انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1073 100 1

crown

تلفظ crown
تلفظ crown به آمریکایی/ˈkraʊn/ تلفظ crown به انگلیسی/kraʊn/

معنی: فرق، تاج، پیشانی بند، تاج دندان، فرق سر، ملکه، بالای هر چیزی، حد کمال، تاج گذاری کردن، پوشاندن
معانی دیگر: (پادشاهان) تاج، دیهیم، افسر، نشان سلطنت، (نشان پیروزی یا افتخار) تاج گل، حلقه ی گل (برای قرار دادن روی سر)، (به ویژه در مسابقات ورزشی) جایزه، صله، (معمولا c بزرگ) وابسته به پادشاه، سلطنتی، همایونی، دربار، (سر) تارک، هباک، کاچک، (بخش بالای کلاه) نوک کلاه، (کوه یا طاق و غیره) قله، فرازینگاه، چکاد، اعلاترین، زبده ترین، برجسته ترین، روکش دندان (مصنوعی)، روکش کردن، (گیاه شناسی) تاج گل، دیهیم (korona هم می گویند)، طوقه، ریشتاج (محل اتصال ریشه و ساقه)، تاج درخت (شاخ و برگ بالای آن)، سرشاخه، شاخسار، تاج بر سر نهادن، (با حقله ی گل و غیره) جایزه دادن، مقام ارجمند دادن، به اوج رسیدن، فایق شدن، کامیاب شدن، مزین کردن، سرور بودن، بهترین آذین (چیزی) بودن، (خودمانی) تو سری زدن، بر فراز قرار گرفتن یا قرار دادن، هر چیز تاج سان، (انگلیس - سابقا) سکه ی تاجدار، کراون (برابر با 25 پنس)، (برآمده ترین بخش لنگر کشتی که میان دو سر آن قرار دارد) سرلنگر، تاج لنگر، پوشاندن دندان باطلا وغیره

بررسی کلمه crown

اسم ( noun )
(1) تعریف: a circlet or headdress, often made of precious materials, worn by a king, queen, emperor, or other monarch, usu. on state occasions, as a symbol of sovereignty.
مترادف: diadem
مشابه: chaplet, circlet, coronet, headdress, tiara

(2) تعریف: (sometimes cap.) the position, authoritative power, or emblem of a monarch.
مترادف: diadem, kingship, monarchy, royalty
مشابه: badge, crest, emblem, insignia, majesty, regalia, rule, sovereignty, symbol

(3) تعریف: a wreath or other ornamental circlet conferred as a reward or mark of honor for an athletic, military, or other achievement.
مشابه: accolade, award, decoration, distinction, honor, palm, tribute

(4) تعریف: a graphic representation of a crown, or anything resembling a crown in shape or position.
مشابه: corona

(5) تعریف: a coin, such as the koruna of former Czechoslovakia, whose name means "crown," or one that has the image of a crown or a head with a crown.
مشابه: koruna, krona, krona, krone, krone

(6) تعریف: a coin formerly minted in England worth five shillings.

(7) تعریف: the highest part of something, such as a head, a mountain, an arch, or a hat.
مترادف: crest, tiptop, top
مشابه: acme, apex, climax, corona, height, peak, pinnacle, summit, vertex

(8) تعریف: the highest quality, finest attribute, or most perfect state of anything.
مترادف: acme, best, crest, epitome, pinnacle, top, utmost
مشابه: achievement, attainment, culmination, efflorescence, glory, perfection

(9) تعریف: the enamel covering over the visible part of a tooth.
مترادف: enamel

(10) تعریف: an artificial cover for a tooth; cap.
مشابه: cap, cover, top

(11) تعریف: the point at which the root and stem of a plant join, usu. at ground level.

(12) تعریف: the leafy head of a tree.
مشابه: corona, head, tuft

(13) تعریف: the crest of a bird.
مترادف: comb, crest
مشابه: tuft
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: crowns, crowning, crowned
مشتقات: crownless (adj.), crowner (n.)
(1) تعریف: to place a crown or wreath on the head of.
مشابه: inaugurate, induct, install

(2) تعریف: to invest with sovereign power; enthrone.
مترادف: enthrone, invest
متضاد: dethrone
مشابه: elevate, empower, exalt

(3) تعریف: to confer honor or reward upon.
مترادف: award, honor
مشابه: applaud, praise, recognize, reward, salute, venerate

(4) تعریف: to be at the top of; surmount.
مترادف: crest, head, surmount, top
مشابه: cap, pinnacle

(5) تعریف: to form the highest part or chief ornament of.
مترادف: crest, top
مشابه: adorn, cap, decorate, embellish, festoon, ornament, plume

(6) تعریف: to bring to a successful or triumphant conclusion; complete worthily.
مترادف: accomplish, achieve, attain, culminate
مشابه: cap, complement, complete, conclude, consummate, finish, perfect, realize

(7) تعریف: to cover or cap (a tooth) with an artificial crown.
مشابه: cap, cover

(8) تعریف: in the game of checkers, to make a piece that has crossed the entire board into a king by placing another piece of the same color on top of it.

واژه crown در جمله های نمونه

1. crown borer
ترجمه (حشره) طوقه سوراخ کن،ریشتاج سفتگر

2. crown jewels
ترجمه جواهرات سلطنتی

3. crown topping
ترجمه سر شاخه زنی

4. crown court
ترجمه (انگلیس و ولز) دادگاه جنایی (که قاضی و هیئت داوران دارد)

5. crown graft
ترجمه پیوند تاجی

6. a crown (of flowers) was awarded to each winner
ترجمه یک حلقه گل به هریک از برندگان اعطا شد.

7. a crown aglitter with diamonds
ترجمه تاجی که الماس آن را نورانی کرده بود

8. a crown inlaid with diamonds
ترجمه تاج مرصع به الماس

9. a crown of bay
ترجمه تاج افتخار

10. a crown of gold
ترجمه تاج زرین

11. a crown studded with jewels
ترجمه تاجی که با جواهر آذین شده است

12. i'll crown him if he says anything
ترجمه اگر حرفی بزند توی سرش خواهم زد.

13. royal crown
ترجمه تاج شاهی

14. the crown is emblematic of monarchy
ترجمه تاج نشانه‌ی سلطنت است.

15. the crown of a hill
ترجمه سرتپه

16. the crown of his head is completely bald
ترجمه فرق سرش کاملا بی‌مو است.

17. the crown of nader shah
ترجمه تاج نادر شاه

18. the crown passed to darius
ترجمه تاج شاهی به داریوش رسید.

19. a jeweled crown
ترجمه تاج جواهر نشان

20. a hat whose crown was red
ترجمه کلاهی که بالای آن قرمز بود

21. desires the kingly crown . . .
ترجمه که تاج کیانی کند آرزو . . . .

22. wisdom is the crown of monarchs
ترجمه خرد افسر شهریاران بود.

23. ahmad wears the heavyweight crown
ترجمه احمد مقام قهرمانی سنگین وزن را دارد.

24. takhti got the highest crown in wrestling
ترجمه تختی بالاترین جایزه‌ی (یا مقام) کشتی‌گیری را به دست آورد.

25. the devolution of the crown to the next in line
ترجمه انتقال تاج و تخت به وارث بعدی

26. her amazed look after seeing the crown jewels
ترجمه حالت شگفت‌زده‌ی او پس از دیدن جواهرات سلطنتی

27. receiving the nobel prize was the crown of his career as a writer and scientist
ترجمه دریافت جایزه‌ی نوبل (نقطه‌ی) اوج کار او به عنوان یک نویسنده و دانشمند بود.

28. uneasy lies the head that wears the crown
ترجمه سری که تاج دارد آرام نمی‌خوابد،اشخاص پر مسئولیت زندگی پر تلاطمی دارند

29. Soldiers must swear allegiance to the Crown/the King.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سربازان باید به شاه و شاه بیعت کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سربازان باید وفاداری به تاج و تخت پادشاه بگیرند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

30. The crown was placed upon the new monarch's head.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]تاج بر سر شاه جدید قرار داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]تاج روی سر پادشاه جدید قرار گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف crown

فرق (اسم)
top , vertex , distinction , sinciput , odds , difference , contradistinction , crown , discrimination , inequality
تاج (اسم)
crest , corona , rostrum , crown , copestone , miter , coronet
پیشانی بند (اسم)
headband , crown , coronet , frontlet
تاج دندان (اسم)
crown
فرق سر (اسم)
top , vertex , sinciput , crown
ملکه (اسم)
crown , queen , empress , regina
بالای هر چیزی (اسم)
crown
حد کمال (اسم)
crown
تاج گذاری کردن (فعل)
crown
پوشاندن (فعل)
ensconce , envelop , case , apparel , cover , mask , conceal , coat , veil , put on , sod , line , vest , deck , belay , bestrew , jacket , blanket , sheathe , shingle , camouflage , submerge , overcast , immerse , shroud , clothe , wear , crown , endue , infold , indue , suffuse

معنی عبارات مرتبط با crown به فارسی

سر بطری (فلزی و دارای لبه ی کنگره دار که معمولا با بطری بازکن باز می شود)
مستملکه ی انگلیس (که مستقیما توسط دولت از لندن اداره می شود)، مستعمره ی انگلیس، بعضی از کلنی های ممالک مشترک المنافع انگلیس که مقام سلطنت بر انها نظارت دارد مستعمره ای که حکومت وادراه ن باوزارت داخله است
(انگلیس و ولز) دادگاه جنایی (که قاضی و هیئت داوران دارد)
وام بدولت ,طلب دولتی ,بستانکاری دولتی
شیشه ی پنجره (دست ساخت و به شکل دایره که وسط آن برجستگی دارد)، شیشه ی چرخی، شیشه گردیاچرخی
پیوند تاجی
گل سرنگون
(انگلیس) خالصجات سلطنتی، املاک سلطنتی (که درآمد آن به پادشاه وقت می رسد)، زمین خالصه
قانون جزائی
عدسی ساخته شده از شیشه ی دست ساخت (رجوع شود به: crown glass)
قسمت میان سنگ فرش
کاغذی که 38/10سانتیمتردر50/80سانتیمترباشد
ولیعهد، نایب السلطنه
همسر ولیعهد
(خوراک پردازی) گوشت دنده ی کباب کرده (که به صورت تاج در سینی قرار می دهند)
رجوع شود به: hole saw، اره استوانه ای
سر بطری پهن چون سر بطری ابجوی
(سکه ی سابق انگلیسی برابر با دو شیلینگ و شش پنس) نیم کراون، انگلیس سکه معادل دو شلیلینگ وشش پنس
ولی عهد
(دندان پزشکی: روکش دندان به رنگ خود دندان) روکش سفید، روکش عاجی
ناجی که به نخستین بالارونده ازدیوار شهر دشمن داده میشد
رجوع شود به: corona borealis
تاج زیتون
رجوع شود به: corona australis، australis corona : نج، اکلیل جنوبی
(بیس بال) قهرمانی سه گانه (از نظر میانگین چوگان زنی و آوردن امتیاز و غیره)
سری که تاج دارد آرام نمی خوابد، اشخاص پر مسئولیت زندگی پر تلاطمی دارند

معنی crown در دیکشنری تخصصی

crown
[عمران و معماری] تاج - راس - تاج جاده - قوس مقطع جاده - تارک - تاج سد - کلید طاق - مهره طاق - ستیغ سره - ستیغ نیمرخ - تاج لوله - قله - نوک
[دندانپزشکی] تاج، تاج دندان، توجه مهم: تاج کلینیکی و تاج آناتومیکی با هم متفاوت هستند
[زمین شناسی] تاج ، ستیغ - در عمل، مواد جابجا نشده در یک زمینلغزش که در مجاورت بالاترین بخش پرتگاه (scarp) اصلی لغزش قرار دارند. - (زمین ریخت شناسی): بخش نوک یا مرتفع ترین بخش یک کوه یا یک توده نفوذی آذرین، قله، چکاد. - -
[نساجی] تعداد تکرار نقشه قطعات سوزن ها در عرض زمینه نوار خاردار کارد - سرپوش - کلاه
[ریاضیات] نوک، قوس تاج
[نفت] مته تاجی
[پلیمر] تاج
[آب و خاک] تاج
[عمران و معماری] تاج پل - مهره طاق
[نساجی] چرخ دنده بزرگ مخروطی یکی از دو محور مایل
[زمین شناسی] قرقره سر دکل حفاری در بالای دکل تعدادی قرقره وجود دارد که کابل جرثقیل از دور آنها عبور میکند و بدین وسیله حرکت قفسها را در داخل چاه ممکن میسازد.قرقره ها اغلب یکپارچه ساختهمی شودو در بعضی موارد از قطعات مجزایی که بوسیله پیچ به یکدیگرمتصل شده اند، تشکیلمی شود .
[نفت] جعبه قرقره ی سرد کل
[نفت] ضربه گیر قرقره ی سرد کل
[نفت] پاکشند
[آب و خاک] تاج پوشش
[شیمی] اتر تاجی ، اتر دیهیمی
[پلیمر] اتر تاجی
[عمران و معماری] خط تاج - خط تاجی
[معدن] لنگه تاج (معادن زیرزمینی)
[عمران و معماری] صفحه تاج
[نفت] مته ی تاجی
[دندانپزشکی] تاج کلینیکی، قسمتی از دندان که در دهان مشاهده می شود، تاج کلینیکی از نظر اندازه ممکن است با تاج آناتومیکی متفاوت باشد ضمناquot; تاج کلینیکی در تمام طول عمر می تواند تغییر کند ولی تاج آناتومیکی همیشه اندازه ثابتی دارد
[نفت] سرد کل
[عمران و معماری] گرده لوله
[زمین شناسی] تاج چرخ دوار
[نفت] کاج دندانه اره ایی

معنی کلمه crown به انگلیسی

crown
• headdress worn by royalty; decorative headdress; wreath worn on the head; top part of the head; summit, highest point; epitome; part of the tooth above the gum; artificial cap for the tooth (dentistry); former british coin
• appoint as king, appoint as queen; honor
• a crown is a circular ornament for the head, usually made of gold and jewels, which kings and queens wear at official ceremonies.
• the monarchy of a particular country is referred to as the crown when it is regarded as an institution.
• when someone is crowned, a crown is placed on their head as part of a ceremony in which they are officially made king or queen.
• if one thing crowns another, it is on the top of it; a literary use.
• in sport, a crown is a title or championship.
• your crown is the top part of your head, at the back.
• an achievement, event, or quality that crowns something is the best part of it.
crown a tooth
• put a dental crown on a tooth, put a protective covering on a tooth
crown colony
• colony of the british commonwealth ruled by british law
crown court
• in england and wales a crown court is a court in which criminal cases are tried by a judge and jury rather than by a magistrate.
crown jewels
• the crown jewels are the crown, sceptre, and other jewels which are used on important official occasions by the king or queen.
crown of thorns
• wreath made of thistles; great suffering
crown prince
• male heir apparent to the throne
• a crown prince is a prince who will be king of his country when the present king or queen dies.
crown princess
• heiress of a monarch, heiress to a crown or throne, wife of the crown prince
• a crown princess is the wife of a crown prince.
• a crown princess is also a princess who will be queen of her country when the present king or queen dies.
dental crown
• tooth coating, fake tooth (dentistry)
jewel in the crown
• first among equals, cream of the crop, creme de la creme
royal crown
• headpiece worn by a king or queen, jeweled golden hat of a king or queen
succeed to the crown
• take possession of the royal throne, become king
the crown
• royal family
the northern crown
• constellation of stars in the northern skies

crown را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

Mahsa ١٨:٤٠ - ١٣٩٦/٠٢/٠١
دولت
|

jafar gholami ٠٨:٠٦ - ١٣٩٦/٠٨/٢٣
دادگاه سلطنتی
|

na ٠٧:٣٢ - ١٣٩٧/٠٩/٠٥
پادشاهی
|

Matina ٠٤:٥٥ - ١٣٩٧/١٠/٢٧
تاج دندان
|

مقداد سلمانپور ١٠:٠٦ - ١٣٩٧/١٠/٢٩
سلطنتی
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٢:٠٢ - ١٣٩٨/٠٤/٠٦
[صف] تاج‌ور
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی crown
کلمه : crown
املای فارسی : کراون
اشتباه تایپی : زقخصد
عکس crown : در گوگل


آیا معنی crown مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )