برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1281 100 1

clear

/ˈklɪr/ /klɪə/

معنی: صریح، معلوم، ظاهر، اشکار، پیدا، باصفا، صاف، زلال، واضح، شفاف، بارز، جلی، سلیس، روان، ساطع، طاهر، توضیح دادن، واضح کردن، تمیز کردن، صاف کردن، خار چیدن، زدودن، روشن کردن، ترخیص کردن، تبرئه کردن
معانی دیگر: روشن، (در مورد آسمان) صاف، راوک، هویدا، نامبهم، عاری از غبار، منور، آرام، متین، مبرهن، آشکار، آسوده، (خیال) راحت، درست، مک، خالص، کامل، قاطع، مبری، باز، کاملا، روشن کردن یا شدن، آشکار کردن یا شدن، شفاف کردن یا شدن، زلال شدن یا کردن، باز کردن یا شدن، رفع کردن، خالی کردن (بار و غیره)، تخلیه کردن، رفع ابهام کردن، تبرئه شدن، بی گناه شناخته شدن، پریدن از روی، (بدون تماس یا برخورد) رد شدن، به طور خالص کسب کردن یا سود بردن، (دید را) روشن یا خوب کردن، گرفتگی (مجرا و غیره) را برطرف کردن، (بانکداری) وصول کردن یا شدن، پایا پای کردن، ناپدید شدن، رفتن، به طور روشن و آشکار، به وضوح، فهماندن

بررسی کلمه clear

صفت ( adjective )
حالات: clearer, clearest
(1) تعریف: free of clouds or haze.
مترادف: fair
متضاد: cloudy, foggy, hazy, misty, overcast, shadowy, turbid
مشابه: bright, cloudless, serene, sunny

- The sky is so clear tonight that we can see many stars.
[ترجمه امین] امشب آسمان بسیار صاف است که ما می‌توانیم ستاره‌های زیادی را ببینیم.
|
[ترجمه ghgi] اسمان امشب صاف اسیت به خاطر همین ستاره های زیادی میبینیم
|
[ترجمه ترگمان] آسمان امشب خیلی صاف است که ما می‌توانیم ستاره‌های زیادی را ببینیم
[ترجمه گوگل] آسمان امشب خیلی واضح است که ستارگان زیادی را می بینیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: free of visible impurities, blurriness, or flaws.
مترادف: clean, perfect, pure
متضاد: cloudy, muddy, murky, opaque, unclear
مشابه: faultless, flawless, limpid, ...

واژه clear در جمله های نمونه

1. clear stupidity
حماقت آشکار (محض)

2. clear water
آب صاف،آب زلال

3. clear away
1- تمیز کردن و کنار گذاشتن

4. clear off
1- رجوع شود به 2 clear away- روشن یا شفاف کردن

5. clear out
1- خالی و تمیز کردن

6. clear the air (or atmosphere)
(سو تفاهم یا دلواپسی و غیره را) رفع کردن

7. clear the decks
1- (برای آمادگی رزمی و غیره) عرشه‌ی کشتی را (از چیزهای غیرضروری) پاک کردن 2- آماده‌ی عمل شدن

8. clear up
1- روشن و آشکار کردن یا شدن 2- (پس از طوفان یا هوای ابری) صاف شدن (آسمان)،آفتابی شدن 3- شرح دادن (به وضوح) 4-درمان کردن

9. a clear complexion
رنگ و آب خوب (در مورد سیما)

10. a clear countenance
قیافه‌ای متین

11. a clear crystal
بلور شفاف

12. a clear day
روز روشن،روز آفتابی

13. a clear mind
فکری منور

14. a clear outline
برون نمای واضح

...

مترادف clear

صریح (صفت)
straight , abstract , definite , definitive , clear , explicit , express , frank , unequivocal , precise , open , punctual , clean-cut , clear-cut , perspicuous
معلوم (صفت)
definite , certain , clear , active , given , apparent , determinate , intelligible , assignable , overt
ظاهر (صفت)
outside , clear , apparent , external , outward , exterior , manifest , obvious , evident , patent , confessed , conspicuous , discernible , evidential , flat-out , noticeable , observable , ostensive
اشکار (صفت)
out , clear , explicit , plain , apparent , open , bare , signal , open-and-shut , manifest , obvious , flagrant , evident , patent , crying , public , conspicuous , overt , palpable , self-explaining , self-explanatory , semblable , transpicuous
پیدا (صفت)
clear , apparent , phenomenal , visible , evident , transparent
باصفا (صفت)
clear , pleasant , pleasing , beautiful
صاف (صفت)
clean , slick , clear , explicit , plain , even , sleek , glossy , plane , flat , glabrous , smooth , silvery , flattened , limpid , serene , glace , silken , straight-line , unruffled
زلال (صفت)
clean , clear , limpid , crystal , lucid
واضح (صفت)
clear , explicit , plain , vivid , open-and-shut , obvious , well-known , lucid , clean-cut , distinct , crystalline , kenspeckle , graphic , luculent , overt , palpable , perspicuous , self-explaining , self-explanatory , transpicuous
شفاف (صفت)
clear , sleek , transparent , crystal , lucid , hyaline , crystalline , pellucid , diaphanous , elucidative , hyaloid , nitid , perspicuous , translucid , transpicuous
بارز (صفت)
clear , sensible , manifest
جلی (صفت)
clear
سلیس (صفت)
eloquent , clear , evident , smooth , glib , fluent , pellucid , voluble
روان (صفت)
clear , handy , easy , spirit , current , versatile , fluid , liquid , smooth , glib , fluent , cursive , profluent , voluble
ساطع (صفت)
clear , manifest , evident , radiant , splendent
طاهر (صفت)
clean , chaste , clear , undefiled
توضیح دادن (فعل)
clear , illustrate , clarify , explain , state , elucidate , enucleate , explicate
واضح کردن (فعل)
clear , clarify , expound
تمیز کردن (فعل)
clean , cleanse , absterge , clear , scavenge , scrub , wisp , identify
صاف کردن (فعل)
clear , fine , filter , face , even , sleek , plane , strain , perk , smooth , shave , hone , percolate , pave , liquidize , unwrap , filtrate , smoothen , sleeken
خار چیدن (فعل)
clear , unblock , clear the way
زدودن (فعل)
remove , wipe , clean , scrape , clear , purge , eliminate , obliterate , wipe out , scour , blot out , sweep , swab , scurf , deterge , efface , shuck
روشن کردن (فعل)
light , clear , clarify , explain , lighten , ignite , brighten , turn on , illuminate , elucidate , refresh , enucleate , explicate , enlighten , illume , illumine , upstart , relume
ترخیص کردن (فعل)
free , clear , allow , authorize , authorise , permit
تبرئه کردن (فعل)
exonerate , exculpate , forgive , clear , purge , acquit , assoil , excuse

معنی عبارات مرتبط با clear به فارسی

(هواپیمایی) هوای منقلب که مربوط به باران و طوفان نیست ولی می تواند پرواز را مختل کند
1- تمیز کردن و کنار گذاشتن، 2- ناپدید شدن، از نظر محو شدن، رفتن، رد شدن، گذشتن
روشن و صریح، قطعی، بی شک و شبهه، دارای برون نمای (outline) واضح و متناسب، صریح روشن، درست تعریف شده
پاک نظر، بصیر
هوشیار، سرسبک
1- رجوع شود به 2 clear away- روشن یا شفاف کردن، خود را خلاص کردن از، از جلوی روی خود برداشتن، به چاک زدن، جیم شدن
1- خالی و تمیز کردن، 2- (عامیانه) رفتن، عزیمت کردن، گنجه، بیرون ریختن، جیم شدن، فلنگ را بستن
بصیر، روشن بین روشن بین، صاحب نظر
روشن بینی، بصیرت، تیزنظری
خوب اهارزدن
(سو تفاهم یا دلواپسی و غیره را) رفع کردن
1- (برای آمادگی رزمی و غیره) عرشه ی کشتی را (از چیزهای غیرضروری) پاک کردن 2- آماده ی عمل شدن
1- روشن و آش ...

معنی clear در دیکشنری تخصصی

clear
[کامپیوتر] روشن ، شفاف ، زدودن ، واضح ، کلید پاک کردن صفحه نمایش تغییر محتوی یک خانه حافظه . - پاک کردن . پاک - 1- صفر کردن یک مدار فلیپ فلات یا خانه ای از حافظه 2- پاک کردن صفحه نمایش . در بسیاری از نسخه های بیسیک فرمان cls صفحه پاک کن است 3- در برخی از مفسرهای بیسیک و سایر محیطهای محاوره ای فرمان CLEAR تمام متغیرها را صفر می کند یا هر حافظه ای را که برای اهداف خاصی تخصیص یافته . آزاد می کند . مانند آرایه ها
[برق و الکترونیک] پاک کردن 1. بر گرداندن عنصر حافظه یا مدار دودویی به حالت از پیش معین که معمولا صفر منطقی است . 2. کلیدی روی ماشینهای حساب که یا کل مسئله و یا فقط آخرین ورودی صفحه کلید را پاک می کند . - پاک کردن ، ورودی پاک کننده
[فوتبال] پاک کردن
[نساجی] محلول یکنواخت - خمیر چاپ - فام شفاف رنگ - شفاف - شیشه ای - زلال - صاف
[ریاضیات] آشکار، واضح، حذف
[پلیمر] شفاف
[حسابداری] روشن و قابل فهم
[سینما] صافی دارای مرکز واضح
[برق و الکترونیک] کانال پاک نوعی کانال پخش استاندارد که ایستگاه یا ایستگاههای اصلی آن خدمات خود را در حوزه ی گسترده ای ارائه می کنند . ایستگاههای موجود روی کانال پاک در خوزه اولیه ارائه خدمات خود از هر گونه تداخل ناخوشایند پاکسازی شده اند و در همه یا بخش عمده ای از حوزه ثانویه خدمات نیز دارای چنین ویژگی هستند .
[عمران و معماری] روکش روشن - ورنی پوششی
[عمران و معماری] فاصله وجه تا وجه
[سینما] لامپ فلاش سفید
...

معنی کلمه clear به انگلیسی

clear
• clarify, purify; explain; remove objects from a surface or area; exonerate; clean, wash; pass without touching; approve; gain in profit; be clarified
• pure, free of impurities; obvious, evident; easy to understand, comprehensible; open; empty
• clearly, obviously, plainly; completely, entirely
• deletion; act of unmarking, removal of a mark from a check box (computers)
• something that is clear is easy to see, hear, or understand.
• if you are clear about something, you understand it completely.
• if you have a clear mind or way of thinking, you are sensible and logical.
• if a substance is clear, you can see through it.
• if a surface or place is clear, it is free from obstructions or unwanted objects.
• if it is a clear day, there is no mist, rain, or cloud.
• if your conscience is clear, you do not feel guilty about anything.
• if one thing is clear of another, the two things are not touching.
• when you clear a place, you remove unwanted things from it.
• if someone or something clears a fence, wall, or hedge, they jump or pass over it without touching it.
• when fog or mist clears, it gradually disappears.
• if a course of action is cleared, people in authority give permission for it to happen.
• if someone is cleared of a crime or mistake, they are proved to be not guilty of it.
• see also clearing.
• if you stay clear or steer clear of a person or place, you do not go near them.
• if someone is in the clear, they are free from blame, suspicion, or danger; an informal expression.
• when you clear your throat, you cough slightly in order to make it easier to speak.
• when you clear away, you put away things that you have been using.
• if you tell someone to clear off, you are telling them in a rude way to go away; an informal expression.
• if you clear out of a place, you leave; an informal use.
• if you clear out a cupboard or room, or you ...

clear را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

😊
خالص
فاطمه
آشامیدنی
#☆ somi
پاک
پورمنصور
شفاف
کوشش
آگاه
شاهین حسینی راد
خالی
شاهین حسینی راد
عمران (clear span) : دهانه باز، دهانه ازاد
Sunflower
پاک کردن

Clear your mind and answer me as quickly as you can.
فیض
بدون مانع
فلورا
Be clear to me it means that be honest with me
.Sara.
زلال
Haniye
باصفا ،زلال
امین
پایبند بودن به چیزی.
Clear on rules of engagement:پایبند بودن به قوانین درگیری
Ali
شفاف
Marjan
روشن
حمید وسعید ابراهیمی
صاف
کاربر آبادیس
آشکار بودن، واضح بودن
کاربر ابادیس
روشن
واضح
اشکار
پیدا
مسعود
بدون مشکل
حمیده
Easy to understand
مهسان
قطع، حذف یا کوتاهی روییدنی های ناخوشایند (مانند درخت....)
Matin
تمیز
الهه
تمیز کردن
نیما نورزاده
بنام خدا.
در قالب فعل : تمیز کردن ( معادل فارسی پاکسازی چیزی از.../خالی کردن چیزی از .../ شفاف کردن چیزی)

در قالب صفت : واضح (معادل فارسی صاف و شفاف/ بدیهی بودن امری برای کسی یا چیزی)

توجه : نیازی به حفظ کردن معانی بالا نیست.مقصود اینست که مفهوم کلی کلمه از جملات استخراج شود.

مثال ها :
۱.that was clear to me that she was laying
برای من تمیز بود (معادل فارسی بدیهی بودن امری) که او داشت دروغ میگفت
۲.a bad singer can clear a room in a few minutes
یک خواننده بد میتواند اتاقی را ظرف چند دقیقه تمیز کند.(معادل فارسی خالی کردن از مخاطب)
۳.you have to clear the road from the snow
شما بایستی جاده رو از برف تمیز کنید.(معادل فارسی پاک کردن)
۴.she cleared a space for me to sit down
برایم جایی تمیز کرد (معادل خالی کردن فارسی) تا بنشینم.
۵.he looked so closely into her clear eyes
از فاصله ی خیلی نزدیک به چشمان تمیزش (معادل فارسی چشمان شفاف) نگاه کرد.

don't forget to like please
tinabailari
The water in the lake is so clear that you can see the bottom
آب دریاچه آنچنان شفاف است که می‌شود ته دریاچه را دید 🛢🛢
Forugh
صاف
تینا رادمهر
اجازه رسمی گرفتن یا دادن برای انجام کاری
Vida♱
فاخر
Vida♱
فاخر
clear distinction = تفاوت فاخر

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی clear
کلمه : clear
املای فارسی : کلیر
اشتباه تایپی : زمثشق
عکس clear : در گوگل

آیا معنی clear مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )