برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1280 100 1

county

/ˈkaʊnti/ /ˈkaʊnti/

معنی: بخش، شهرستان
معانی دیگر: وابسته به بخش (یا county)، (در تقسیمات کشوری) بخش، (انگلیس و ایرلند) هریک از بخش هایی که کشور به آن تقسیم شده است و از نظر دادگستری و انتخاباتی و سیاسی و اداری واحد مجزایی محسوب می شود، دهیو، (امریکا) هریک از بخش هایی که اغلب ایالات به آن تقسیم شده اند و این بخش ها از نظر اداری و دادگستری و مالیات و آموزش و خدمات از خود مختاری نسبتا زیادی برخوردارند، (کانادا) هریک از بخش های برخی از استان ها که از نظر اداری واحد مجزایی محسوب می شود، (زلاندنو) بخش انتخاباتی در نواحی روستایی، بلوک (بلوکات)، (در اصل) قلمرو کنت (count)

بررسی کلمه county

اسم ( noun )
حالات: counties
(1) تعریف: a subdivision of a U.S. state for purposes of local administration and government.

(2) تعریف: an administrative subdivision in other countries such as England and Canada.

(3) تعریف: the inhabitants of a county.

- Not enough of the county turned out to vote.
[ترجمه ترگمان] به اندازه کافی برای رای دادن نبود
[ترجمه گوگل] به اندازه کافی از شهرستان تبدیل به رای دادن نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه county در جمله های نمونه

1. county court
(امریکا) دادگاه بخش

2. Many county councils are now controlled by the Conservatives.
[ترجمه ترگمان]بسیاری از این شوراها در حال حاضر توسط محافظه‌کاران کنترل می‌شوند
[ترجمه گوگل]بسیاری از شوراهای شهرستان اکنون توسط محافظه کاران کنترل می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. He was elected MP for his native county of Merioneth.
[ترجمه ترگمان]او به عنوان نماینده مجلس محلی his انتخاب شد
[ترجمه گوگل]او به عنوان نماینده مجلس برای مادری مونیونت انتخاب شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Notts County Council is to cut 200 jobs in a bid to escape being rate-capped.
[ترجمه ترگمان]شورای شهر Notts قصد دارد تا ۲۰۰ فرصت شغلی را در تلاش برای فرار از جرم به دست آورد
[ترجمه گوگل]شورای شهر ناترس می بایست 200 شغل را در تلاش برای فرار از حد مجاز کاهش دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. It is sad to see a county confine its activities to undignified public bickering.
[ترجمه ترگمان ...

مترادف county

بخش (اسم)
section , party , region , leg , part , share , portion , sect , lot , division , fate , distribution , precinct , segment , canton , branch , member , zone , district , subregion , department , item , piece , heritage , quarter , borough , parish , sector , parcel , commune , county , riding , moiety , installment , squadron , wing of building
شهرستان (اسم)
parish , county , township , eparchy

معنی عبارات مرتبط با county به فارسی

(امریکا) نماینده در بخش (ویژه گر امور کشاورزی و محیط زیست که برای آموزش و راهنمایی مردم از سوی دولت به هر بخش county گسیل می شود)
(انگلیس و ولز - سابقا) یگان دولت محلی
شهری که بیش از00005تن نفوس دارد
(در برخی از بخش های محلی ایالات امریکا) عضو گروه مدیران (که انتخابی بوده و اداره ی امور بخش را به عهده دارند)
قلمرو کنت (رجوع شود به: count palatine)
(امریکا) مرکز بخش (رجوع شود به: county) (انگلیس: county town)، مرکز بخشداری
حاکم نشین استان درانگلیس
ورزش : اسکى صحرانوردى

معنی کلمه county به انگلیسی

county
• district, division of land
• a county is a region of britain, ireland, or the usa with its own local government.
county college
• part time school for young people aged 15-18 (britain)
county council
• a county council is an organization which administers local government in a british county.
county seat
• government of a county
county town
• government of a county
• a county town is the most important town in a county, from which the county is administered.
orange county
• county in southern california (usa)

county را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Setayesh-Arya
منطقه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی county
کلمه : county
املای فارسی : شهرستان
اشتباه تایپی : زخعدفغ
عکس county : در گوگل

آیا معنی county مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )