companion

/kəmˈpænjən//kəmˈpænɪən/

معنی: معاشر، مصاحب، همراه همدم، پهلو نشین، هم نشین، همراهی کردن، معاشرت کردن
معانی دیگر: یار، دوست، رفیق، هم زی، هم صحبت، هم سخن، مونس، ندیم، همراه، ملازم، همسفر، همپا، (در مورد یک جفت یا یک دست از چیزی) لنگه (کفش یا درب و غیره)، تاق، قرینه، (از نظر رنگ و نوع و غیره) جور، (c بزرگ - رسته های دلاوران اشرافی قدیم) نوچه دلاور (که پایین ترین رسته ی دلاوری بود)، (کشتی)، پلکان (که یک طبقه ی کشتی را با طبقه ی دیگر مرتبط می کند)، نردبان پلکانی

بررسی کلمه

اسم ( noun )
مشتقات: companioned (adj.)
(1) تعریف: one who associates with another or others.
مترادف: associate, fellow, friend
مشابه: ally, attendant, buddy, chum, colleague, company, compeer, comrade, crony, escort, mate, pal, partner, sidekick

- My travel companion stayed on the train while I got off to buy a newspaper.
[ترجمه Adrina] وقتی من قطار را برای خریدن روزنامه ترک کردم همراه من در آنجا ماند
|
[ترجمه شان] هنگامی که من برای خریدن روزنامه، از قطار خارج شدم، همسفر من در آن جا ماند.
|
[ترجمه گوگل] همسفر من در قطار ماند و من برای خرید روزنامه پیاده شدم
[ترجمه ترگمان] همراه من در قطار ماند و من رفتم یک روزنامه بخرم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She was my favorite childhood companion, and we did everything together.
[ترجمه گوگل] او همراه مورد علاقه من در دوران کودکی بود و همه کارها را با هم انجام می دادیم
[ترجمه ترگمان] اون رفیق دوران کودکی من بود و ما همه کار رو با هم کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The dog is a wonderful companion for my mother, who has lived alone since my father died.
[ترجمه صبا سلگی] این سگ برای مادرم که از زمان مرگ پدرم تنها زندگی کرده است همدم فوق العاده ای است
|
[ترجمه گوگل] سگ یک همراه فوق العاده برای مادرم است که از زمان مرگ پدرم تنها زندگی می کند
[ترجمه ترگمان] این سگ برای مادرم رفیق خوبی است که از زمان مرگ پدرم تنها زندگی می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: one employed to assist and often to live with another.
مترادف: attendant
مشابه: aid, aide, assistant, helper

- We hired a companion to take care of my husband's elderly mother.
[ترجمه گوگل] برای مراقبت از مادر مسن شوهرم یک همراه استخدام کردیم
[ترجمه ترگمان] ما یه رفیق رو استخدام کردیم که از مادر پیر شوهرم مراقبت کنه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a match or mate in a pair.
مترادف: fellow, mate
مشابه: comrade, match

- I found one shoe, but where is its companion?
[ترجمه KOSAR] یه کفش پیدا کردم ولی لنگش کجاست؟
|
[ترجمه گوگل] من یک کفش پیدا کردم، اما همراهش کجاست؟
[ترجمه ترگمان] من یه کفش پیدا کردم اما همراهش کجاست؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. a companion sketch to the original
ترسیمی که قرینه ی ترسیم اصلی است.

2. he abandoned his companion in the middle of the journey
در وسط سفر دوست خود را ترک کرد.

3. when her husband died, the old woman lost her only companion
شوهرش که مرد پیرزن یگانه همدم خود را از دست داد.

4. A man knows his companion in a long journey and a little inn.
[ترجمه گوگل]مرد در سفری طولانی و مسافرخانه ای کوچک، همراه خود را می شناسد
[ترجمه ترگمان]یک مرد مسافر او را در سفر طولانی و مهمان سرای کوچکی می شناسد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. He was my only Chinese companion during my stay in Australia.
[ترجمه شان] هنگام اقامتم در استرالیا، او یگانه مصاحب ( معاشر ) چینی من بود.
|
[ترجمه گوگل]او تنها همراه چینی من در طول اقامتم در استرالیا بود
[ترجمه ترگمان]او تنها همدم من در استرالیا در استرالیا بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. He was my only Chinese companion during my stay in American.
[ترجمه ناشناس] او تنها همدم چینی من در طول اقامتم در آمریکا بود
|
[ترجمه گوگل]او تنها همراه چینی من در طول اقامتم در آمریکا بود
[ترجمه ترگمان]اون تنها همیار من در مدت اقامت من در آمریکا بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. She becomes a companion to a foreigner.
[ترجمه گوگل]او همدم یک خارجی می شود
[ترجمه ترگمان]او هم نشینی با یک بیگانه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. A dog is a faithful companion.
[ترجمه گوگل]سگ یک همراه وفادار است
[ترجمه ترگمان]یک سگ با وفا است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Courtesy is the inseparable companion of virtue.
[ترجمه گوگل]ادب، همراه جدایی ناپذیر فضیلت است
[ترجمه ترگمان]با کسب اجازه، همدم جدایی ناپذیر فضیلت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. He waved desperately to his companion.
[ترجمه گوگل]ناامیدانه برای همراهش دست تکان داد
[ترجمه ترگمان]با ناامیدی دستش را برای رفیق خود تکان داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. For ten years he had been her constant companion .
[ترجمه شان] برای مدت 10 سال، او همدم همیشگی آن زن بود.
|
[ترجمه گوگل]ده سال همراه همیشگی او بود
[ترجمه ترگمان]ده سال بود که همدم همیشگی او بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. The boy struck at his companion who had jeered at him.
[ترجمه گوگل]پسر به همراهش که او را مسخره کرده بود ضربه زد
[ترجمه ترگمان]پسر به رفیقش حمله کرد که او را مسخره کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Fred had been her constant companion for the last six years of her life.
[ترجمه شان] در شش سال آخر زندگی آن زن، "فرد"همدم دایمی ( وفادار ) او بود.
|
[ترجمه گوگل]فرد در شش سال آخر عمرش همراه همیشگی او بود
[ترجمه ترگمان]شش سال بود که فرد همراهش بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. My companion waited for me at the end of the street.
[ترجمه گوگل]همسفرم سر کوچه منتظرم بود
[ترجمه ترگمان]مصاحب من در انتهای خیابان منتظر من بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Fear was the hostages' constant companion.
[ترجمه شان] ترس، همدم دائمی ( ثابت ) گروگان ها بود.
|
[ترجمه گوگل]ترس همراه همیشگی گروگان ها بود
[ترجمه ترگمان]ترس، companion دائمی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. A friend is a loving companion at all times.
[ترجمه گوگل]دوست در همه حال یک همراه دوست داشتنی است
[ترجمه ترگمان]دوست داشتن همیشه یک رفیق دوست داشتنی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

معاشر (اسم)
companion

مصاحب (اسم)
companion, consort, confabulator, fellow traveller

همراه همدم (اسم)
companion

پهلو نشین (اسم)
companion

هم نشین (اسم)
companion

همراهی کردن (فعل)
accompany, squire, go along, companion

معاشرت کردن (فعل)
associate, companion, intercommunicate, communicate

تخصصی

[ریاضیات] همدم، لنگه، همراه

انگلیسی به انگلیسی

• spouse; partner; one who assists or accompanies
a companion is someone who you spend time with or travel with.

پیشنهاد کاربران

one of a pair; match
( as modifier )
a companion volume
a guidebook or handbook
a member of the lowest rank of any of certain orders of knighthood
astronomy
the fainter of the two components of a double star
( عنوان کتاب ) اثری که با اثر دیگری همراه است و مکمل آن می باشد. این کتابی است که با هماهنگی و با تفصیل، کتاب دیگری که قبلاً منتشر شده است را توضیح می دهد. هدف کتاب این است که خواننده را با درک عمیق تری از مفاهیم، مضامین، شخصیت ها، مکان ها و ایده های اثر اصلی آشنا کند.
هم صحبت
🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
✅ فعل ( verb ) : _
✅️ اسم ( noun ) : companion / companionship
✅️ صفت ( adjective ) : companionable
✅️ قید ( adverb ) : companionably
companion animals : حیوانات خانگی
همراه
We have been our companions for a long time
ندیمه
noun
[count]
1 a :
🔴a person or animal you spend time with or enjoy being with
◀️She has been my closest companion since childhood.
◀️his longtime companion
◀️The old dog had been her constant companion for over 12 years. [=had been with her most of the time for 12 years]
...
[مشاهده متن کامل]

— sometimes used figuratively
◀️[Pain was his constant companion. [=he felt pain all the time
🔴b : someone you are with
◀️[my dinner companion [=the person I was eating dinner with
◀️traveling companions
🔴2 a : something that is meant to be used with something else — often to
◀️The book is a companion to the television series with the same name.
◀️The book is the companion volume to his previous book on jazz.
◀️The table is a companion piece to the two chairs.
b — used in the titles of books that give information about a particular subject
◀️The Gardener's Companion
🔴3 : a person who is paid to live with and help someone who is older or sick
◀️We've hired a companion for my elderly mother.
Other forms: plural - ions
همدم - شریک - مونس

accompany //// همراهی کردن
companion. ////همراه ( یار )
company //// همراهی ( شراکت ، شرکت )
رفیق، همسفر، همدم
کتاب راهنما
partner=friend
مکمل
مونس ، همراه همدم
همنشین ، . همدم.
همدم همدل مثل دوست
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٧)

بپرس