انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 901 100 1

card

تلفظ card
تلفظ card به آمریکایی/ˈkɑːrd/ تلفظ card به انگلیسی/kɑːd/

معنی: کارت ویزیت، کارت، ورق، برگ، کارت تبریک، کارت عضویت، ورقبازی، بلیط، گنجفه، ماشین پرداخت پارچه، ورقبازی کردن
معانی دیگر: ورق بازی (playing card هم می گویند)، فیش، برگه، (مجازی) کارت برنده، قدرت، کارت ویزیت (calling card هم می گویند)، کارت پستی (postcard هم می گویند)، رجوع شود به: compass card، (به ویژه در مسابقات مشت بازی) یک سلسله مسابقاتی که تشکیل برنامه ی یک شب را می دهند، (نمایشات) نمایش یا آوازی که در برنامه ی چاپ شده ذکر شده است، (عامیانه) آدم شوخ و خوشمزه، کارت دادن به، کارت دار کردن، روی کارت نوشتن یا چاپ کردن، فیش کردن، (خودمانی) کارت شناسایی مطالبه کردن، مقوای نازک، برس سیمی (که برای پرز دار کردن پارچه به کار می رود)، جاروبک سیمی، پرز شانه، شانه، ماشین کارد، (در پاک کردن پنبه و پشم و غیره) دستگاهی که لوله های خاردار آن الیاف را می زند، (ابزار دستی) کمان حلاجی، دستگاه حلاجی (بخیدن)، واخشگر، پنبه زنی

بررسی کلمه card

اسم ( noun )
عبارات: in the cards, play one's cards
(1) تعریف: a small piece of thick paper, cardboard, or plastic printed with personal data such as name and address and used as identification.
مترادف: identification
مشابه: calling card, license

(2) تعریف: one of a pack of small pieces of thick paper printed with designs and numbers and used for playing various games such as bridge, poker, and the like.
مترادف: playing card
مشابه: deck, suit

(3) تعریف: (pl.) any of the games played with such a pack.
مشابه: blackjack, bridge, canasta, gin rummy, old maid, poker, rummy, solitaire, twenty-one, whist

(4) تعریف: a small piece of thick paper used for messages, such as a greeting card or postal card.
مشابه: greeting card, postcard
اسم ( noun )
• : تعریف: a mechanical device used for combing cotton, wool, or the like in order to remove the shortest fibers prior to spinning.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: cards, carding, carded
• : تعریف: to clean or comb (fibers) with a card.

واژه card در جمله های نمونه

1. card tricks
ترجمه تردستی با ورق بازی

2. card game
ترجمه بازی (یا قمار) با ورق

3. card up one's sleeve
ترجمه نقشه‌ی عمل یا منبع نیرویی که سری نگاهداشته شود (مثل کارتی که از آستین درآورند)

4. a card game, as poker
ترجمه بازی ورق،مانند پوکر

5. birthday card
ترجمه کارت تولد

6. credit card
ترجمه کارت اعتباری

7. file card
ترجمه کارت بایگانی،فیش ردیفی

8. identity card
ترجمه کارت شناسایی

9. norooz card
ترجمه کارت نوروز

10. report card
ترجمه کارت گزارش،کارنامه

11. this card will identify you as a club member
ترجمه این کارت شما را به عنوان عضو باشگاه مشخص می‌کند.

12. draft card
ترجمه (امریکا) برگ آماده به خدمت

13. membership card
ترجمه کارت عضویت

14. a birthday card usually has a sentiment like "happy birthday" on it
ترجمه کارت زادروز معمولا حاوی چنین درودی است: "تولدت مبارک‌"

15. a membership card
ترجمه کارت عضویت

16. a membership card
ترجمه کارت عضویت،برگه‌ی هموندی

17. a two-handed card game
ترجمه بازی دو نفری (باورق)

18. an identification card
ترجمه کارت شناسایی

19. my highest card is ten
ترجمه بالاترین ورق من ده است.

20. stick the special card in this slot so that the door may open
ترجمه کارت ویژه را در این شکاف فروکن تا در باز شود.

21. to palm a card
ترجمه ورق بازی را در دست پنهان کردن

22. play one's trump card
ترجمه ورق برنده‌ی خود را بازی کردن

23. he sent me a card as a gesture of sympathy
ترجمه به علامت همدردی کارتی برایم فرستاد.

24. a trump can take any card of any other suit
ترجمه خال حکم می‌تواند هر ورق از هر خال دیگر را ببرد.

25. i mailed her a birthday card
ترجمه یک کارت تولد برایش پست کردم.

26. his friendship with the minister was the winning card
ترجمه دوستی او با وزیر ورق برنده‌ای بود.

27. my grandson, brian, had crayoned his name on my birthday card
ترجمه نوه‌ام برایان نام خود را با مداد شمعی روی کارت تولدم نوشته بود.

28. two days after her birthday, i sent her a belated birthday card
ترجمه دو روز پس از زاد روزش کارت تبریک دیر شده‌ی خود را فرستادم.

29. The credit card business is down, and more borrowers are defaulting on loans.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]کار کارت اعتباری کم است و وام گیرندگان بیشتری در مورد وام کوتاهی می‌کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]کسب و کار کارت اعتباری پایین است، و وام گیرندگان بیشتر وام های غیرقانونی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

30. A banker's card states that a bank will pay the owner's cheques to a stated amount.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]یک کارت اعتباری بیان می‌کند که یک بانک چک به مبلغ اعلام‌شده را پرداخت خواهد کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]یک کارت بانکی بیان می کند که یک بانک چک های مالک را به مبلغ اعلام شده پرداخت خواهد کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف card

کارت ویزیت (اسم)
calling card , pasteboard , card , visiting card
کارت (اسم)
card
ورق (اسم)
foil , sheet , leaf , card
برگ (اسم)
tab , tool , folium , leaf , page , card , folio , lamella
کارت تبریک (اسم)
card
کارت عضویت (اسم)
card
ورقبازی (اسم)
pasteboard , card , playing card
بلیط (اسم)
pass , ticket , card
گنجفه (اسم)
card
ماشین پرداخت پارچه (اسم)
card
ورقبازی کردن (فعل)
card

معنی عبارات مرتبط با card به فارسی

هم تراز کننده کارت
بستر کارتها
مقواى نازک
مقوایی، کم دوام، بد ساخت، سطحی و مبتذل
رمز کارت
ستون کارت
دستینه کارت
رویه کارت
خورد کارت
میدان کارت
فیش های مرتب شده (بر حسب شماره یا حروف الفبا و غیره)، مجموعه ی کارت ها، کارت ها یا فیش های بایگانی شده (card catalog هم می گویند)، پرونده کارتی
قالب کارت
بازی (یا قمار) با ورق
راهنمای کارت
ناودان کارت
تصویر کارت
کارت حساب
کارت دودویی
کارت ویزیت
کارت نسیه، کارت حساب اعتباری
کارت مدار
صورت دراصطلاح گنجفه
کارت توضیحی
صفحه ی قطب نما، صفحه ی جهت یاب (صفحه ی مدرجی که مثل صفحه ساعت در قطب نما قرار دارد ولی قابل حرکت است تا بتوان بهتر جهت یابی کرد)، گلباد، کلباد

معنی card در دیکشنری تخصصی

card
[کامپیوتر] کارت . - کارت - 1- نگاه کنید به حعدزاثی زشقی 2- تخته مدار چاپی که در ریز کامپیوترها قرار می گیرد تا عملکردهای اضافی فراهم کند
[برق و الکترونیک] کارد با کارت نوعی تخته مدار کوچک .
[فوتبال] کارت
[نساجی] ماشین کاردینگ - کاغذ نقشه ضربه - کارت ضربه - ماشین کارد الیاف - شانه کننده الیاف - شانه فلزی جهت خاب دادن به پارچه
[ریاضیات] برگ، ورق
[نساجی] زننده تیغه ای خاردار - کریشنر
[نساجی] مقوا
[کامپیوتر] محفظه کارت .
[نساجی] نوار خاردار سیلندرهای ماشین کارد
[کامپیوتر] کد کارت ، رمز کارت .
[کامپیوتر] ستون کارت .
[نساجی] ماشین کپی کننده کارت
[نساجی] سوراخ کردن کارت ضربه
[نساجی] ماشین سوراخ کن کارت ضربه و کپی کن
[کامپیوتر] دسته کارت ، دستینه کارت .
[کامپیوتر] کارت شتاب دهنده .
[کامپیوتر] کارت صوتی .
[حسابداری] کارت انبار
[کامپیوتر] کارت دودویی
[نساجی] اولین ماشین کارد از سری سه یا چهار کارد متصل الیاف پشم
[کامپیوتر] کارت حافظه پنهان .
[برق و الکترونیک] کارت اعتاری با نوار مغناطیسی کارت اعتباری دارای یک یا چند نوار مغناطیسی ، شامل داده های لازم برای استفاده از اعتبار در یکی از پایانه های نقاط خرید دارای ارتباط دائم یا غیر دائم . مشخصه های کارت شامل رمزهای محرمانه شناسایی شخصی و داده های رمز شده دائمی به منظور به حداقل رساندن سوء استفاده و تقلب در استفاده از کارتها است .
[کامپیوتر] کارت ضبط
[کامپیوتر] کارت مدار .
[نساجی] ماشین کاردینگ غلتکی پشم

معنی کلمه card به انگلیسی

card
• thin and flat object; playing card; postcard; expansion card, circuit board that expands a computer's capabilities (computers); machine for separating cotton or wool fibers in preparation for spinning; employees documents held by an employer (british)
• comb, untangle wool or cotton fibers in preparation for spinning; give a card; ask for an identification card (i.e. in a bar)
• cardstock, variety of stiff paper available in a range of thicknesses
• a card is a piece of stiff paper or plastic containing specific information.
• a card is also a piece of stiff paper with a picture and a message which you send to someone on a special occasion.
• cards are thin pieces of cardboard decorated with numbers or pictures that are used to play various games.
• you can also use card to refer to something that gives you an advantage in a particular situation.
• if you play your cards right, you are skilful in the way you handle a situation and make use of all your advantages.
• if you say that something is on the cards, you mean that it is very likely to happen.
• in the cards means the same as `on the cards'; used in american english.
card blocking
• preventing the possibility of using a credit card in order to pull funds from an account
card cabinet
• box for storing index cards
card carrying
• a card-carrying member of a political organization is an official, fully committed member.
card filing
• arranging of cards in a card index
card game
• game that is played with a deck of cards
card holder
• one who possesses a card (as a credit card); member, subscriber
add on card
• electronic card inserted in a special slot in a computer and provides it with improved capability
bankers card
• a banker's card is the same as a cheque card.
birthday card
• card that expresses birthday greeting and warm wishes
boarding card
• entrance pass allowing one to board a ship or airplane
• a boarding card is a card which a passenger must have when boarding an aeroplane or a boat before a journey.
business card
• small card containing personal and work-related information that is given to one's business contacts
calling card
• business card, small card containing a persons name and telephone number
cash card
• credit card that grants its holder to receive cash
• a cash card is a plastic card that you use to withdraw money from a cash dispenser.
charge card
• plastic card with a magnetic strip given to a customer by a bank or other business for the purpose of making purchases on credit, credit card, charge plate
cheque card
• a cheque card is a small plastic card which your bank gives you and which you have to show when you are paying for something by cheque or when you are cashing a cheque at another bank.
chip card
• smart card, magnetic card containing a mini-processor and memory (performs various computerized actions such as: credit card, electronic wallet, etc.)
christmas card
• holiday greeting sent in honor of christmas
circuit card
• electronic printed circuit board
citizen card
• national card for proof of age
compass card
• compass rose, circular card attached to the needle of a mariner's compass on which the degrees indicating direction are marked

card را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی card

هما قناد ٢٠:٤٨ - ١٣٩٦/١٢/٠٥
به معنای آدم عجیب غریب یا شیطون هم هست.

مثال: you`re such a card= عجب شیطونی هستی تو!
|

kajal ١٣:٢٧ - ١٣٩٧/١١/٠١
در کتاب معنیش مقوا می شه.
دیکشنری آبادیس اصلا عالی و قابل اعتمادی نیستید
|

ebitaheri@gmail.com ٢١:٥٤ - ١٣٩٨/٠٢/١٩
برگه
|

فرهاد سليمان‌نژاد ٢٠:٣٧ - ١٣٩٨/٠٢/٢٢
house of cards : خانه پوشالي
|

پیشنهاد شما درباره معنی card



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی card
کلمه : card
املای فارسی : کارد
اشتباه تایپی : زشقی
عکس card : در گوگل


آیا معنی card مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )