انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 894 100 1

بررسی کلمه client

اسم ( noun )
(1) تعریف: one who pays for the services of another, esp. those of a lawyer or other professional.
مشابه: consumer, customer, patron

- The lawyer met with her client to talk about their first day in court.
ترجمه کاربر [ترجمه saeed] وکیل با موکل خود درباره روز اول دادگاه انها ملاقات کرد
|

ترجمه کاربر [ترجمه میلاد] وکیل با موکل خود ملاقات کرد تا در مورد روز اول حضورشان در دادگاه صحبت کنند
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وکیل با موکلش دیدار کرد تا در مورد اولین روز خود در دادگاه صحبت کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] وکیل با مشتری خود ملاقات کرد تا روز اول در دادگاه صحبت کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- That talent agency has several big stars as their clients.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این موسسه استعداد چندین ستاره بزرگ به عنوان مشتریان خود دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این آژانس استعداد چندین ستاره بزرگ را به عنوان مشتریان خود دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: one who is subject to the assistance of a government or private welfare agency, esp. by virtue of being poor.
مترادف: dependent

- The agency was established to provide services to welfare clients.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این اداره برای ارائه خدمات به مشتریان خدمات رفاهی تاسیس شده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این آژانس برای ارائه خدمات به مشتریان رفاه تاسیس شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a nation that is dependent on or under the patronage of another; client state.
مشابه: dependent, satellite, subordinate

- These countries were clients of the superpowers during the Cold War.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این کشورها clients در طول جنگ سرد بودند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این کشورها در طول جنگ سرد مشتریان ابرقدرت بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه client در جمله های نمونه

1. The lawyer told her client that she could predict the outcome of his trial.
ترجمه وکیل به موکلش گفت، می تواند نتایج دادگاه را پیش بینی کند

2. My uncle tried to get General Motors to be a client of his company.
ترجمه عموی من سعی کرد توجه شرکت جنرال موتور را به عنوان مشتری شرکتش، جلب کند

3. If this restaurant doesn't improve its service, all its clients will vanish.
ترجمه اگر این رستوران خدماتش را بهتر نکند، تمام مشتریان خود را از دست می دهد

4. russia and her client states
ترجمه روسیه و کشورهای وابسته به آن

5. your honor, my client pleads not guilty
ترجمه جناب قاضی،موکل من خود را بی‌گناه اعلام می‌کند.

6. the lawyer submitted that his client was innocent
ترجمه وکیل ادعا کرد که موکل او بی‌گناه است.

7. The lawyer proved the innocence of his client.
ترجمه کاربر [ترجمه Sh] وکیل بی گناهی موکل خود را ثابت کرد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]وکیل بی‌گناهی موکلش را ثابت کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]وکیل بی گناهی مشتری خود را ثابت کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. A lawyer acts for his client.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]وکیلی به عنوان وکیل خود عمل می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]یک وکیل برای مشتری خود عمل می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. I have a client with me right now.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]من الان یه مشتری دارم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من الان یک مشتری دارم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. Discussions between a lawyer and client are privileged communications.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مذاکرات بین یک وکیل و موکل، ارتباطات ممتاز هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بحث و گفتگو بین وکیل و مشتری ارتباطات مهمی است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. The boss asked the secretary to let the client up.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]رئیس از منشی خواست که مشتری را بیدار کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]رئیس از دبیرخانه خواسته تا مشتری را به سمت خود بیاورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. She has an appointment with a client at 30.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او در ساعت ۳۰ با یک مشتری قرار ملاقات دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او یک ملاقات با یک مشتری در 30 سال دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. I've got a client with me at the moment.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]من در آن لحظه یک مشتری با خودم دارم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من در حال حاضر یک مشتری دارم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. Enviros Consulting has a client base of more than 000 organisations worldwide.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مشاوره Enviros دارای یک پایه مشتری بیش از ۰۰۰ سازمان در سراسر جهان است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]Enviros Consulting دارای پایه مشتری بیش از 000 سازمان در سراسر جهان است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. The secretary led in the client.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]منشی به مشتری وارد شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]وزیر امور خارجه در کلاینت رهبری کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. Mr Black has been a client of this firm for many years.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آقای Black نیز چندین سال است که مشتری این شرکت بوده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آقای سیاه در طول سالها مشتری این شرکت بوده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. My client was unable to meet her rent payments.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مشتری من قادر به ملاقات با او نبود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]مشتری من قادر به پرداخت اجاره اش نبود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

18. He might have been murdered by a former client or someone harbouring a grudge.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ممکنه توسط یکی از مشتریان قبلی یا کسی به قتل رسیده باشه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او ممکن است توسط یک مشتری سابق یا فردی که از او نفرت دارد، کشته شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

19. He's out to lunch with a client.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او برای ناهار با یک مشتری بیرون رفته
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او با یک مشتری ناهار می برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

20. On behalf of my client, I would like to remind you of your obligations in this matter.
ترجمه کاربر [ترجمه محمد] مایلم به نمایندگی از موکلم تعهدات شما در این مورد رو بهتون یادآوری کنم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]از طرف موکلم، دوست دارم وظایف شما را در این مورد به شما یادآوری کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]از طرف مشتری من، من مایلم به شما در مورد تعهدات شما در این زمینه یادآوری کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف client

موکل (اسم)
client , constituent
مشتری (اسم)
patron , casual , chap , customer , client , jupiter
ارباب رجوع (اسم)
client , clientele

معنی client در دیکشنری تخصصی

client
[حسابداری] صاحب کار(مشتری)
[کامپیوتر] مشتری ، ایستگاه پردازشگر . - سرویس گیرنده متقاضی - کامپیوتری که از کامپیوتر دیگر سرویس می گیرد یا فرایندی در سیستمهای عامل چند کاره که از فرایند دیگر سرویسهایی را دریافت می کند ماشین یا فرایندی که این سرویسها را تامین می کند سرویس دهنده یا server نامیده می شود
[صنعت] کاربر،مشتری،ارباب رجوع،متقاضی،سرویس گیرنده
[حقوق] موکل، مشتری
[روانپزشکی] درمانجو، موکل، مشتری، خریدار خدمات یا متاع. در زمینه های غیر طبی به جای اصطلاح بیمار به دریافت کننده خدمات بهداشت روانی اطلاق می شود.
[کامپیوتر] ناحیه سرویس دهنده - بخشی از پنجره که در آن ویرایش یا ترسیم به طور حقیقی انجام می شود . این ناحیه شامل کناره ها. تیترها . نوار منو در بالا . یا نوار غلتشی نمی شود.
[کامپیوتر] برنامه کاربردی ایستگاه پردازشگر .
[روانپزشکی] درمان متمرکز بر درمانجو. نوعی روان درمانی که بوسیله کارل راجرز پایه ریزی شد. درمانگر از اندرز و ارائه طریق خودداری کرده و به تشویق و تصریح نکات بسنده می کند. فرض این است که بیمار توانایی مدارا با مسائل شخصی را دارد و کار درمانگر این است که جوّی پذیرا و فاقد داوری پدید آورد تا درون آن مسائل تفتیش و حل شوند. گاهی روان درمانی بی رهنمود هم نامیده می شود، هرچند اصطلاح اخیر ممکن است روش هایی را نیز که اختصاصاً از دیدگاه راجری تبعیت نمی کنند در برگیرد.
[کامپیوتر] خطای سرویس گیرنده .
[برق و الکترونیک] برنامه مشتری ، برنامه کاربر
[کامپیوتر] برنامه ظرف سرویس گیرنده .
[کامپیوتر] معماری سرویس دهنده / سرویس گیرنده .
[کامپیوتر] شبکه سرویس گیرنده / سرویس دهنده . - شبکه خدمتگرا ، مشتری .
[کامپیوتر] طرحهای تصویری طرف سرویس گیرنده .
[صنعت] متقاضی ممیزی
[کامپیوتر] سرویس گیرنده اصلی

معنی کلمه client به انگلیسی

client
• customer, buyer
• a client is someone for whom a professional person or organization is providing a service or doing some work.
client application
• application which can transfer objects to and from itself according to the ole method
client server
• computerized methodology by which a number of computer programs are simultaneously run (they are connected by the service provider)
client server architecture
• model for a system in which most of the data processing is performed by a server
client server network
• network which works by the client/server architecture, network in which most of the data processing is performed by a server
direct client to client
• (refers to) type of internet chat in which two users are joined by a direct connection rather than through the internet (provides greater privacy)
limited client
• client whose checks a bank will not honor because of the state of his account
ole client
• application which can receive information in the form of an embedded object

client را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی client

shafaghi ٠١:٢٨ - ١٣٩٦/٠٥/٢٠
کار فرما
|

mehdi ١٢:٣٣ - ١٣٩٧/٠٨/٠١
مشتری / وکیل
|

F. R ٢١:١٥ - ١٣٩٧/٠٨/١٣
دولت های وابسته
State client
|

فرزانه ٠٨:٠٢ - ١٣٩٧/٠٩/٢٤
مددجو (تربیت بدنی)
|

علی ٠٩:٣٧ - ١٣٩٧/١١/٠٢
مددجو - درمان جو ( پزشکی )
|

ebitaheri@gmail.com ٠٨:٠٨ - ١٣٩٨/٠٢/٢٢
کار سِپار

گیرنده ، خدمات‌گیر ، خدمات گیرنده

مراجعه‌کننده
|

پیشنهاد شما درباره معنی client



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی client
کلمه : client
املای فارسی : کلینت
اشتباه تایپی : زمهثدف
عکس client : در گوگل


آیا معنی client مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )