) سخت نکوهش کردن،عیبجویی و بازخواست کردن

15. call for
ترجمه 1- ایجاب کردن،نیاز داشتن

16. call forth
ترجمه ایجاد کردن،به وجود آوردن،به کار انداختن

17. call in
ترجمه 1- (برای کمک یا مشورت) احضار کردن،فراخواندن 2- (پول یا اوراق بهادار و غیره را) از گردش خارج کردن،جمع‌آوری کردن 3-درخواست پرداخت کردن

18. call into question
ترجمه مورد سئوال یا تردید قرار دادن،زیر سوال بردن

19. call it a day
ترجمه دست از کار کشیدن (و به فردا موکول کردن بقیه‌ی کار)

20. call it quits
ترجمه (امریکا - عامیانه) 1- (بازی یا کار و غیره) خاتمه دادن،ول کردن،متوقف کردن 2- ترک دوستی (یا همکاری و غیره) کردن

21. call loan
ترجمه وام دیداری (عندالمطالبه)

22. call names
ترجمه فحش دادن،اسم بد روی کسی گذاشتن،بد و بیراه گفتن

23. call names
ترجمه دشنام دادن،به زشتی نام بردن (از)،لقب زشت دادن به،ناسزا گفتن

24. call off
ترجمه 1- (اقلام یا اسامی را با صدای بلند) خواندن 2- موقوف کردن،کنسل کردن،به هم زدن،به بعد موکول کردن

25. call on (or upon)
ترجمه 1- (مختصرا) ملاقات کردن،به دیدار رفتن 2- در خواست کردن،دعوت (به صحبت یا عمل) کردن

26. call on the carpet
ترجمه سرزنش کردن،موآخذه کردن،سرکوفت زدن

27. call option
ترجمه اختیار خرید یا عدم خرید (سهام و غیره)

28. call out
ترجمه 1- بلند بلند حرف زدن،داد زدن 2- به عمل دعوت کردن،به کار کشیدن 3- (کارگران را) به اعتصاب خواندن

29. call price
ترجمه (سهام و غیره) ارزش اسمی

30. call someone's bluff
ترجمه تو خالی بودن تهدید کسی را با دعوت به مبارزه اثبات کردن،(پوکر) دست کسی را خواندن

31. call the roll
ترجمه حاضر غایب کردن

32. call the shots
ترجمه 1- دستور دادن،فرمان دادن 2- کارها را سرپرستی کردن،اداره کردن

33. call the tune
ترجمه اداره کردن،سرپرستی کردن،آقا بالا سر بودن،زمام در دست داشتن

34. call the turn
ترجمه درست پیش‌بینی کردن

35. call time
ترجمه (ورزش) تایم‌اوت گرفتن،درخواست تنفس کردن

36. call to account
ترجمه 1- توضیح خواستن 2- توبیخ کردن

37. call to mind
ترجمه 1- یادآور بودن،بیاد انداختن 2- بیادآوردن،به خاطر آوردن

38. call to order
ترجمه جلسه را آغاز کردن،اعلام شروع جلسه را کردن

39. call to order
ترجمه جلسه را رسمی کردن،(در جلسه) درخواست رعایت سکوت را کردن

40. call to the colors
ترجمه 1- به خدمت زیر پرچم احضار کردن 2- (ارتش) شیپور زدن و پایین آوردن پرچم

41. call together
ترجمه فراخواندن،فراخوان کردن،(برای گردهمایی) دعوت کردن

42. call up
ترجمه 1- به خاطر آوردن،یادآور شدن 2- (به خدمت نظام) احضار کردن 3- تلفن زدن

43. a call for aid
ترجمه درخواست کمک

44. go call the watch!
ترجمه برو نگهبان را صدا بزن‌!

45. go call your dad!
ترجمه برو بابایت را صدا بزن‌!

46. i call their action madness
ترجمه من این عمل آنها را دیوانگی می‌خوانم.

47. i'll call you sometime next week
ترجمه روزی در هفته‌ی آینده به تو تلفن خواهم زد.

48. please call me at six a. m.
ترجمه لطفا ساعت شش صبح مرا صدا بزنید.

49. the call of a bird
ترجمه صدای پرنده

50. the call of the wild
ترجمه جذبه‌ی دنیای وحش

51. they call him "mr. jazz"
ترجمه به او می گویند ((آقای جاز))

52. to call on a sick friend
ترجمه به دیدار دوست بیمار رفتن

53. to call the police
ترجمه پلیس خبر کردن

54. to call up the class of 1980
ترجمه فراخواندن متولدین سال 1980

55. on call
ترجمه 1- (پزشکان و غیره) کشیک

56. on call
ترجمه (پزشک و غیره) کشیک،گوش به زنگ

57. within call
ترجمه نزدیک،در صدا رس،در دسترس

58. a bugle call
ترجمه صدای شیپور

59. a harmonic call for reforms
ترجمه درخواست همنوا برای اصلاحات

60. do you call this stuff food!
ترجمه اسم این را خوراک می‌گذاری‌!

61. if we call a stupid person wise, it is a kind of irony
ترجمه اگر آدم احمقی را عاقل صدا کنیم،این نوعی طعنه است.

62. the bugle call summoned the soldiers to dinner
ترجمه شیپور سربازان را به شام احضار کرد.

63. a close call (or shave or thing)
ترجمه (عامیانه) نزدیک به خطر یا احتمال وقوع

64. have first call on (someone)
ترجمه از اولویت برخوردار بودن،از درجه‌ی اول اهمیت برخوردار بودن

65. a person-to-person phone call
ترجمه (تلفن) شخصی،از یک نفر به دیگری

66. did your excellency call me?
ترجمه آیا حضرت عالی مرا صدا زدید؟

67. go or i'll call the police!
ترجمه برو وگرنه پلیس را خبر خواهم کرد!

68. he felt the call to become a preacher
ترجمه او احساس کرد که باید واعظ بشود.

69. he had best call his uncle on the phone
ترجمه او بهتر است به عمویش تلفن بزند.

70. he has first call on his daughter's time
ترجمه او از نظر زمان نزد دخترش از اولویت برخوردار است.

مترادف call

صدا (اسم)
report , bruit , vocal , throat , call , tone , noise , sound , vocation , roar , yell , voice , calling , phoneme , phone , tonicity , sonance , tingle
دعوت (اسم)
call , invitation
ندا (اسم)
call , calling
احضار (اسم)
call , invitation , vocation , summons , citation , evocation
بانگ (اسم)
call , clamor , cry , noise , sound , roar , exclamation , voice
نامبری (اسم)
call
طلب (اسم)
wish , desire , call , appeal , request , demand , search , quest
فریاد (اسم)
call , clamor , cry , shout , noise , squawk , hue , outcry , bawl , scream , exclamation , squall , squeal , shriek , whoop , vociferance , hollo , vociferation
ملقب کردن (فعل)
call , nicknack , bestow a title upon
خواستن (فعل)
choose , wish , desire , will , call , invite , bone , intend , solicit , beg , ask , want , require , desiderate , invocate
احضار کردن (فعل)
adduce , call up , summon , evoke , call , invite , invocate
صدا زدن (فعل)
call , froth , hail
نامیدن (فعل)
style , call , term , name , nominate , denominate , entitle , rollcall
فرا خواندن (فعل)
muster , summon , evoke , call , draft , recall
خواندن (فعل)
learn , study , call , invite , sing , name , weigh , read , intone , declaim , orate

معنی عبارات مرتبط با call به فارسی

دستور ایست دادن، (موقتا) قطع فعالیت کردن
بدون پرده پوشی حرف زدن، رک گویی کردن
رک حرف زدن، واژه ی درست (حتی اگر زننده هم باشد) را به کار بردن، 1- باز خواندن، به مراجعت دعوت کردن 2- تلفنی جواب دادن، متقابلا تلفن زدن
تخته اعلانات
1- باز خواندن، به مراجعت دعوت کردن 2- تلفنی جواب دادن، متقابلا تلفن زدن، (انگلیس) اتاقک تلفن، کابین تلفن، کیوسک تلفن
فراخوانی با نام
فراخوانی با ارجاع
فراخوانی با نتیجه
فراخوانی با ارزش
(انگلیس) اتاقک تلفن، کابین تلفن، کیوسک تلفن، حساب سپرده ی دیداری (عندالمطالبه)
حساب سپرده ی دیداری (عندالمطالبه)، 1- (به خدا و کائنات) روآوردن 2- (عامیانه) سخت نکوهش کردن، عیبجویی و بازخواست کردن، سرزنش کردن، ملامت کردن، تحقیر کردن
دیگ سفالین، دیزی، (عامیانه) نزدیک به خطر یا احتمال وقوع
(عامیانه) نزدیک به خطر، احتمال وقوع (چیزی)، (آمریکا) مکالمه ی تلفنی که پول آن را شخصی که به او تلفن شده است می پردازد
(عامیانه) خطری که از بیخ گوش انسان بگذرد، مخاطره، از خطر جستن
مکالمه ی تلفنی چند نفره، کنفرانس تلفنی (که طی آن چند نفر از جاهای مختلف همزمان با همدیگر گفت و شنود و رایزنی می کنند)
(تئاتر و غیره)، کف زدن حضار (به این منظور که هنرپیشگان دگربار به صحنه بیایند)
دیدنی ازروی اجباریاوظیفه

معنی call در دیکشنری تخصصی

call
[کامپیوتر] احضار. فراخواندن - جمله ای در فرترن pl/i برخیاز نسخه های بیسیک و بسیاری از زبانهای اسمبلی که کنترل اجرای برنامه فرعی منتقل می کند . وقتی برنامه فرعی پایان می یابد برنامه اصلی از جمله بعد از call اجرا می شود . زبانهایی مانند سی و پاسکال فقط نام برنامه فرعی مورد نظر را ارائه می دهند و نیازی به دستور call ندارند . در نسخه هایی از بیسیک که شماره خط را می پذیرد برنامه های فرعی با فرمان gosub می شوند.فراخوان - فرمان CALL - فراخوانی ، فراخواندن .
[برق و الکترونیک] صدا زدن ، فراخوان 1. پیامی زادیو یی که ضمن معرفی ایستگاه فرستنده ، ایستگاه گیرنده ی مورد نظر را نیز مشخص می کند ، 2. انتقال کنترل به یک زیر روال در حین اجرای برنامه کامپیوتری . - ارتباط ، تماس ، فراخوانی
[حقوق] مطالبه کردن (وجه الضمان)
[ریاضیات] نامیدن، گرفتن، فرض کردن
[کامپیوتر] نشانی سل ، آدرس سل .
[برق و الکترونیک] کنترل اجازه ارتباط
[ریاضیات] مراجعه ی مجدد
[نساجی] زنگ - زنگ اخبار
[کامپیوتر] یک کد دو یا سه کاراکتری است که در سیستم تله تایپ بکار میرود .
[حسابداری] دعوت به منقصه ، دعوت از پیشنهاددهندگان فسخ
[کامپیوتر] دستور فراخوانی .
[برق و الکترونیک] علایم شناسایی حروف و اعداد شناسایی که از سوی کمیسیون ارتباطات فدرال و سایر مراجع صلاحیت دار به ایستگاههای فرستنده ی رادیویی و تلویزیونی در سراسر جهان اختصاص یافته است .
[ریاضیات] مطالبات آنی، وام های عند المطالبه
[زمین شناسی] لیست تمامی تماس ها گزینه ای که در منوی گوشی قرار دارد و لیست تمامی تماس ها اعم از کسانی که به شما زنگ زده اند و یا شما به آنها زنگ زده اید و یا افرادی که با شما تماس گرفته اند و شما جواب نداده اید به همراه زمان و تاریخ آن ها در آن قرار دارد .
[برق و الکترونیک] خودفراخوان سیستم سیگنال دهی که ترکیب های از پیش تنظیم شده ی سیگنالهای طنین یا زنگ را برای فراخوانی افراد در ساختمان ها یا نقاط دیگر تولید می کند.
[برق و الکترونیک] مکالمه کنفرانسی نوعی مکالمه رادیویی یا تلفنی که امکان صحبت همزمان بین سه یا چند نفر را فراهم می کند.
[زمین شناسی] لیست تماس های گرفته شده لیست تماس هایی که شماره گیری کرده اید (لیست افرادی که شما به آنها زنگ زده اید )
[کامپیوتر] فراخوانی تابع
[برق و الکترونیک] مکالمه محلی
[کامپیوتر] فراخوانی ماکرو، درشت فراخوان
[برق و الکترونیک] پیام اضطرار رادیو تلفنی لغت ( mayday ) متناظر با تلفظ فرانسوی ( moider ) که در شرایطی مشابه ارسال سیگنال SOS به رمز با رادیو تلگراف گفته می شود .
[کامپیوتر] فراخوانی زیر روال .
[کامپیوتر] فراخوانی ناظر .
[برق و الکترونیک] مکالمه ی زاه دو مکالمه تلفنی راه دور که برای آن هزینه جداگانه اضافه ای بر اساس ضرایبی مانند مسافت ، طول مکالمه و زمان روز دریافت می شود .

معنی کلمه call به انگلیسی

call
• cry; telephone conversation; visit; ring; invitation; claim; need
• shout; cry; invite; make a telephone call; visit
• referring to someone or something that can be called
• if someone or something is called a particular name, that is their name or title.
• if you call people or situations something, you use a particular word or phrase to describe them.
• if you call a meeting, you arrange for it to take place.
• a call for something is a demand or desire for it to be done or provided.
• if you call someone's name, you say it loudly to get their attention.
• if you call someone, you telephone them.
• to call someone also means to ask them to come to you by shouting to them or telephoning them.
• when you make a phone call, you phone someone.
• if you call somewhere, you make a short visit there.
• if you pay a call on someone, you visit them briefly.
• a bird's call is the sound that it makes.
• to call it a day: see day.
• if you call for someone or something, you go to collect them.
• if you call for an action, you demand that it should happen.
• if something calls for a particular action or quality, it needs it in order to be successful.
• if you call someone in, you ask them to come and do something for you.
• if you call something off, you cancel it.
• if you call on someone to do something or call upon them to do it, you appeal to them to do it; a formal use.
• to call on someone also means to pay them a short visit.
• if you call something out, you shout it.
• if you call someone out, you order them to come to help, especially in an emergency.
• if you call someone up, you telephone them; used in american english.
• if someone is called up, they are ordered to join the armed forces.
call a meeting
• arrange a meeting, set a meeting, organize a meeting
call a spade a spade
• speak honestly, say what one truly feels, speak openly
call about
• call (on the phone) in regard to, call concerning
call attention
• arouse interest, attract attention, draw notice
call attention to
• point out; cause something to be noticed
call back
• phone again; return a phone call
call box
• telephone booth, public telephone compartment
• a call box is a telephone box.
call boy
• delivery boy, messenger
call button
• alarm button, button which activates an alarm
call center
• telephone switchboard
call count meter
• meter which records the amount of telephone calls made or the time per call
accepted a phone call
• answered a telephone call, took a telephone call
at call
• on call, according to need, on demand
at one's beck and call
• obedient to the wishes of, subject to someone's requests or commands
be at one's beck and call
• be ready to serve someone, be available to fulfill someone's requests
bugle call
• signal transmitted by the sound of a bugle
butt call
• (slang) phone call that is made accidentally by sitting down on one's cellular phone
clarion call
• a clarion call is strong and emotional encouragement for people to do something, for example in a speech or a newspaper article; a literary expression.
close call
• near disaster, near miss
collect call
• telephone call in which the receiver pays the charges
conference call
• multi-lined call which is used as a formal meeting or discussion
courtesy call
• visit which is made for the sake of good manners
curtain call
• return of the performers to the stage after a performance to acknowledge the audience's applause
• in a theatre, when actors take a curtain call, they come forward to the front of the stage after a performance in order to receive the applause of the audience.
deferred call
• telephone call not accepted by the receiving party
distress call
• call for help
doctor on call
• doctor who can be called to work day or night

call را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی call

s ٠٠:٢٧ - ١٣٩٦/١٠/٠٢
فراخوانی
|

نازنین ٠٩:٠٧ - ١٣٩٧/٠٢/٢١
نامیدن
|

ارغوان ٢٢:٤٨ - ١٣٩٧/٠٧/١٣
تلفن زدن
صدا زدن
|

na ٠٣:٤٤ - ١٣٩٧/٠٨/١٥
گفتن
|

خز ١٦:٠٦ - ١٣٩٧/٠٨/٢٦
صدازدن
تلفن کردن
🖤
|

مهدیه ٠٠:١٥ - ١٣٩٧/١٠/١٤
خبرکردن...نامیدن...صدازدن..تلفن زدن
|

حدیث ایران ١٣:٥٨ - ١٣٩٧/١٠/٢٥
صداکردن- تلفن زدن- فریاد زدن- نامیدن
|

امیر سیاقشو ٠٤:٥٥ - ١٣٩٧/١١/٢٥
رسوا کردن/افشا کردن/ به روشنی آوردن
مثلا:
I had to call his deceptive tactics
(ناگزیر شدم تاکتیک هایش را رسوا کنم)
|

مراد ٢٠:٥٣ - ١٣٩٧/١٢/٢٠
صدا زدن-تماس گرفتن
|

مقداد سلمانپور ١٣:١٦ - ١٣٩٧/١٢/٢٣
درخواست کردن
فراخوان
|

Ehsann.al ٠١:٢٧ - ١٣٩٨/٠١/٠٢
مستلزم چیزی بودن
|

احسان جهروتی ٢٢:٢٧ - ١٣٩٨/٠١/٢٥
(a decision (informal

تصمیم، انتخاب

It’s your call
تصیم خودته
|

melisa ١٧:٣٩ - ١٣٩٨/٠٢/١٠
صدازدن،حرف زدن،فراخواندن،رسوا کردن،درخواست
|

Z.h ١٦:١١ - ١٣٩٨/٠٢/١٥
تماس گرفتن
|

PARIA ١٧:٥٥ - ١٣٩٨/٠٣/٢٣
هم به معنی صدا زدن کسی و هم به معنی زنگ زدن به کسی است.
مثلا : I'll call your father یعنی : من پدرت را صدا خواهم زد
|

Ali ١٤:٣٣ - ١٣٩٨/٠٤/٢٨
سر زدن
|

پیشنهاد شما درباره معنی call



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

ا.امين > دادرسان
کورش شیرازی > یاقچی یول
فرشاد > paraphrase
کورش شیرازی > یاقچی
پیمان > nonchalance
zb > cross
نعمت الله سیادت مقدم شاعر > وقاهت
Ali > سخن بیهوده

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی call
کلمه : call
املای فارسی : کال
اشتباه تایپی : زشمم
عکس call : در گوگل


آیا معنی call مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )