برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1349 100 1

composite

/kəmˈpɑːzət/ /ˈkɒmpəzɪt/

معنی: مخلوط، چیز مرکب، هم گذاره، چیز مرکب، مرکب
معانی دیگر: مختلط، همنهشت، همنهشته، ترکیب، آمیزه، هم نهاده، (c بزرگ - معماری روم باستان) سرستون مختلط (آمیزه ای از ionic و corinthian)، (گیاه شناسی) مرکب ها (تیره ی asteraceae و راسته ی asterales - گیاهان دولپه ای که گل آنها خوشه ای است مانند گل داودی و گل مینا)، گیاه مرکب، مرکبیان، کلی، سرجمع

بررسی کلمه composite

صفت ( adjective )
(1) تعریف: composed of separate elements or factors.
مترادف: compound
مشابه: blinded, combined, complex, consolidated, manifold, miscellaneous, mixed, mixed-up, synthesized

- The composite score is the total of your verbal and math scores.
[ترجمه ترگمان] امتیاز کامپوزیت، مجموع امتیازات شفاهی و شفاهی شماست
[ترجمه گوگل] نمره کامپوزیت کل نمرات کلامی و ریاضی شما است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: belonging to a family of plants that includes daisies, dandelions, and asters, in which florets are densely clustered in a head that appears to be a single flower.
اسم ( noun )
مشتقات: compositely (adv.), compositeness (n.)
(1) تعریف: something composed of separate elements, esp. a combination of elements that has structural or functional properties not found in its separate parts; compound.
مترادف: amalgam, composition, compost, compound
متضاد: element
مشابه: aggregate, alloy, blend, combination, concoction, consolidation, intermixture, manifold, mixture, synthesis, union

(2) تعریف: a visual image, esp. a photograph, composed of several individual pictures.
مشابه: mosaic

• (3) ...

واژه composite در جمله های نمونه

1. a composite of several styles
ترکیبی از چند سبک گوناگون

2. a composite picture
تصویر همنهشته

3. a bicycle made of a light composite
دوچرخه‌ی ساخته شده از یک آلیاژ (همنهشته‌ی) سبک

4. Spain is a composite of multifarious traditions and people.
[ترجمه ترگمان]اسپانیا ترکیبی از سنت‌های گوناگون و مردم است
[ترجمه گوگل]اسپانیا ترکیبی از سنت های گوناگون و مردم است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Galton devised a method of creating composite pictures in which the features of different faces were superimposed over one another.
[ترجمه ترگمان]Galton روشی برای ایجاد تصاویر مرکب ابداع کرد که در آن ویژگی‌های چهره‌های مختلف بر روی یکدیگر قرار گرفتند
[ترجمه گوگل]گالتون یک روش ایجاد تصاویر کامپوزیتی که در آن ویژگی های چهره های مختلف بر یکدیگر قرار داشتند، طراحی شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. The author builds up a useful composite picture of contemporary consumer culture.
[ترجمه ترگمان]نویسنده تصویر مرکب مفید از فرهنگ مصرف‌کننده معاصر را می‌سازد
[ترجمه گوگل] ...

مترادف composite

مخلوط (اسم)
mix , blend , admixture , mixture , hash , melange , composite , compost , hybrid , hodgepodge , mishmash , olio , macedoine
چیز مرکب (اسم)
composite
هم گذاره (اسم)
composite
چیز مرکب (صفت)
composite
مرکب (صفت)
intricate , compound , multiplex , implicate , composed , composite , mazy , entangled

معنی عبارات مرتبط با composite به فارسی

(ریاضی) عدد مرکب، عدد هم نهاده
عکس ترکیبی (که از به هم چسباندن یا روی هم قرار دادن چند عکس درست می شود)، عکس مرکب، عکس هم نهشته
(کانادا) دبیرستان نیمه حرفه ای

معنی composite در دیکشنری تخصصی

composite
[عمران و معماری] مرکب
[کامپیوتر] مرکب
[برق و الکترونیک] مرکب ، مخلوط
[زمین شناسی] مرکب، ترکیب اسم: اصطلاحی که بطور گهگاه در بوم شناسی برای نشان دادن یک پیوند یا همبستگی جلبکها و قارچ ها در محیط آبی استفاده می شود.
[ریاضیات] همنهاده، مرکب، ترکیب، ترکیب شده، همنهشته
[پلیمر] کامپوزیت، ماده مرکب، چند سازه
[آمار] مرکب
[عمران و معماری] عمل مرکب
[عمران و معماری] سطح مرکب
[عمران و معماری] تیر مرکب - تیر مختلط
[عمران و معماری] کف فولادی حجره ای مرکب
[زمین شناسی] کرانه مرکب اصطلاحی استفاده شده توسط کوتن (1958-ص 441) برای یک کرانه اولیه حاصل از تغییر شکل (بالاآمدن یا فرونشست) در امتداد خطوط عرضی که با خلیج های بوجود آمده در یک مقیاس بسیار بزرگ تشخیص داده می شوند. یک کرانه با تغییر شکل عرضی که از پهنه های متناوب شناور و خشکی ساخته شده است. مانند آنچه در امتداد کرانه نیوزلند نزدیک ولینگتون دیده می شود.
[کامپیوتر] مونیتور رنگی مرکب
[برق و الکترونیک] سیگنال رنگ مخلوط سیگنال تصویر رنگی همراه با تمام سیگنالهای محور و همزمانی . بنابراین سیگنال رنگ مخلوط دارای سیگنال درخشایی ، دو سیگنال رنگ نمایی ، پالسهای همزمانی افقی و عمودی ، پالسهای محو افقی و عمودی و سیگنال رگبار رنگ خواهد بود.
...

معنی کلمه composite به انگلیسی

composite
• compound, combination, substance composed of different elements
• compound, mixed, hybrid, composed of different elements
• a composite object or item is made up of several different things or parts.
composite materials
• materials which are made up of various parts
composite photograph
• one photograph created from two or more different photographs by superimposition

composite را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

صابرقاسمی
کامپوزیت/مرکب
نیما
چند سازه،ترکیب
Dr. Abdul Manan Majidy
تلفیقی
E.farhad saniee
ترکیبی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی composite
کلمه : composite
املای فارسی : کامپوزیت
اشتباه تایپی : زخئحخسهفث
عکس composite : در گوگل

آیا معنی composite مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )