انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 895 100 1

court

تلفظ court
تلفظ court به آمریکایی/ˈkɔːrt/ تلفظ court به انگلیسی/kɔːt/

معنی: عرصه، اظهار عشق، دادگاه، دیوان، دربار، بارگاه، حیاط
معانی دیگر: محوطه ی میان چند ساختمان (courtyard هم می گویند)، (تنیس و والیبال و بسکتبال و غیره) زمین بازی، محوطه ی بازی، پهنه، محکمه ی قضایی، قاضی و هیئت منصفه، دادگاهی، آستان، درباری، درباریان، خواستگاری کردن، نامزد بازی کردن، عشقبازی کردن، دنبال چیزی رفتن، کوی (معمولا کوتاه و بن بست)، کوچه بن بست، (امریکا) متل (motor court هم می گویند)، چاپلوسی، تملق، چرب زبانی، لاده، شیره مالی، خواستاری، چاپلوسی کردن، تملق گفتن، شیره مالی کردن، ناز کشیدن، منت کشیدن، خواستار بودن، مهرورزی، (انگلیس - در شرکت های بزرگ) هیئت مدیره، گروه مدیران

بررسی کلمه court

اسم ( noun )
(1) تعریف: an open space, usu. adjacent to a building, that is wholly or partially enclosed; courtyard.

(2) تعریف: an enclosed or marked off area for playing certain sports such as basketball or tennis.

(3) تعریف: a place where legal cases are heard.
مشابه: tribunal

(4) تعریف: the assembly charged with hearing such cases.

(5) تعریف: the residence or offices of a king or dignitary.

(6) تعریف: a short street, esp. one that is a dead end.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: courts, courting, courted
(1) تعریف: to seek the favor or affections of.
مشابه: pursue, romance, woo

- The prince courted her for two years before she agreed to marry him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شاهزاده دو سال قبل از ازدواج با وی خواستگاری کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شاهزاده دو سال قبل از اینکه او با او ازدواج کند موافقت کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He's been courting the director for some time in hopes of a part in one of his movies.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او مدتی است که کارگردان را به امید بخشی از فیلم خود به دنیا آورده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او مدت ها در تلاش است تا بخشی از یکی از فیلم هایش را در اختیار کارگردان قرار دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to act in a way that results in.
مشابه: tempt, woo

- He is courting disaster trying to take down that tree himself.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او دارد با یک فاجعه عشق‌بازی می‌کند و سعی می‌کند آن درخت را باخود ببرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در تلاش است تا این درخت را از بین ببرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to seek the affections of someone.
مشابه: woo

واژه court در جمله های نمونه

1. court order
ترجمه حکم دادگاه

2. a court jester
ترجمه دلقک دربار

3. a court painter
ترجمه نقاش درباری

4. county court
ترجمه (امریکا) دادگاه بخش

5. don't court trouble!
ترجمه پی دردسر نرو!

6. the court awarded her $1000 in recompense for the damage to her car
ترجمه دادگاه بابت خسارت به اتومبیلش،غرامتی برابر با هزار دلار برای او درنظر گرفت.

7. the court dealt with five cases of armed robbery
ترجمه دادگاه به پنج پرونده (مورد) سرقت مسلحانه رسیدگی کرد.

8. the court did not pass on the question of indemnity
ترجمه دادگاه درباره‌ی موضوع غرامت،نظری نداد.

9. the court dismissed the charges
ترجمه دادگاه اتهامات وارده را رد کرد.

10. the court endued him with full citizenship rights
ترجمه دادگاه حقوق کامل شهروندی را به او اعطا کرد.

11. the court enjoined that he (must) pay his wife's alimony to the last penny
ترجمه دادگاه حکم صادر کرد که باید تا دینار آخر نفقه‌ی زنش را بدهد.

12. the court found him guilty
ترجمه دادگاه او را گناهکار شناخت.

13. the court found him guilty of bribery
ترجمه دادگاه او را به رشوه‌خواری محکوم کرد.

14. the court has been in session for six hours
ترجمه شش ساعت است که دادگاه مشغول کار بوده است.

15. the court is facing a backlog of cases
ترجمه دادگاه با دعاوی عقب افتاده‌ی زیادی مواجه است.

16. the court is still sitting
ترجمه جلسه‌ی دادگاه هنوز ادامه دارد.

17. the court ordered him to desist from putting his garbage in the street
ترجمه دادگاه به او دستور داد که از قرار دادن زباله در خیابان دست بردارد.

18. the court pronounced him guilty
ترجمه دادگاه او را گناهکار شناخت.

19. the court required her to pay full restitution for the damages done
ترجمه دادگاه او را ملزم کرد خسارات وارده را کلاملا جبران کند.

20. the court returned the verdict of not guilty
ترجمه دادگاه رای به برائت (او) داد.

21. the court ruled in his favor
ترجمه دادگاه به نفع او رای داد.

22. the court subpoenaed him to appear as witness
ترجمه دادگاه او را به عنوان گواه فراخواند.

23. this court is not competent to judge these offenses
ترجمه این دادگاه صلاحیت رسیدگی به این جرایم را ندارد.

24. to court publicity
ترجمه دنبال شهرت رفتن

25. criminal court
ترجمه دادگاه جنایی

26. crown court
ترجمه (انگلیس و ولز) دادگاه جنایی (که قاضی و هیئت داوران دارد)

27. hold court
ترجمه 1- دربار برپا کردن 2- معرکه گرفتن،مرکز توجه شدن

28. off court
ترجمه در بیرون زمین بازی،در خارج

29. on court
ترجمه در زمین بازی،هنگام مسابقه

30. pay court to
ترجمه 1- خواستگاری کردن،مهرجویی کردن،نامزد بازی کردن 2- منت کشیدن،تملق گفتن

31. tennis court
ترجمه زمین تنیس

32. a basketball court
ترجمه پهنه‌ی بسکتبال

33. a divorce court
ترجمه داگاه طلاق

34. a high court
ترجمه دادگاه عالی

35. a higher court can review the judgments of lower courts
ترجمه دادگاه عالی‌تر می‌تواند داوری‌های محاکم تالی (یا پایین‌تر) را مورد تجدیدنظر قرار دهد.

36. a superior court
ترجمه دادگاه عالی

37. a tennis court
ترجمه زمین تنیس

38. a traffic court justice
ترجمه قاضی دادگاه تخلفات رانندگی

39. an appellate court
ترجمه دادگاه تجدید نظر

40. an indoor court
ترجمه پهنه (یا زمین) سرپوشیده

41. clerk of court
ترجمه منشی دادگاه

42. now the court will hear your testimony
ترجمه اکنون دادگاه شهادت شما را استماع خواهد کرد.

43. the divorce court awarded the custody of both children to their mother
ترجمه دادگاه طلاق،سرپرستی هر دو کودک را به مادرشان سپرد.

44. the higher court reversed that judgement
ترجمه دادگاه عالی‌تر آن داوری را لغو کرد.

45. the international court
ترجمه دادگاه بین‌المللی

46. the supreme court overrode the lower court's decision
ترجمه دیوان عالی کشور حکم دادگاه بدوی را ملغی کرد.

47. the tennis court was edged with grass
ترجمه اطراف زمین تنیس چمن کاشته بودند.

48. to hold court
ترجمه بارعام دادن

49. appear in court
ترجمه در دادگاه حاضر شدن

50. go to court
ترجمه به دادگاه رجوع کردن،به دادگاه شکایت کردن،دادخواهی کردن

51. in one's court
ترجمه 1- (تنیس و بسکتبال و غیره) در نیمه‌ی زمین خود 2- در اختیار و کنترل شخصی

52. out of court
ترجمه 1- بدون مراجعه به دادگاه (و از طریق مصالحه یا کدخدا منشی) 2- کم‌اهمیت،ناچیز

53. he appeared in court twice
ترجمه او دوبار در دادگاه حاضر شد.

54. he scorched the court with his caricatures
ترجمه با کاریکاتورهای خود دربار را مورد انتقاد شدید قرار داد.

55. he witnessed in court
ترجمه او در دادگاه شهادت داد.

56. one of the court retainers
ترجمه یکی از ملازمان دربار

57. the execution of court judgements
ترجمه اجرای احکام دادگاه

58. the tribe of court poets
ترجمه دار و دسته‌ی شعرای درباری

59. laugh out of court
ترجمه جدی نگرفتن،با تمسخر مردود شمردن

60. he was summoned to court
ترجمه به دادگاه احضار شد.

61. his embassy to the court of mallekshah was not successful
ترجمه سفارت او در دربار ملکشاه موفق نبود.

62. she was qualified by court order as an executor
ترجمه طبق حکم دادگاه او صلاحیت قیم شدن را داشت.

63. the calendar of the court is set once every three months
ترجمه برنامه‌ی دادگاه هر سه ماه یک بار تدوین می‌شود.

64. the fulsome words of court parasites
ترجمه کلمات چاپلوسانه‌ی کاسه لیسان دربار

65. the judge recessed the court for lunch
ترجمه قاضی برای ناهار به دادگاه تنفس داد.

66. the witnesses testified in court
ترجمه شهود در دادگاه شهادت دادند.

67. they haled him into court
ترجمه او را کشیدند به دادگاه.

68. to introduce abuses into court practices
ترجمه سو استفاده را در فعالیت‌های دادگاه اشاعه دادن

69. laugh (someone) out of court
ترجمه مفتضح کردن،از میدان بدر کردن

70. a caveat entered in a court to the proving of a will
ترجمه عرضحالی که برای تعویق اجرای وصیت‌نامه تقدیم به دادگاه می‌شود

مترادف court

عرصه (اسم)
field , ring , square , arena , court
اظهار عشق (اسم)
assault , court , courtship
دادگاه (اسم)
bar , court , forum , courtroom , courthouse , witness box
دیوان (اسم)
court , bureau
دربار (اسم)
court
بارگاه (اسم)
court
حیاط (اسم)
court , patio , yard , courtyard , homestead , curtilage

معنی عبارات مرتبط با court به فارسی

(آشپزی) آبگونه ای از شراب سفید و آب و هویج و کرفس و پیاز خرد کرده و ادویه که گوشت (به ویژه ماهی) را در آن می جوشانند
(انگلیس) رجوع شود به: face card، دربازی صورت :شاه ,بی بی ,سرباز
(انگلیس) دستخط دادگاهی (که سابقا مدارک حقوقی را با آن می نوشتند) (gothic handwriting هم می گویند)
دادگاه نظامی، محاکمه ی نظامی کردن، (صورت جمع آن بیشتر این است: court-martials) محاکمه ی نظامی، pl محاکمه نظامی، محاکمه نظامی کردن دردیوان حرب محاکمه کردن
دردیوان حرب محاکمه کردن
دادگاه نظامی، شورای نظامی
محکمه استیناف
(حقوق)، دادگاه پژوهشی، دادگاه استیناف
در دادگاه حاضر شدن
(بسکتبال) نیمه ی زمین متعلق به هر تیم، (بسکتبال) دو بازیکن گارد هر تیم
حیاطبیرونی یاعقبی
ورزش : تعویض زمین
(حقوق) دادگاه سیار، دادگاه منطقه ای، دادگاه استیناف
دادگاه جنایی
(انگلیس و ولز) دادگاه جنایی (که قاضی و هیئت داوران دارد)

معنی court در دیکشنری تخصصی

court
[عمران و معماری] حیاط
[حقوق] دادگاه، محکمه
[حقوق] صورت پرونده های مطروح در دادگاه
[حقوق] هزینه دادرسی، خسارت دادرسی
[حقوق] جلسه دادگاه با حضور همه قضات، هیأت عمومی قضات
[حقوق] قرار منع
[سینما] کور متراژ
[حقوق] دادگاه پژوهش، دادگاه استیناف، دادگاه استان
[حقوق] دادگاه انصاف
[حقوق] دادگاه، محکمه
[حقوق] دادگاه، محکمه
[حقوق] دادگاه نخستین، دادگاه بدوی، دادگاه شهرستان
[حقوق] حق مراجعه به دیوان داوری یا دادگاه
[حقوق] دادگاه منطقه ای (در ایالات متحده آمریکا)
[حقوق] اخلال در نظم دادگاه، توهین به دادگاه
[حقوق] دادگاه بخش
[حقوق] حق و فرصت طرح دعوی یا دفاع یا مطالبه خسارت در دادگاه
[حقوق] دادگاه (فدرال) منطقه (در سازمان قضایی ایالات متحده)، دادگاه بخش
[حقوق] عدم اتفاق آراء در دادگاه پژوهش در یک پرونده خاص
[حقوق] دادگاه محل اقامت اطراف دعوی، دادگاه داخلی
[حقوق] دادگاه خانواده
[حقوق] دادگاه نخستین، دادگاه بدوی، دادگاه ابتدایی

معنی کلمه court به انگلیسی

court
• yard; law court; king's palace; king's attendants; formal reception; area where basketball or tennis is played
• seek to please, flatter; woo, seek to gain the affections of
court bard
• poet of a royal court
court below
• lower court, court of first instance (law)
court card
• face card, any one of the cards in a deck of playing cards that has a picture of a face (king, queen or jack), picture card
court composer
• person who composes music for a royal court
court etiquette
• manners observed by members of a royal court
court fees
• fee paid for using a court's services
court is adjourned
• this court session is concluded until further notice
court judgement
• verdict, court ruling, decision made by a court of law
court liaison
• representative of a court of law
court manners
• manners observed by members of a royal court
court martial
• military or naval court to try offenses against military law; trial by such a court
• to court-martial a member of the armed forces means to try them in a military court. verb here but can also be used as a count noun. e.g. they arrested general lee for disobedience, and ordered a court-martial.
court martial board
• military court set up to try soldiers who have broken military law
court martialed
• put on trial in a military court, tried in a court-martial
court of appeal
• court that rehears a legal case
• a court of appeal is a court which deals with appeals against legal judgements.
administrative court
• court providing judgment without judicial procedures
appeal to the supreme court
• appealing of a legal case to the highest court, referral of a case to the supreme court
appear before a court
• participate in a trial, enter court to take part in a trial
appeared before the court
• stood before the court of law
appellate court
• court which is authorized to hear appeals from lower courts
attended before court
• represented in court
basketball court
• rectangular playing field with a raised basket at each end (designed for playing basketball)
be stretchered out of court
• be carried out of a sporting event on a stretcher (due to injury)
bring into court
• prosecute, sue, file a claim
circuit court
• court that sits at two or more locatiion within a particular judicial district
civil court
• court which hears civil lawsuits
clay court
• tennis court with a clay surface
composition of the court
• make-up of the court, organization of the court
contempt of court
• showing disrespect for the dignity of a court
criminal court
• court which tries people accused of criminal offenses
crown court
• in england and wales a crown court is a court in which criminal cases are tried by a judge and jury rather than by a magistrate.

court را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی court

زهرا دولت ابادی ١٣:١٤ - ١٣٩٧/٠٣/١٥
court تنها به معنی دادگاه یا دیوان نیست در علوم ورزشی به معنی زمین تمرین یا زمین مسابقه نام برده شده و کار برد داره اگر میشه این معنیم بهش اصافه کنید
|

Mahya_goli ١٠:٥٤ - ١٣٩٧/٠٦/١٨
A court of law
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٥:١١ - ١٣٩٧/٠٦/٢٧
هيات حاكمه
|

ميثم ٥٨ ١٦:٢٣ - ١٣٩٧/٠٨/٠٨
اظهار عشق
thy مثل لباست و خانه ات
the willاراده تو
|

kavian ٢٣:١٥ - ١٣٩٧/٠٨/١٧
sorry guys, this court is reserved from 2 to 4

بمعنی زمین مسابقه مثل تنیس و...
|

Pouria ٢١:٥٩ - ١٣٩٧/١٠/٠٥
به عنوان فعل به معنی : سعی در جلب توجه و گرفتن حمایت از جانب کسی

try to get something esp attention or support from other people
|

مسا ٢٣:١٠ - ١٣٩٧/١١/٠٤
Food courd به معنی غذا خوری
|

Helena ١٤:٣١ - ١٣٩٧/١١/٢٧
court fame
شهرت رو دوست داشتن
|

محمدرضا ایوبی صانع ٢١:٥٢ - ١٣٩٨/٠١/١٤
praise
|

پیشنهاد شما درباره معنی court



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی court
کلمه : court
املای فارسی : کورت
اشتباه تایپی : زخعقف
عکس court : در گوگل


آیا معنی court مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )