انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
برای انتخاب دیکشنری، مترجم یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 390 100 1

critical

تلفظ critical
تلفظ critical به آمریکایی/ˈkrɪtɪkl̩/   تلفظ critical به انگلیسی/ˈkrɪtɪkl̩/

صفت تفضیلی: more critical     صفت عالی: most critical
معنی: قطعی، بحرانی، انتقادی، منتقدانه، وخیم، نکوهشی
معانی دیگر: انتقادآمیز، نکوهشگرانه، معاندانه، خرده گیرانه، وابسته به نقد ادبی یا هنری و غیره، نقدگرانه، هنرسنجانه، سخن سنجانه، نکته سنجانه، بسیار مهم، حیاتی، بحران آمیز، هراس انگیز، بزنگاهی، نگران کننده، (علوم) واقع در مرحله ی انتقال، واگردان، سرگشتی، وابسته به نقدگران، وابسته به هنرسنجان، شور بیماری، حدت مرض، (در مورد برخی کالاهای زمان جنگ) سهمیه بندی شده، ماده ی حیاتی

مترادف critical

قطعی (صفت)
absolute , decisive , definite , definitive , certain , final , unconditional , critical , decretive , decretory , positive , categorical , sure , last , categoric , conclusive , deterministic , trenchant , decided , magistral , terminative , peremptory , uncompromising , irrevocable
بحرانی (صفت)
acute , critical , exigent , climacteric , decretive , decretory
انتقادی (صفت)
critical
منتقدانه (صفت)
critical
وخیم (صفت)
serious , critical , fatal , dire , crucial , tense , sthenic
نکوهشی (صفت)
critical , remonstrative

معنی عبارات مرتبط با critical به فارسی

زاویه ی حد، گوشه ی سرگشتی، زاویه ی بحرانی
(فیزیک) پایاهای سرگشتی، ارزش های ثابت (وابسته به نقطه ی بحرانی ماده)
(فیزیک) چگالی سرگشتی، غلظت بحرانی
(فیزیک) جرم بحرانی، جرم سرگشتی، جرم واگردان (کمترین مقدار ماده ی کافشی یا fissile لازم برای ادامه ی واکنش زنجیری اتمی)
مسیربحرانی
روش مسیر بحرانی
(فیزیک) نقطه ی بحرانی، نقطه ی سرگشتی (حالتی که در آن ماده ای که به دمای سرگشتی خود رسیده است می تواند به طور مساوی آبگونه و گاز باشد)
(فیزیک) فشار سرگشتی، فشار بحرانی (کمترین فشار لازم برای تبدیل گاز به آبگونه هنگام رسیدن به دمای سرگشتی)
(فیزیک) حرارت بحرانی، دمای سرگشتی (حدی که اگر حرارت از آن تجاوز کند گاز تحت هیچ فشاری نمی تواند تبدیل به آبگونه شود)
ارزش بحرانی
(فیزیک) حجم بحرانی، گنج سرگشتی (حجم یک واحد جرم ماده هنگام رسیدن به دما و فشار سرگشتی)
انتقاد کننده از خود

معنی critical در دیکشنری تخصصی

critical
[شیمی] بحرانی
[عمران و معماری] بحرانی
[برق و الکترونیک] بحرانی
[مهندسی گاز] بحرانی
[صنعت] بحرانی - در کنترل پروژه فعالیتی است که با به تاخیر افتادن آن سایر فعالیت ها و یا کل پروژه به تاخیر می افتد.
[نساجی] بحرانی - حساس
[ریاضیات] مرزی، وخیم، خطیر، مهم، بحرانی، استثنایی، حساس
[پلیمر] بحرانی
[آمار] بحرانی
[آب و خاک] بحرانی
[برق و الکترونیک] طول موج جذب بحرانی طول موج مربوط به سطح معینی از انرژی الکترون در اتم یک عنصر مشخص که در آن نا پیوستگی جذب رخ می دهد.
[عمران و معماری] فعالیت بحرانی
[سینما] زاویه حد
[برق و الکترونیک] زاویه بحرانی 1. کوچک ترین زاویه نسبت به خط قائم که در آن موج رادیو یی توسط یون سپهر بازتاب می شود . در زوایای کوچک تر از آن امواج رادیو یی از یون سپهر عبور می کنند و به طرفل زمین بازتاب نخواهند شد . 2 کوچکترین زاویه نسبت به خط عمود یک تار نوری که به آزادی آن نور برخوردی به هسته ی تار در امتدار آن انتشار خواهد یافت . در زوایای کوچک تر از آن ، نور توسط پوشش جانبی تار جذب شده و به طرف رسانای تار بر نمی گردد . - زاویه بحرانی
[زمین شناسی] زاویه بحرانی حداقل زاویه تابش که در آن انعکاس کامل وجود دارد وقتی که یک موج نوری، صوتی یا الکترومغناطیسی از یک محیط به محیط دیگر که کمتر منکسر کننده است وارد می شود، تولید می شود.
[معدن] زوایه حد (ژئوفیزیک)
[عمران و معماری] منطقه بحرانی
[خاک شناسی] ناحیه بحرانی
[آب و خاک] منطقه بحرانی
[عمران و معماری] بار بحرانی کمانش
[عمران و معماری] بار بحرانی مویینه
[نساجی] طول بحرانی زنجیر ( پلیمر )
[پلیمر] طول بحرانی زنجیر
[عمران و معماری] دایره بحرانی - سطح بحرانی
[عمران و معماری] غلظت بحرانی
[نساجی] غلتک بحرانی - غلتکی برای صابون در محیط حمام شستشوی کالا
[عمران و معماری] شرط بحرانی
[ریاضیات] بحرانی منزوی

معنی کلمه critical به انگلیسی

critical
• judgmental; important, crucial
• a critical time or situation is extremely important.
• a critical situation or illness is very serious or dangerous.
• if you are critical of someone or something, you express severe judgements and opinions about them.
• a critical approach to something involves careful examination and judgement of it.
• critical also means relating to the work of a person who is a critic.
critical age
• middle age
critical angle
• least angle of incidence for total reflection (optics)
critical but stable condition
• seriously ill or wounded without further threat to the condition
critical condition
• crucial condition, very bad shape
critical mass
• mass of nuclear fuel necessary necessary for a chain reaction to occur (physics)
critical moment
• decisive moment, moment of crisis
critical path
• schedule of activities which must be completed by particular dates in order for an entire project to be completed on time
critical patient
• hospital patient who is in very bad health, severely injured patient
critical philosophy
• philosophical views of emmanuel kant (18th century german philosopher)
critical pressure
• pressure of a gaseous substance when at the critical temperature
critical speed
• dangerous speed; decisive speed
critical temperature
• temperature above which a gas cannot be liquefied by exclusively by pressure (physics)
critical value
• maximum or minimal range for
critical writing
• writing which expresses personal ideas and opinions on a subject

پیشنهاد کاربران درباره معنی critical

علی رستمی ٢١:٥٨ - ١٣٩٦/٠٧/٣٠
مهم،حیاتی

بهزاد ناطق ١٠:٣٢ - ١٣٩٦/٠٨/١٢
اساسی

پیشنهاد شما درباره معنی critical



نام نویسی   |   ورود
فروشگاه کمپونرم افزاری مریم

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی critical
کلمه : critical
املای فارسی : کریتیکل
اشتباه تایپی : زقهفهزشم
عکس critical : در گوگل


آیا معنی critical مناسب بود ؟     بله - خیر     ( امتیاز : 95% )