برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1294 100 1

chew

/ˈt͡ʃuː/ /t͡ʃuː/

معنی: نشخوار، جویدن، خاییدن، تفکر کردن
معانی دیگر: خایش، خایستن، (معمولا با on و over) اندیشیدن، مداقه کردن، (با دقت) بررسی کردن، مورد ملاحظه قرار دادن، مورد بحث کامل قرار دادن، (خودمانی - معمولا با out) سرزنش کردن، (شدیدا) بازخواست کردن، (عامیانه) تنباکو جویدن، یک قطعه تنباکوی جویدنی، هرچیز جویدنی

بررسی کلمه chew

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: chews, chewing, chewed
عبارات: chew out, chew the fat, chew the rag
(1) تعریف: to tear or grind between the teeth; masticate.
مترادف: masticate
مشابه: bite, champ, crunch, gnaw, grind, munch, nibble, ruminate

- The elderly man chewed his food with difficulty.
[ترجمه آرزو] مرد پیر به سختی میتوانست غذای خود را بجود
|
[ترجمه امین] پیرمرد غذایش را به سختی جوید.
|
[ترجمه امید شکری سعدی] پیرمرد غذایش را به سختی میجوید|
[ترجمه ترگمان] مرد مسن با زحمت غذایش را می‌جوید
[ترجمه گوگل] مرد سالخورده غذای خویش را سخت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه chew در جمله های نمونه

1. chew the food well and then swallow
خوراک را خوب بجو و سپس فرو بده.

2. chew well before swallowing!
(غذا را) پیش از فرو دادن خوب بجو!

3. chew the cud
1- نشخوار کردن 2- تعمق کردن،بازاندیشی کردن،مداقه کردن

4. chew the fat
(خودمانی) گپ زدن،(دوستانه) صحبت کردن،اختلاط کردن

5. chew the rag
(خودمانی) صحبت دوستانه کردن،اختلاط کردن

6. chew the rag (or fat)
(خودمانی) گپ زدن،دوستانه حرف زدن

7. chew the scenery
(عامیانه - در مورد ایفای نقش در فیلم و تئاتر و غیره) بیش از حد آب و تاب دادن،زیاده روی کردن

8. chew up
کاملا جویدن

9. to chew gum
سقز (آدامس) جویدن

10. some animals chew holes in wood
بعضی از حیوانات با جویدن چوب در آن سوراخ ایجاد می‌کنند.

11. it is difficult to chew this tough meat
جویدن این گوشت سفت دشوار است.

12. bite off more than one can chew
(عامیانه) لقمه را بزرگتر از دهان گرفتن،بیش از توانایی خود کاری به عهده گرفتن

13. bite off more than one can chew
...

مترادف chew

نشخوار (اسم)
champ , rumination , quid , cud , chew
جویدن (فعل)
fret , champ , chew , munch , chaw , masticate
خاییدن (فعل)
gnaw , chew , masticate
تفکر کردن (فعل)
consider , imagine , meditate , ponder , chew , contemplate , speculate , muse

معنی عبارات مرتبط با chew به فارسی

1- نشخوار کردن 2- تعمق کردن، بازاندیشی کردن، مداقه کردن
(خودمانی) گپ زدن، (دوستانه) صحبت کردن، اختلاط کردن
(خودمانی) صحبت دوستانه کردن، اختلاط کردن، (خودمانی) گپ زدن، دوستانه حرف زدن
(عامیانه - در مورد ایفای نقش در فیلم و تئاتر و غیره) بیش از حد آب و تاب دادن، زیاده روی کردن
کاملا جویدن
(عامیانه) لقمه را بزرگتر از دهان گرفتن، بیش از توانایی خود کاری به عهده گرفتن
لقمه را به اندازه دهانت بردار

معنی کلمه chew به انگلیسی

chew
• bite; act of chewing
• grind food with the teeth
• when you chew food, you break it up with your teeth and make it easier to swallow.
• if you say that someone has bitten off more than they can chew, you mean that they are trying to do something which is too difficult for them.
• if you chew over a problem or an idea, you think carefully about it; an informal expression.
chew on
• masticate, grind with one's teeth; contemplate, consider
chew out
• scold a person severely (e.g.: "diane's mom was so angry with diane when she did not come home by 3:00 am, she chewed diane out and then grounded her for a week")
chew over
• consider, contemplate; discuss, engage in conversation
chew the cud
• regurgitate the contents of the stomach and chew them again (done by cows and other ruminants)
chew the rag with someone
• chat with somebody, make friendly conversation with someone
chew upon
• consider something, think about -, meditate on -
bite off more than one can chew
• take on a bigger task than one is capable of completing

chew را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

لیلا
خرد کردن و نرم کردن غذا با دندان
Pary
برای جویدن آدامس هم به کار میرود
تیمورخانی
جویدن . تنباکو جویدنی
Artina.A
جویدن
تعریف = use your teeth to make food soft

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی chew
کلمه : chew
املای فارسی : چو
اشتباه تایپی : زاثص
عکس chew : در گوگل

آیا معنی chew مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )