برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1288 100 1

colicky

/ˈkɑːləkiː/ /ˈkɒlɪkɪ/

(adjective) گوزو

واژه colicky در جمله های نمونه

1. The reason for hospital admission was severe colicky pain in the right upper abdomen for two months.
[ترجمه ترگمان]دلیل پذیرش بیمارستان از درد شدید شدید در شکم بالا به مدت دو ماه بود
[ترجمه گوگل]دلیل ورود پذیرش به بیمارستان بستری درد شدید کولیک در شکم فوقانی راست دو ماه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. He slept at regular intervals, was not colicky, and was not overly active.
[ترجمه ترگمان]در فواصل منظم خوابیده بود و چندان فعال نبود و بیش از حد فعال نبود
[ترجمه گوگل]او در فواصل منظم خواب بود، کولیک نبود و بیش از حد فعال نبود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Callie was colicky and allergic to formula, the sort of baby who hollered more than she slept.
[ترجمه ترگمان]یک جور بچه که بیش از خواب سرش داد کشید، کالی رفت و آمد داشت
[ترجمه گوگل]Callie colicky و آلرژی به فرمول بود، نوعی از کودک که بیشتر از خواب بیدار شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Typically, the colicky infant eats and gains weight well, although vigorous non-nutritive sucking may suggest excessive hunger.
...

معنی کلمه colicky به انگلیسی

colicky
• suffering from colic; of or pertaining to colic
• someone who is colicky, especially a baby, is suffering from colic.

colicky را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

خشایار نوروزی
پرهارت و پورت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی colicky
کلمه : colicky
املای فارسی : کلیککی
اشتباه تایپی : زخمهزنغ
عکس colicky : در گوگل

آیا معنی colicky مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )