برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1281 100 1

commuter

/kəˈmjuːtər/ /kəˈmjuːtə/

رفت و آمد کننده ی مکرر (از فواصل نسبتا دور مثلا از کرج به تهران)

بررسی کلمه commuter

اسم ( noun )
• : تعریف: one who travels regularly between two points, usu. home and workplace.

واژه commuter در جمله های نمونه

1. The average commuter would welcome a chance to live in the vicinity of his or her work.
مسافرین هر روزه معمولی، شانس زندگی در نزدیکی محل کار خود را مغتنم می شمرند

2. Have your commuter's ticket verified by the conductor.
آیا بلیط مسافر هر روزه بودن شما توسط مامور قطار تایید شد؟

3. A novel educational program gives college credit to commuters who listen to a lecture while they are traveling to work.
یکی از برنامه های آموزش نوین، به مسافرین هر روزه که در طول مسیر خودتا کار و برعکس به سخنرانی درسی گوش می دهند، مدرک کالج اعطا می کند

4. a commuter bus (or train)
اتوبوس (یا ترن) رفت و برگشت

5. The delayed commuter train disgorged hundreds of angry passengers.
[ترجمه ترگمان]قطار مسافربری با تاخیر صدها مسافر خشمگین را پیاده کرد
[ترجمه گوگل]قطار رفت و آمد تاخیری صدها نفر از مسافران عصبانی را تخریب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Commuter airlines fly to out-of-the-way places. And business travelers are the ones who go to those locations.
[ترجمه ترگمان]خطوط هوایی commuter به مکان‌های خارج از مسیر پرواز می‌کنند و مسافران تجاری آن‌هایی هستند که به این مکان‌ها می‌روند
[ترجمه گوگل]خطوط هوایی رفت و آمد به مکان های خارج از محل مسافران مسافرانی کسانی هستند که به این مکان ها می ...

معنی کلمه commuter به انگلیسی

commuter
• one who commutes, one who travels back and forth between home and work
• a commuter is a person who commutes to work, especially by train.
commuter marriage
• marriage between a couple who live apart due to locations of their jobs and who travel regularly to see each other and be together
commuter tax
• travel tax, foreign travel tax

commuter را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ht
ساکن
يونس
مسافر درون شهري
mehrdad
مسافر همیشگی
shirin
سفر کردن به فواصل نسبتا دور به خاطر شغل خاص
پوریا
شخصی که یک مسیر رو همیشه در رفت و آمد باشه
Rf
لطفا برای commuter یک term خاص را بنویسید.
دیکشنری انگلیسی-فارسی استاد محمد رضا باطنی
(میان خانه و محل کار) مسافر هرروزه
ملیسا علیراده
مهاجرت کردن از شهری به شهر دیگر برای کار
سجاد
رفت و آمد کننده
محمد
کار-مسافر
NEGSOo
A person who travel into a city to work;)♡
حسین
تردد
عباس نعمتی فر
مسافر (هر روزه)
پوریا برزعلی
مسافر کاری

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی commuter
کلمه : commuter
املای فارسی : کمموتر
اشتباه تایپی : زخئئعفثق
عکس commuter : در گوگل

آیا معنی commuter مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )