انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 895 100 1

clear

تلفظ clear
تلفظ clear به آمریکایی/ˈklɪr/ تلفظ clear به انگلیسی/klɪə/

معنی: صریح، معلوم، ظاهر، اشکار، پیدا، باصفا، صاف، زلال، واضح، شفاف، بارز، جلی، سلیس، روان، ساطع، طاهر، توضیح دادن، واضح کردن، تمیز کردن، صاف کردن، خار چیدن، زدودن، روشن کردن، ترخیص کردن، تبرئه کردن
معانی دیگر: روشن، (در مورد آسمان) صاف، راوک، هویدا، نامبهم، عاری از غبار، منور، آرام، متین، مبرهن، آشکار، آسوده، (خیال) راحت، درست، مک، خالص، کامل، قاطع، مبری، باز، کاملا، روشن کردن یا شدن، آشکار کردن یا شدن، شفاف کردن یا شدن، زلال شدن یا کردن، باز کردن یا شدن، رفع کردن، خالی کردن (بار و غیره)، تخلیه کردن، رفع ابهام کردن، تبرئه شدن، بی گناه شناخته شدن، پریدن از روی، (بدون تماس یا برخورد) رد شدن، به طور خالص کسب کردن یا سود بردن، (دید را) روشن یا خوب کردن، گرفتگی (مجرا و غیره) را برطرف کردن، (بانکداری) وصول کردن یا شدن، پایا پای کردن، ناپدید شدن، رفتن، به طور روشن و آشکار، به وضوح، فهماندن

بررسی کلمه clear

صفت ( adjective )
حالات: clearer, clearest
(1) تعریف: free of clouds or haze.
مترادف: fair
متضاد: cloudy, foggy, hazy, misty, overcast, shadowy, turbid
مشابه: bright, cloudless, serene, sunny

- The sky is so clear tonight that we can see many stars.
ترجمه کاربر [ترجمه امین] امشب آسمان بسیار صاف است که ما می‌توانیم ستاره‌های زیادی را ببینیم.
|

ترجمه کاربر [ترجمه ghgi] اسمان امشب صاف اسیت به خاطر همین ستاره های زیادی میبینیم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آسمان امشب خیلی صاف است که ما می‌توانیم ستاره‌های زیادی را ببینیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آسمان امشب خیلی واضح است که ستارگان زیادی را می بینیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: free of visible impurities, blurriness, or flaws.
مترادف: clean, perfect, pure
متضاد: cloudy, muddy, murky, opaque, unclear
مشابه: faultless, flawless, limpid, liquid, transparent, unadulterated, unblemished, uncontaminated, unmarred, unpolluted, unsullied, untainted

- Through the clear water, you can see the rocks on the creek bottom.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از طریق آب زلال، می‌توانید صخره‌های زیرین را ببینید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] از طریق آب آشامیدنی، می توانید سنگهایی را که در زیر دریا قرار گرفته اند ببینید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He chose a beautiful, clear diamond.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون یه الماس زیبا و واضح رو انتخاب کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او یک الماس زیبا و روشن را انتخاب کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- This camera can produce very clear images.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این دوربین می‌تواند تصاویر بسیار روشنی تولید کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این دوربین می تواند تصاویر بسیار واضح ایجاد کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: able to be seen through; transparent.
متضاد: opaque

- The city now requires the use of clear garbage bags.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این شهر اکنون نیازمند استفاده از کیسه‌های زباله پاک‌سازی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شهر اکنون نیاز به استفاده از کیسه های زباله روشن دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: free of confusion or obscurity.
مترادف: plain, unambiguous, unequivocal
متضاد: abstract, abstruse, ambiguous, cloudy, cryptic, dim, misty, muddy, nebulous, obscure, opaque, turbid, unclear, vague
مشابه: apparent, articulate, clear-cut, crisp, explicit, express, limpid, luminous, ostensive, straightforward, trenchant

- The students appreciated the professor's clear explanations.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دانش آموزان توضیحات روشن استاد را تحسین کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دانش آموزان از توضیحات روشن استاد تقدیر می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Your argument would be more persuasive if it were clearer.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] استدلال تو اگر واضح‌تر بود، بیشتر متقاعد کننده می‌شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] استدلال شما اگر واضح تر باشد، متقاعد کننده تر خواهد بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We thought the sign was very clear, but some people still went the wrong way.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما فکر می‌کردیم که این نشانه بسیار واضح است، اما بعضی از مردم هنوز راه را اشتباه می‌رفتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما فکر کردیم که نشانه بسیار روشن است، اما بعضی افراد هنوز راه اشتباهی را طی کرده اند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: unmistakable; plain.
مترادف: manifest, obvious, plain, unmistakable
متضاد: dim, doubtful, equivocal, hidden, obscure, unclear
مشابه: apparent, broad, clear-cut, definite, distinct, evident, ostensive, overt, palpable, patent, straightforward, trenchant, unambiguous

- The detective saw that this was a clear case of murder.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کارآگاه متوجه شد که این پرونده یه پرونده واضح برای قتل بوده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کارآگاه متوجه شد که این یک قضیه روشن قتل است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: totally comprehensible.
مترادف: apparent, evident, perceptible, plain
متضاد: abstruse, ambiguous, dim, impenetrable, muddy, obscure, thick, unclear, vague
مشابه: clear-cut, discernible, explicit, manifest, obvious, palpable, unambiguous, unmistakable

- He had clear reasons for taking the actions that he did.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او دلایل روشنی برای قبول کارهایی که انجام داده بود نداشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او دلایل روشن برای انجام اقداماتی که او انجام داده بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: free from guilt; blameless.
مترادف: blameless, clean, guiltless, innocent
متضاد: guilty
مشابه: sinless, unclear

- Although people blamed her for what happened, she had a clear conscience.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگرچه مردم او را به خاطر اتفاقی که افتاده سرزنش می‌کردند، او وجدان واضحی داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اگر چه او را به خاطر آنچه اتفاق افتاده متهم کرد، او وجدان روشن داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: free from impediments; open.
مترادف: open, unobstructed
متضاد: clogged, impassable, obstructed
مشابه: apparent, free, passable, smooth, wide

- There is a clear path through the woods.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] راه روشنی در میان جنگل است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک مسیر روشن از طریق جنگل وجود دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: free from involvement or contact.
مشابه: apart, aside, away, free

- Try to stay clear of danger.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سعی کنید از خطر دور بمانید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سعی کنید از خطر پاک بمانید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: total; unreserved.
مترادف: absolute, out-and-out, unqualified, unquestionable
مشابه: downright, indisputable, irrefutable, sheer, thorough, total, undeniable, unreserved, utter

- This was a clear win for his team.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این برای تیمش یک پیروزی آشکار بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این یک پیروزی واضح برای تیمش بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The jury's clear decision was that the defendant was guilty.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تصمیم نهایی هیات‌منصفه این بود که متهم گناهکار است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تصمیم روشن هیئت منصفه این بود که متهم جرم بوده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: empty.
مترادف: empty, free
متضاد: occupied
مشابه: blank, open

- There was a clear row of seats in the balcony.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در بالکن یک ردیف صندلی خالی وجود داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک صندلی روشن در بالکن وجود داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The apartment will be clear of all furniture by Friday.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این آپارتمان تا روز جمعه از همه اسباب و اثاث روشن خواهد شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آپارتمان تا جمعه از تمام مبلمان پاک خواهد شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
قید ( adverb )
حالات: clearer, clearest
• : تعریف: in a clear manner; distinctly.
مترادف: clearly, distinctly

- I can hear you loud and clear.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] میتونم صدای بلند و واضح بشنوم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من میتونم بشنوم صدای بلند و روشن
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: clears, clearing, cleared
(1) تعریف: to make free of impurities.
مترادف: clarify, purify
متضاد: pollute
مشابه: clean, purge, rarefy, rid

- The state's regulations have helped clear our air of pollutants.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مقررات دولت به پاک‌سازی هوا از آلاینده‌ها کمک کرده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مقررات دولتی کمک کرده است تا هوای ما را از آلودگی ها پاک کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to make free of confusion, doubt, or obscurity (usu. fol. by "up").
مترادف: clarify
متضاد: obscure
مشابه: elucidate, explain, manifest

- The teacher cleared up the meaning of the poem's last verse.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] معلم معنی شعر آخر شعر را روشن کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] معلم معنای آخرین آیه شعر را روشن کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Her explanation cleared everything up for me.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] توضیحات او همه چیز را برایم روشن کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] توضیح او همه چیز را برای من پاک کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to make free of obstacles, impediments, or other unwanted objects; make open.
مترادف: open
متضاد: obstruct, set
مشابه: empty, evacuate, rid, smooth, void

- He cleared a path to the door.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] راه را باز کرد و به طرف در رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او یک مسیر را به درب کشید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Please clear the stage and get it ready for the next scene.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لطفا صحنه را روشن کنید و آن را برای صحنه بعدی آماده کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لطفا صحنه را روشن کنید و آن را برای صحنه بعدی آماده کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- They cleared the floor of chairs and tables so that they could dance.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها کف صندلی‌ها و میزها را تمیز کردند تا بتوانند برقصند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها طبقه صندلی ها و جداول را پاک کردند تا بتوانند رقص کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We all helped clear the table after the dinner.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] همه ما بعد از شام همه کمک کردیم تا میز رو خالی کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما همه کمک کردیم که جدول را بعد از شام روشن کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He cleared the plates of leftover food and she rinsed them off.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بشقاب‌ها را پاک کرد و آن‌ها را شست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او صفحات غذای مرطوب را پاک کرد و آنها را از بین برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to make free of suspicion.
مترادف: exculpate
متضاد: blacken, implicate, inculpate
مشابه: absolve, acquit, exonerate, justify, vindicate

- He wants to clear his name.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] میخواد اسمش رو خالی کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او می خواهد نامش را پاک کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to pass by or near (something) without striking.
مشابه: avoid, make, miss

- The horse cleared the fence.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اسب نرده را صاف کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اسب حصار را پاک کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to give permission to for an action.
مترادف: approve, authorize, OK
مشابه: pass, sanction

- The control tower cleared the flight for takeoff.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برج کنترل هواپیما رو برای پرواز مرخص کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] برج کنترل، پرواز را برای پرواز برداشته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to gain as profit.
مترادف: earn, gain, net
مشابه: gross, make, realize

- She cleared a million dollars in the deal.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون یه میلیون دلار توی معامله خالی کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او یک میلیون دلار را در این معامله پاک کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: clear out
(1) تعریف: to become clear (sometimes fol. by "up").
مترادف: clarify
مشابه: brighten, elucidate, empty, open, purify, rarefy

- His sinuses cleared, and he's feeling much better.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] sinuses صاف شد و حالش بهتر شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سینوس او پاک شده است، و او احساس بسیار بهتر است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The sky finally cleared after several days of rain.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بالاخره آسمان بعد از چندین روز باران صاف شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آسمان بعد از چند روز باران پاک شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We took a walk after it cleared up outside.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما بعد از اینکه بیرون رفتیم پیاده‌روی کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پس از خارج شدن از خانه، پیاده روی کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to pass through with approval.
مشابه: pass

- The check cleared just in time.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چک درست به موقع انجام شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چک فقط در زمان روشن است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
عبارات: in the clear, clear away, clear off
• : تعریف: a clear space.
مترادف: space
مشابه: clearing, opening

- The rocket went off into the clear.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] راکت خاموش شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] موشک به روشن شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه clear در جمله های نمونه

1. clear stupidity
ترجمه حماقت آشکار (محض)

2. clear water
ترجمه آب صاف،آب زلال

3. clear away
ترجمه 1- تمیز کردن و کنار گذاشتن

4. clear off
ترجمه 1- رجوع شود به 2 clear away- روشن یا شفاف کردن

5. clear out
ترجمه 1- خالی و تمیز کردن

6. clear the air (or atmosphere)
ترجمه (سو تفاهم یا دلواپسی و غیره را) رفع کردن

7. clear the decks
ترجمه 1- (برای آمادگی رزمی و غیره) عرشه‌ی کشتی را (از چیزهای غیرضروری) پاک کردن 2- آماده‌ی عمل شدن

8. clear up
ترجمه 1- روشن و آشکار کردن یا شدن 2- (پس از طوفان یا هوای ابری) صاف شدن (آسمان)،آفتابی شدن 3- شرح دادن (به وضوح) 4-درمان کردن

9. a clear complexion
ترجمه رنگ و آب خوب (در مورد سیما)

10. a clear countenance
ترجمه قیافه‌ای متین

11. a clear crystal
ترجمه بلور شفاف

12. a clear day
ترجمه روز روشن،روز آفتابی

13. a clear mind
ترجمه فکری منور

14. a clear outline
ترجمه برون نمای واضح

15. a clear red
ترجمه قرمز روشن

16. a clear right
ترجمه حق مسلم

17. a clear stream was islanding a black rock
ترجمه جویبار شفافی که صخره‌ی سیاهی را به صورت جزیره درآورده بود

18. a clear understanding of the reasons for his failure
ترجمه درک واضح علل ناکامیابی او

19. a clear victory
ترجمه پیروزی کامل

20. abundantly clear
ترجمه پرواضح،کاملا آشکار

21. crystal clear
ترجمه کاملا آشکار،اظهر من‌الشمس،واضح و مبرهن

22. in clear daylight
ترجمه در روز روشن

23. let's clear out of here right away
ترجمه بیا زود از اینجا برویم.

24. the clear demarcation existing between well water and river water
ترجمه تمایز واضحی که بین آب چاه و آب رودخانه وجود دارد.

25. to clear a debt
ترجمه وامی را پرداختن

26. to clear a freighter of cargo
ترجمه کشتی بارکش را از بار تخلیه کردن

27. to clear a path through snow
ترجمه در برف راه باز کردن

28. to clear one's throat
ترجمه گلوی خود را صاف کردن

29. to clear out the trash can
ترجمه سطل زباله را خالی و تمیز کردن

30. to clear snow away
ترجمه برف‌ها را جمع کردن (کنار زدن)

31. steer clear of
ترجمه از (کسی یا چیزی) دوری کردن،احتراز کردن

32. a style clear of ambiguity
ترجمه سبکی عاری از ابهام

33. it sank clear to the bottom
ترجمه درست به ته فرو رفت.

34. it was clear from the cadence of his voice that he was a kashy
ترجمه از فراز و نشیب آهنگ صدایش پیدا بود که کاشی است.

35. it was clear to her that they were not interested
ترجمه برایش آشکار بود که علاقمند نیستند.

36. we must clear the way for deeper reforms
ترجمه بایستی راه را برای اصلاحات عمیق‌تر باز کنیم.

37. with a clear conscience
ترجمه با وجدانی آسوده

38. with a clear eye
ترجمه با چشمی نیک بین

39. in the clear
ترجمه 1- آزاد (از قید یا گرفتگی)،باز،در هوای باز،بیرون (از جای سر پوشیده یا جنگل و غیره) 2- (عامیانه) مبرا از اتهام،خلاص از گرفتاری‌یا تهمت

40. her intention is clear
ترجمه منظور او آشکار است.

41. his senses were clear up to the moment of death
ترجمه تا لحظه‌ی مرگ حواسش بر جای خود بود.

42. it is amply clear that he is not interested in buying the house
ترجمه پرواضح است که مایل به خرید خانه نیست.

43. it is not clear if these discussions will amount to much
ترجمه معلوم نیست این مذاکرات به جایی خواهد رسید یا نه.

44. keep the roads clear
ترجمه راه‌ها را باز نگهدار.

45. this drug will clear her sight
ترجمه این دارو دید چشم‌هایش را بهتر خواهد کرد.

46. this drug will clear his nasal passages
ترجمه این دارو مجراهای بینی او را خواهد گشود.

47. this drug will clear up your cold
ترجمه این دارو سرماخوردگی تو را برطرف خواهد کرد.

48. those riots were clear manifestations of the people's dissatisfaction with the government
ترجمه آن شورش ها نمایان‌گر آشکار نارضایی مردم از دولت بود.

49. to earn a clear $ 30,000
ترجمه به طور خالص سی هزار دلار کسب کردن

50. to have a clear conscience
ترجمه وجدان پاک داشتن

51. we have to clear away the mess left by the guests
ترجمه باید ریخت و پاش مهمانان را جمع و جور کنیم.

52. out of a clear (blue) sky
ترجمه ناگهان،بی مقدمه،مثل برق

53. the coast is clear
ترجمه کار روبراه است،اشکالی موجود نیست،کسی مزاحم نیست

54. it looks like a clear day tomorrow
ترجمه به‌نظر می‌رسد که فردا هوا صاف خواهد بود.

55. medical supplies in a clear plastic kit
ترجمه وسایل پزشکی در یک محفظه‌ی شفاف پلاستیکی

56. this sentence is very clear
ترجمه این جمله خیلی واضح است.

57. we still have to clear many hurdles
ترجمه ما هنوز بایستی مشکلات زیادی را از جلوی راه خود برداریم.

58. this article consists of a clear exposition of jung's ideas
ترجمه این مقاله شرح روشنی از نظریات یونگ را دربر دارد.

59. i want to say loud and clear that . . .
ترجمه می‌خواهم با صدای بلند و آشکار بگویم که . . .

60. he plunged the rod into the pipe to clear it
ترجمه او میله را در لوله فرو کرد تا آن را باز کند.

61. the kids ate the dry bread and did not clear the crumbs off the table
ترجمه بچه‌ها نان خشک را خوردند و خرده‌های آن را از روی میز پاک نکردند.

مترادف clear

صریح (صفت)
straight , abstract , definite , definitive , clear , explicit , express , frank , unequivocal , precise , open , punctual , clean-cut , clear-cut , perspicuous
معلوم (صفت)
definite , certain , clear , active , given , apparent , determinate , intelligible , assignable , overt
ظاهر (صفت)
outside , clear , apparent , external , outward , exterior , manifest , obvious , evident , patent , confessed , conspicuous , discernible , evidential , flat-out , noticeable , observable , ostensive
اشکار (صفت)
out , clear , explicit , plain , apparent , open , bare , signal , open-and-shut , manifest , obvious , flagrant , evident , patent , crying , public , conspicuous , overt , palpable , self-explaining , self-explanatory , semblable , transpicuous
پیدا (صفت)
clear , apparent , phenomenal , visible , evident , transparent
باصفا (صفت)
clear , pleasant , pleasing , beautiful
صاف (صفت)
clean , slick , clear , explicit , plain , even , sleek , glossy , plane , flat , glabrous , smooth , silvery , flattened , limpid , serene , glace , silken , straight-line , unruffled
زلال (صفت)
clean , clear , limpid , crystal , lucid
واضح (صفت)
clear , explicit , plain , vivid , open-and-shut , obvious , well-known , lucid , clean-cut , distinct , crystalline , kenspeckle , graphic , luculent , overt , palpable , perspicuous , self-explaining , self-explanatory , transpicuous
شفاف (صفت)
clear , sleek , transparent , crystal , lucid , hyaline , crystalline , pellucid , diaphanous , elucidative , hyaloid , nitid , perspicuous , translucid , transpicuous
بارز (صفت)
clear , sensible , manifest
جلی (صفت)
clear
سلیس (صفت)
eloquent , clear , evident , smooth , glib , fluent , pellucid , voluble
روان (صفت)
clear , handy , easy , spirit , current , versatile , fluid , liquid , smooth , glib , fluent , cursive , profluent , voluble
ساطع (صفت)
clear , manifest , evident , radiant , splendent
طاهر (صفت)
clean , chaste , clear , undefiled
توضیح دادن (فعل)
clear , illustrate , clarify , explain , state , elucidate , enucleate , explicate
واضح کردن (فعل)
clear , clarify , expound
تمیز کردن (فعل)
clean , cleanse , absterge , clear , scavenge , scrub , wisp , identify
صاف کردن (فعل)
clear , fine , filter , face , even , sleek , plane , strain , perk , smooth , shave , hone , percolate , pave , liquidize , unwrap , filtrate , smoothen , sleeken
خار چیدن (فعل)
clear , unblock , clear the way
زدودن (فعل)
remove , wipe , clean , scrape , clear , purge , eliminate , obliterate , wipe out , scour , blot out , sweep , swab , scurf , deterge , efface , shuck
روشن کردن (فعل)
light , clear , clarify , explain , lighten , ignite , brighten , turn on , illuminate , elucidate , refresh , enucleate , explicate , enlighten , illume , illumine , upstart , relume
ترخیص کردن (فعل)
free , clear , allow , authorize , authorise , permit
تبرئه کردن (فعل)
exonerate , exculpate , forgive , clear , purge , acquit , assoil , excuse

معنی عبارات مرتبط با clear به فارسی

(هواپیمایی) هوای منقلب که مربوط به باران و طوفان نیست ولی می تواند پرواز را مختل کند
1- تمیز کردن و کنار گذاشتن، 2- ناپدید شدن، از نظر محو شدن، رفتن، رد شدن، گذشتن
روشن و صریح، قطعی، بی شک و شبهه، دارای برون نمای (outline) واضح و متناسب، صریح روشن، درست تعریف شده
پاک نظر، بصیر
هوشیار، سرسبک
1- رجوع شود به 2 clear away- روشن یا شفاف کردن، خود را خلاص کردن از، از جلوی روی خود برداشتن، به چاک زدن، جیم شدن
1- خالی و تمیز کردن، 2- (عامیانه) رفتن، عزیمت کردن، گنجه، بیرون ریختن، جیم شدن، فلنگ را بستن
بصیر، روشن بین روشن بین، صاحب نظر
روشن بینی، بصیرت، تیزنظری
علامت رفع خطر، سوت رفع خطر هوایی
1- آزاد (از قید یا گرفتگی)، باز، در هوای باز، بیرون (از جای سر پوشیده یا جنگل و غیره) 2- (عامیانه) مبرا از اتهام، خلاص از گرفتاری یا تهمت
تابلوئه، کاملا واضح
کار روبراه است، اشکالی موجود نیست، کسی مزاحم نیست

معنی clear در دیکشنری تخصصی

clear
[کامپیوتر] روشن ، شفاف ، زدودن ، واضح ، کلید پاک کردن صفحه نمایش تغییر محتوی یک خانه حافظه . - پاک کردن . پاک - 1- صفر کردن یک مدار فلیپ فلات یا خانه ای از حافظه 2- پاک کردن صفحه نمایش . در بسیاری از نسخه های بیسیک فرمان cls صفحه پاک کن است 3- در برخی از مفسرهای بیسیک و سایر محیطهای محاوره ای فرمان CLEAR تمام متغیرها را صفر می کند یا هر حافظه ای را که برای اهداف خاصی تخصیص یافته . آزاد می کند . مانند آرایه ها
[برق و الکترونیک] پاک کردن 1. بر گرداندن عنصر حافظه یا مدار دودویی به حالت از پیش معین که معمولا صفر منطقی است . 2. کلیدی روی ماشینهای حساب که یا کل مسئله و یا فقط آخرین ورودی صفحه کلید را پاک می کند . - پاک کردن ، ورودی پاک کننده
[فوتبال] پاک کردن
[نساجی] محلول یکنواخت - خمیر چاپ - فام شفاف رنگ - شفاف - شیشه ای - زلال - صاف
[ریاضیات] آشکار، واضح، حذف
[پلیمر] شفاف
[حسابداری] روشن و قابل فهم
[سینما] صافی دارای مرکز واضح
[برق و الکترونیک] کانال پاک نوعی کانال پخش استاندارد که ایستگاه یا ایستگاههای اصلی آن خدمات خود را در حوزه ی گسترده ای ارائه می کنند . ایستگاههای موجود روی کانال پاک در خوزه اولیه ارائه خدمات خود از هر گونه تداخل ناخوشایند پاکسازی شده اند و در همه یا بخش عمده ای از حوزه ثانویه خدمات نیز دارای چنین ویژگی هستند .
[عمران و معماری] روکش روشن - ورنی پوششی
[عمران و معماری] فاصله وجه تا وجه
[سینما] لامپ فلاش سفید
[کامپیوتر] کلید پاک کن .
[سینما] فیلم شفاف
[نساجی] دهانه مطلوب تار در ماشین بافندگی
[عمران و معماری] دهانه آزاد - دهانه موثر - دهانه داخل به داخل
[زمین شناسی] دهانه آزاد ، دهانه موثر ، دهانه داخل به داخل
[کامپیوتر] کلیدی روی بعضی از کنسولهای کامپیوتری که ثبات های عملیاتی را پاک کردن و آنها را برای حالت جدید عملیات آماده می کند

معنی کلمه clear به انگلیسی

clear
• clarify, purify; explain; remove objects from a surface or area; exonerate; clean, wash; pass without touching; approve; gain in profit; be clarified
• pure, free of impurities; obvious, evident; easy to understand, comprehensible; open; empty
• clearly, obviously, plainly; completely, entirely
• deletion; act of unmarking, removal of a mark from a check box (computers)
• something that is clear is easy to see, hear, or understand.
• if you are clear about something, you understand it completely.
• if you have a clear mind or way of thinking, you are sensible and logical.
• if a substance is clear, you can see through it.
• if a surface or place is clear, it is free from obstructions or unwanted objects.
• if it is a clear day, there is no mist, rain, or cloud.
• if your conscience is clear, you do not feel guilty about anything.
• if one thing is clear of another, the two things are not touching.
• when you clear a place, you remove unwanted things from it.
• if someone or something clears a fence, wall, or hedge, they jump or pass over it without touching it.
• when fog or mist clears, it gradually disappears.
• if a course of action is cleared, people in authority give permission for it to happen.
• if someone is cleared of a crime or mistake, they are proved to be not guilty of it.
• see also clearing.
• if you stay clear or steer clear of a person or place, you do not go near them.
• if someone is in the clear, they are free from blame, suspicion, or danger; an informal expression.
• when you clear your throat, you cough slightly in order to make it easier to speak.
• when you clear away, you put away things that you have been using.
• if you tell someone to clear off, you are telling them in a rude way to go away; an informal expression.
• if you clear out of a place, you leave; an informal use.
• if you clear out a cupboard or room, or you clear out things from it, you tidy it and throw away the things you don't want.
• when you clear up, you tidy a place and put things away.
• when a problem or misunderstanding is cleared up, it is settled or explained.
• when bad weather clears up, it stops raining or being cloudy.
clear as a bell
• crystal clear, transparent, lucid
clear away
• move away from; clean rubble from
clear chicken soup
• chicken soup which does not contain fat or other substances which cloud the water, clear chicken broth
clear conscience
• conscience which is free of guilt
clear cut
• something that is clear-cut is easy to understand and definite or distinct.
clear day
• sunny day, day without clouds in the sky
clear days
• days set aside for the execution of specific tasks
clear head
• sober state of mind, ability to think clearly
clear headed
• sober, thinking clearly
• someone who is clear-headed is sensible and thinks clearly, especially in a difficult situation.
clear headedness
• lucidness, sobriety, clear thinking
clear of debts
• free of debts, owing nothing, not indebted
clear off
• go away, leave, depart
clear one's character
• prove that one is innocent
clear one's throat
• make a small cough to remove mucous from the throat
clear out
• tidy up; move out and don't leave anything behind; empty completely, clean up
• if you have a clear-out, you collect together and then throw away all the things you do not want, and tidy and clean the things that remain; an informal word.
clear sighted
• discerning, having keen mental perception; having good eye-sight
• someone who is clear-sighted is able to understand situations well and to make sensible judgements and decisions about them.
clear skies
• blue skies, skies without clouds
absolutely clear
• completely clear; completely understood
all clear
• everything is ok, the danger has passed, signal that the situation is safe
• the all clear is a signal that a dangerous situation has ended.
becoming clear
• grow clear
coast is clear
• danger is over, there is no danger present
crystal clear
• absolutely evident, positively certain
• an explanation that is crystal clear is very easy to understand.
free and clear
• not mortgaged, paid off, clear of any debt
in the clear
• innocent, blameless, above suspicion
loud and clear
• can be heard easily and easy to understand, audible and understandable without difficulty
stand clear
• distance oneself, keep a distance
the coast is clear
• there is no danger present
things became clear
• things became easier to understand

clear را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی clear

😊 ٢٠:٣٧ - ١٣٩٦/٠٥/٢١
خالص
|

فاطمه ٠٩:٥٨ - ١٣٩٦/١٠/١٧
آشامیدنی
|

#☆ somi ١٨:٣٣ - ١٣٩٦/١١/١٦
پاک
|

پورمنصور ١٨:٣٢ - ١٣٩٧/٠٤/٠٦
شفاف
|

کوشش ١٣:٢١ - ١٣٩٧/٠٥/١٢
آگاه
|

عليرضا كريمي وند ١٨:٢١ - ١٣٩٧/٠٥/١٩
شفاف زلال
|

شاهین حسینی راد ٠٤:٠٣ - ١٣٩٧/٠٦/٠١
خالی
|

شاهین حسینی راد ٠٤:٢٥ - ١٣٩٧/٠٦/٠١
عمران (clear span) : دهانه باز، دهانه ازاد
|

Sunflower ٢٠:٠٦ - ١٣٩٧/٠٦/١٢
پاک کردن

Clear your mind and answer me as quickly as you can.
|

فیض ١١:٢٦ - ١٣٩٧/٠٧/٠٥
بدون مانع
|

فلورا ١١:٢٥ - ١٣٩٧/٠٨/٠٨
Be clear to me it means that be honest with me
|

.Sara. ١١:٢٧ - ١٣٩٧/٠٩/٠٣
زلال
|

Haniye ١٣:٣٣ - ١٣٩٧/٠٩/٠٩
باصفا ،زلال
|

امین ٢١:٠٤ - ١٣٩٧/٠٩/٠٩
پایبند بودن به چیزی.
Clear on rules of engagement:پایبند بودن به قوانین درگیری
|

پریسا پرویزی ١٥:١٩ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
مشخص
|

Ali ١٣:٢٣ - ١٣٩٧/١٠/٠٧
شفاف
|

Marjan ١٥:٢٨ - ١٣٩٧/١١/٠٩
روشن
|

حمید وسعید ابراهیمی ١٥:٥٩ - ١٣٩٧/١٢/١١
صاف
|

یزدان بداغی ١٥:٢٨ - ١٣٩٨/٠١/٠٤
آشکار بودن، واضح بودن
|

ebitaheri@gmail.com ٢١:١٣ - ١٣٩٨/٠٢/١٩
باز نگهداشتن
|

پیشنهاد شما درباره معنی clear



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی clear
کلمه : clear
املای فارسی : کلیر
اشتباه تایپی : زمثشق
عکس clear : در گوگل


آیا معنی clear مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )