انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 961 100 1

cup

تلفظ cup
تلفظ cup به آمریکایی/ˈkəp/ تلفظ cup به انگلیسی/kʌp/

معنی: پیاله، جام، حجامت، فنجان، ساغر، گلدان جایزه مسابقات، بشکل فنجان در اوردن، فنجان گذاشتن، بادکش کردن
معانی دیگر: استکان، پنگان، محتویات فنجان، به اندازه ی یک فنجان (8 اونس یا 237 میلی لیتر)، جام (ظرف فلزی و پایه دار و تزیینی که به عنوان جایزه در مسابقات و غیره می دهند)، گلدان جایزه، جام قهرمانی، جام شراب، چمانه، ساغر (به ویژه جام شراب در عشای ربانی)، گیلاس، (مجازی) قسمت، سهم، سرنوشت، هریک از دو برآمدگی پستان بند زنان، در فنجان (یا جام و غیره) ریختن، با پنگان درآوردن، به شکل فنجان درآوردن (به ویژه دستان را)، پیاله کردن، مشروب (شراب یا آب میوه آمیخته با چیزهای دیگر)، بخش کاو ظرف (که از آن می آشامند)، کاواکه، هرچیز فنجان مانند، پنگان دیس، پنگان سان، شراب عشای ربانی، (زیست شناسی) اندام پیاله مانند، پنگانه، پنگانی (فنجانی)، (برای بادکش کردن) لیوانچه، (پزشکی) بادکش کردن، vt : خون گرفتن

بررسی کلمه cup

اسم ( noun )
(1) تعریف: a small, wide-mouthed container used for drinking such things as coffee or tea.

(2) تعریف: the contents of such a container.

- a cup of tea
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک فنجان چای
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک فنجان چای
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: in the U.S., a unit of capacity equal to eight fluid ounces, 237 milliliters, or sixteen tablespoons; cupful. (abbr.: c.)

(4) تعریف: a decorative vessel, often of precious metal, that is awarded as a prize to the winner of a contest or game.

(5) تعریف: in golf, the hole on the green into which one tries to putt the ball.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: cups, cupping, cupped
(1) تعریف: to shape into the form of a cup.

- She cupped her hands.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دست‌هایش را به هم مالید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او دستانش را فشرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to put into or as into a cup.

- She cupped the kitten in her hands to protect it.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بچه‌گربه را در دستانش گرفت تا از آن محافظت کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او بچه گربه را در دستش گرفت تا از آن محافظت کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه cup در جمله های نمونه

1. cup and saucer
ترجمه فنجان و نعلبکی

2. cup (up) didoes
ترجمه (عامیانه) کار احمقانه یا شیطنت‌آمیز کردن،دسته گل به آب دادن

3. a cup of coffee
ترجمه یک فنجان قهوه

4. a cup of sugar and the like amount of flour
ترجمه یک فنجان شکر و مقدار مساوی (یا همان مقدار) آرد

5. a cup of wine
ترجمه یک گیلاس شراب

6. a cup race for sailboats
ترجمه مسابقه‌ی جام قهرمانی ویژه‌ی قایق‌های بادی

7. coffee cup rings on the table
ترجمه دایره‌های (باقیمانده) از فنجان قهوه بر روی میز

8. his cup of happiness was brimful
ترجمه جام سعادتش لبریز بود.

9. the cup had many nicks
ترجمه فنجان لب پریدگی‌های زیادی داشت.

10. the cup slid from naheed's hand
ترجمه فنجان از دست ناهید افتاد.

11. the cup slipped from my hand and fell into the pool
ترجمه فنجان از دستم لیز خورد و افتاد توی استخر.

12. the cup which is on the table
ترجمه فنجانی که روی میز است

13. this cup is only plate, so it's not expensive
ترجمه این جام روکش شده است و لذا گران قیمت نیست.

14. to cup water from a stream
ترجمه با فنجان آب از جوی برداشتن

15. world cup
ترجمه جام جهانی

16. (somebody's) cup of tea
ترجمه سوگلی،محبوب،مورد علاقه

17. coffee cup
ترجمه فنجان قهوه خوری

18. egg cup
ترجمه جا تخم مرغی

19. paper cup
ترجمه لیوان مقوایی،لیوان کاغذی

20. somebody's cup of tea
ترجمه محبوب کسی،دلخواه کسی،مورد علاقه‌ی کسی

21. a cracked cup
ترجمه فنجان ترکدار

22. a disposable cup
ترجمه لیوان یک بار مصرف

23. a paper cup dispenser
ترجمه (دستگاه) پخش‌گر لیوان کاغذی

24. a pleasant cup of tea
ترجمه یک فنجان چای مطبوع

25. a polluted cup
ترجمه فنجان نجس

26. a soup cup
ترجمه پیاله‌ی سوپ‌خوری

27. . . . when the cup is full whether sweet or bitter
ترجمه . . . . پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ

28. fix me a cup of tea, will you
ترجمه لطفا یک فنجان چای برایم درست کن.

29. he broke the cup himself
ترجمه او خودش فنجان را شکست.

30. he filled his cup
ترجمه او فنجان خود را پر کرد.

31. he jiggled the cup to mix the milk and coffee
ترجمه برای مخلوط کردن شیر و قهوه فنجان را تکان تکان داد.

32. he raised his cup and said "cheers!"
ترجمه او گیلاس خود را بلند کرد و گفت: ((به سلامتی‌!))

33. he turned the cup over
ترجمه او فنجان را وارونه کرد.

34. hold the full cup steady, else it may spill
ترجمه فنجان پر را بی تکان نگهدار و الا می‌ریزد.

35. how about a cup of tea?
ترجمه یک فنجان چای چطور است‌؟

36. i had a cup of tea and a large serving of cake
ترجمه یک فنجان چای و یک تکه‌ی بزرگ کیک خوردم.

37. i requested another cup of tea and she said, "the two you had were more than enough for you!"
ترجمه درخواست یک چای دیگرکردم و گفت: ((همان دو تا که خوردی زیادت است‌!))

38. she reached a cup from the shelf
ترجمه از تاقچه یک فنجان برداشت.

39. she upset the cup of tea and ruined my painting
ترجمه فنجان چای را واژگون کرد و نقاشی مرا خراب کرد.

40. writing is my cup of tea
ترجمه نگارش کار دلخواه من است.

41. he drank the second cup too
ترجمه او (محتویات) فنجان دوم را هم خورد.

42. if you tilt the cup the tea will spill on the rug
ترجمه اگر فنجان را کج کنی چای روی فرش ریخته خواهد شد.

43. reading is not his cup of tea
ترجمه خواندن را دوست ندارد.

44. she wears a d cup (bra)
ترجمه اندازه‌ی پستان‌بند او d است.

45. swimming is not his cup of tea
ترجمه شنا را دوست ندارد،اهل شنا نیست.

46. the child broke the cup
ترجمه کودک فنجان را شکست.

47. the rim of the cup is dented
ترجمه لبه‌ی فنجان پریده است.

48. to encrust a golden cup with gems
ترجمه لیوان زرین را با جواهر آراستن

49. he sat down, cradling a cup of coffee in his hand
ترجمه در حالی که فنجان قهوه را با دقت در دست گرفته بود نشست.

50. it's (it is) a nice cup but its handle is broken
ترجمه فنجان خوبی است ولی دسته‌ی آن شکسته است.

51. the milk mantled in the cup
ترجمه شیر در فنجان رویه بست.

52. can i interest you in a cup of tea?
ترجمه چای میل دارید؟،چای چطور؟

53. he drank tea from a chipped cup
ترجمه او از فنجان لب پریده چای می‌خورد.

54. i ordered two hamburgers and a cup of coffee
ترجمه من دو همبرگر و یک فنجان قهوه سفارش دادم.

55. ali swung around to pari, holding a cup of tea
ترجمه علی در حالی که فنجان چای در دست داشت به طرف پری چرخید.

56. eight horses will race for the golden cup
ترجمه هشت اسب برای کاپ طلا مسابقه خواهند داد.

57. her lipstick on the brim of the cup
ترجمه جای ماتیک او بر لبه‌ی فنجان

58. her white hands were curled around the cup
ترجمه دستان سفیدش دور فنجان حلقه شده بودند.

59. she caught the insect by inverting her cup on it
ترجمه او فنجان خود را روی حشره دمرو کرد و آن را گرفت.

60. she drank a second glass of fruit cup
ترجمه او لیوان دوم معجون آب میوه را نوشید.

61. she drank tea from a riveted china cup
ترجمه با یک فنجان چینی بندزده چای می‌خورد.

62. she sipped the tea and put the cup on the table
ترجمه چای را مزه کرد و فنجان را روی میز گذاشت.

63. the children tipped the table and the cup fell off
ترجمه بچه‌ها میز را کج کردند و فنجان افتاد.

64. three cupfuls of flour and half a cup of sugar
ترجمه سه فنجان آرد و نیم فنجان شکر

65. (hafez) . . . . they kneaded man's clay into a cup
ترجمه . . . . گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

66. she drank her coffee and swilled out the cup
ترجمه قهوه‌ی خود را خورد و فنجان را آب کشید.

67. i strained the tea before pouring it into the cup
ترجمه پیش از ریختن در فنجان چای را صافی کردم.

68. the heart did many years beseech us for the cup of jamshid
ترجمه سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد.

69. to make the cake, you will need two cups of flour and one cup of milk
ترجمه برای درست کردن کیک دو فنجان آرد و یک فنجان شیر لازم خواهی داشت.

مترادف cup

پیاله (اسم)
horn , beaker , cup , bowl , chalice , porringer , calix
جام (اسم)
beaker , cup , bowl , chalice , grail , goblet , glass , envelope , cupel
حجامت (اسم)
cup , bloodletting , phlebotomy , leech
فنجان (اسم)
mug , cup , chalice , calix , jack , stein
ساغر (اسم)
cup , goblet
گلدان جایزه مسابقات (اسم)
cup
بشکل فنجان در اوردن (فعل)
cup
فنجان گذاشتن (فعل)
cup
بادکش کردن (فعل)
cup

معنی عبارات مرتبط با cup به فارسی

ساقی ,چمانی
(عامیانه) کار احمقانه یا شیطنت آمیز کردن، دسته گل به آب دادن
محبوب، سوگلی، دلپسند، پسند، (کار یا چیز) دلخواه، اهل شنا نیست writing is my cup of tea نگارش کار دلخواه من است مطلب، قضیهای سوای این
گل فنجانی
مشروبی مشتمل بر شراب کلارت و یخ و براندی و شکر و آبلیمو
فنجان قهوه خوری
(نام تجارتی) لیوان کاغذی
ابخوری، کاسه ابخوری، جام، فنجان
بادکش کردن
جا تخم مرغی، ظرف برای نگه داشتن یک تخم مره، زیرتخم مرغی
ظرفی که چشم رادران نگاه داشته بادارویی میشویند، ظرف چشم شویی
غلاف کاسه گل، حلقه گل
(آمیزه ای از کمپوت چند میوه ی مختلف) دسر میوه (fruit cocktail هم می گویند)، کوکتل میوه
(سر میز شام) جامی که در پایان خوراک دست به دست می گردد و هر کس از آن جرعه ای به سلامتی دیگران می نوشد، (به سلامتی دیگران) نوشیدن، گیلاس مشروب پس از شام، گیلاس خداحافظی گیلاس پس ازشام
(مکانیک) گریس دان (فنجانک کوچکی که روی بولبرینگ قرار دارد و هنگام گریس کاری آن را پر از گریس می کنند)
رجوع شود به: pitcher plant
جام شراب دارای دو یا چند دسته (که در مهمانی ها دست به دست می گرداندند)، پیاله بزرگی که در مهمانی ها بدست میدهند، پیاله گشت
فنجان اندازه گیری، پیمانه (به شکل لیوان)

معنی cup در دیکشنری تخصصی

[نساجی] درپوش
[ریاضیات] علامتی برای اتحاد مجموعه ها، ناو، کاسه ای، کاسه، ظرف، درپوش
[آب و خاک] بادسنج فنجانی
[عمران و معماری] هوابند آبی فنجانی
[زمین شناسی] مرجان فنجانی ، مرجان انفرادی (تک زی).
[برق و الکترونیک] هسته ی پوشا نوعی هسته که با احاطه کردن پیچک ، حفاظت مغناطیسی انجام می دهد . معمولاً دارای پایه ی مرکز ی از جنس پودر آهن است که از داخل سیم پیچ عبور می کند .
[پلیمر] تفنگ پاشش ظرف دار
[ریاضیات] حاصلضرب ناوی
[ریاضیات] قضیه ی تحویل حاصلضرب ناوی
[زمین شناسی] ریف فنجانی یک ریف کوچک گرانی شکل که معمولاً جلبکی است. در برمودا، این ریف ها دارای دامنه ارتفاع تا 10 متر در عرض 30 متر می باشند. مقایسه شود: microtall – boiler.
[آمار] تابع خطر شکل
[آب و خاک] فنجانی
[خودرو] کاسه ساچمه
[مهندسی گاز] کلاهک یا فنجانک بالبه های شیاردار
[دندانپزشکی] چانه بند
[سینما] کاسه چشمی
[سینما] کاسه چشمی
[مهندسی گاز] فنجان روغن کاری ، پیاله روغن کاری
[کوه نوردی] جام برفی
[زمین شناسی] آب گوده، گود آبپاشی، فنجان بارشی ؛تقعری در بالای استالاگمیت.
[علوم دامی] استریپ کاپ ؛ فنجان ویژه ای که روی آن یک توری با سوراخهای ریز دارد و برای تشخیص ورم پستان ، اندکی شیر روی آن دوشیده می شود .
[سینما] پایه مکنده - پایه بادکشی

معنی کلمه cup به انگلیسی

cup
• small container from which liquids (milk, water, etc.) are drunk; unit of measure (equal to 8 fluid ounces)
• put in a cup; form into a cuplike shape; use a cupping glass
• a cup is a small round container with a handle, which you drink from.
• you can use cup to refer to a cup and its contents, or to the contents only.
• you can also use cup to refer to something which is small, round, and hollow.
• a cup is also a metal cup given as a prize to the winner of a game or competition.
• if you cup something in your hands, you hold it with your hands touching all round it.
cup final
• final championship in which the winning team will receive a trophy (sports)
• in sport, a cup final is the last match in a competition when the two winners from the previous rounds play against each other to see who will win the cup for that year.
• in britain, the cup final is the last match of the football association cup soccer competition. it is held every year in london.
cup of coffee
• mug full of coffee, serving of coffee
cup of sorrow
• portion of agony and suffering
cup of tea
• mug full of tea, serving of tea
cup tie
• game which determines the champion (cup-winner)
• in sport, a cup-tie is a match between two teams who are playing in a competition in which the prize is a cup. the winner of one match plays the winner of another, and so on, until two teams reach the final.
cup winner
• sports team which is currently holding the trophy for winning the last cup final sports competition
coffee cup
• small bowl-shaped container made especially for coffee
discharge cup
• mortar launcher; cuplike attachment placed on the end of a gun for launching grenades
egg cup
• cup used for holding a boiled egg
elijah's cup
• cup symbolically set for the prophet elijah at the passover meal
emptied the cup
• poured out all the cup's contents
european cup
• sports championship in europe
eye cup
• eye bath, small cup used for cleansing the eye
monkey cup
• nepenthe, legendary drug that caused one to forget his troubles or sorrow; anything which induces a soothing sense of forgetfulness (of pain or troubles)

cup را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی cup

Asghar Pakzad ٢٣:١٦ - ١٣٩٦/١٢/١٣
پلیس
|

MOHI ٢٣:٠٧ - ١٣٩٧/٠٣/١٩
در دست نگه داشتن
|

na ٠٧:٤٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
پیمانه
|

حسن امامی ١٧:٠٤ - ١٣٩٧/٠٩/٣٠
he cups my face
او صورتم را در دستاش گرفت (کنایه از گرفتن چیزی مانند گرفتن فنجان در دست)
|

جانیار ٢٢:٢١ - ١٣٩٧/١٢/٠٥
ظرف
|

عبدالخلیل قوطوری ٠٠:٢٤ - ١٣٩٨/٠١/٠١
kəp- Cup-En-کاپ=- پیاله، جام، حجامت، فنجان، ساغر، گلدان جایزه مسابقات، بشکل فنجان در اوردن، فنجان گذاشتن، بادکش کردن
معانی دیگر: استکان، پنگان، محتویات فنجان، به اندازه ی یک فنجان (8 اونس یا 237 میلی لیتر)، جام (ظرف فلزی و پایه دار و تزیینی که به عنوان جایزه در مسابقات و غیره می دهند)، گلدان جایزه، جام قهرمانی، جام شراب، چمانه، ساغر (به ویژه جام شراب در عشای ربانی)، گیلاس، (مجازی) قسمت، سهم، سرنوشت، هریک از دو برآمدگی پستان بند زنان، در فنجان (یا جام و غیره) ریختن، با پنگان درآوردن، به شکل فنجان درآوردن (به ویژه دستان را)، پیاله کردن، مشروب (شراب یا آب میوه آمیخته با چیزهای دیگر)، بخش کاو ظرف (که از آن می آشامند)، کاواکه، هرچیز فنجان مانند، پنگان دیس، پنگان سان، شراب عشای ربانی، (زیست شناسی) اندام پیاله مانند، پنگانه، پنگانی (فنجانی)، (برای بادکش کردن) لیوانچه، (پزشکی) بادکش کردن، vt : خون گرفتن
Cup-Turk-کاپ، غاب( غاپ )=فنجان، ظرف، جام، پیاله،ظرف غذا و...
مثال ها: بیرغاپ سؤیت = یک فنجان شیر- اِمجک غاپ =سینه بند، محلی که پستان در آن قرار می گیرد، غابیر=قبر- بیرغاپ پای=یک ظرف سهم (قسمتی از یک چیز)-غاپان(غافان)=ترازوی اندازه گیری- غاپلاماق=در فنجان یا ظرف ریختن، تزئین وقاپ کردن، غاپ بِجرمک =فنجان ساختن- غاپیرجاق=هر چیز قوطی مانند ساخته شده از چوب یا فلز و...-غابارماق=کبود وخون آلود و متورم شدن- غاپ اورماق=حجامت کردن،فنجان زدن-در فارسی قاب کردن، قابلمه(دیگ خوراک پزی)
ارتباط کلمات فارسی،انگلیسی با زبان ترکی وبلاک-poladabady@blogfa.com
|

امیر ١٧:٤٦ - ١٣٩٨/٠٢/٢٨
فنجان
These's no coffee would you like a cup of tea instead?
|

پیشنهاد شما درباره معنی cup



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی cup
کلمه : cup
املای فارسی : کاپ
اشتباه تایپی : زعح
عکس cup : در گوگل


آیا معنی cup مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )