برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1326 100 1

casual

/ˈkæʒəwəl/ /ˈkæʒʊəl/

معنی: مشتری، تصادفی، اتفاقی، عارضی، غیر جدی
معانی دیگر: بختوار، الله بختی، بختی، پیش بینی نشده، همین طوری، گاه به گاه، نامرتب، نامداوم، موقتی، بی ثبات، سطحی، ناژرف، کم، بی دقت، شلخته، شورتی، سر به هوا، بدون خم به ابرو آوردن، یخلی، سهل انگار، اهمالگر، غیر رسمی، خودمانی، آسوده، بی رودربایستی، آسود وار، لباس آسودوار، لباس و کفش راحت و خودمانی، بدشانسی، بدبیاری، حادثه، غیر مهم

بررسی کلمه casual

صفت ( adjective )
(1) تعریف: occurring by chance; unplanned; accidental.
مترادف: accidental, chance, inadvertent, unexpected, unintentional, unplanned
متضاد: deliberate, intentional
مشابه: desultory, fluky, fortuitous, incidental, offhand, unforeseen, unintended

- The fountain in the park is the site of many casual encounters.
[ترجمه ترگمان] فواره این پارک محل بسیاری از برخوردهای تصادفی است
[ترجمه گوگل] چشمه در پارک سایت بسیاری از برخورد های گاه به گاه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I enjoy casual visits from friends, but some people don't like to be dropped in on.
[ترجمه ترگمان] من از دیدارهای اتفاقی از دوستان لذت می‌برم، اما بعضی از مردم دوست ندارند دست از سرم بردارند
[ترجمه گوگل] من لذت بردن از بازدید کنندگان گاه به گاه از دوستان لذت می برم، اما برخی از مردم دوست ندارند در آن افتاده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: done without much attention or seriousness; offhand.
مترادف: inadvertent, offhand, perfunctory, unintentional, unwitting
متضاد: close, conscientious, deliberate, religious
مشابه: blithe, breezy, candid, careless, cursory, fleeting, informal, involu ...

واژه casual در جمله های نمونه

1. As the villain stole the money from the blind man, he walked away in a casual manner.
وقتی آدم شرور پول را از مرد نابینا زد، با حالت بی تفاوتی از کنار او دور شد

2. The bartender made a casual remark about the brawl in the backroom.
بارمَن، نگاهی سطحی به دعوا و مرافعه در اتاق پشتی انداخت

3. Following a casual meeting on the street, the bachelor renewed his friendship with the widow.
بدنبال دیداری اتفاقی در خیابان,مرد مجرد دوستی اش با آن زن بیوه را تجدید کرد

4. casual labor
کار موقت،کارگر موقت

5. a casual acquaintance
آشنایی کم

6. a casual atmosphere
محیط آسودوار (خودمانی و بی‌تکلف)

7. a casual visit
دیدار اتفاقی،ملاقات عادی

8. a casual worker
کسی که گاه به گاه کار می‌کند.

9. he affected casual unconcern
او تظاهر به عدم علاقه‌ی لاقیدانه‌ای کرد.

10. the pell-mell of life's casual happenings
در هم و برهمی رویدادهای الله بختی زندگی

11. he has been far too casual in his research
او در پژوهش خود بیش از اندازه سهل‌انگاری کرده است.

12. come to the picnic and wear casual ...

مترادف casual

مشتری (اسم)
patron , casual , chap , customer , client , jupiter
تصادفی (صفت)
chance , accidental , random , casual , fortuitous , contingent , haphazard , by-the-way , chanceful , circumstantial , temerarious
اتفاقی (صفت)
chance , accidental , casual , fortuitous , stochastic , haphazard , chanceful , chancy , chromatic , extrinsic , fluky
عارضی (صفت)
accidental , casual , incidental , adventitious , essential , not substantial
غیر جدی (صفت)
casual

معنی عبارات مرتبط با casual به فارسی

عمله ای که هروقت کاربرسدکارمیکند
کسیکه گاه گاهی نیازمنداعانه میشود

معنی کلمه casual به انگلیسی

casual
• temporary worker; soldier who is temporarily stationed in a place
• random, accidental; superficial; temporary; informal
• if you are casual, you are relaxed and do things without attention to formality.
• something that is casual happens by chance or without planning.
• casual clothes are ones that you normally wear at home or on holiday, and not on formal occasions.
• casual work is done for short periods, and not on a permanent or regular basis.
casual look
• appearance which is not formal, sporty appearance
casual meeting
• chance meeting, accidental meeting
casual work
• temporary work, odd jobs
casual worker
• temporary worker, worker employed on a temporary basis

casual را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

عبدالرضا علی پور
کم حجم
Askari
not formal
Nothing
عادی
mohammad javad
بی توجه و بی اهمیت- سطحی
رئیسی
غیر رسمی
سمیرا
غیر رسمی در صنعت مد ولباس
Amir Hossein
غیر رسمی
Setare
عادی ، غیر رسمی
Shayan
In fromal
Mahdieh
عادی- غیر رسمی-غیر رسمی و راحت- سطحی
کیوان
غیر رسمی در لباس پوشیدن
*~*
راحت،فرد بدون نگرانی
parnian sardar
غیر رسمی بودن در صنعت لباس و عادی بودن
pari sardari
Not formal =غیر رسمی
سجاد مصلحی
۱- اتفاقی- تصادفی
۲- غیر رسمی- خودمانی
....
(لباس) راحت
mahsa
عادی ، معمولی
فریحا👑
غیر رسمی
fatemeh
غیر رسمی در پوشیدن لباس
مهدی گنجی
غیر رسمی-گاه به گاه
Ali
لباس پوشیدن ساده نه خیلی راحت در حد پیراهن و شلوارلی
Shadab
تصادفی،اتفاقی
ایلی
در لباس غیر رسمی
Casual clothes
محمدرضا ایوبی صانع
informal
note:informal is correct, but not in formal
م
بختکی
sportwoman
informal
غیر رسمی
یلدا ضیائی
غیر رسمی
فرناز
سرخوشانه و راحت (به‌خصوص در مدل لباس پوشیدن)
M
لباس غیر رسمی
لباس راحت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی casual
کلمه : casual
املای فارسی : کژوال
اشتباه تایپی : زشسعشم
عکس casual : در گوگل

آیا معنی casual مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )