انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 920 100 1

واژه Difficult در جمله های نمونه

1. a difficult child
ترجمه کودک بهانه‌گیر

2. a difficult dramatic part which few actors can encompass
ترجمه نقش نمایشی دشوار که بازیگران معدودی قادر به ایفای آن می‌باشند.

3. a difficult problem
ترجمه مسئله‌ی بغرنج

4. more difficult
ترجمه دشوارتر

5. the difficult existence of fishermen in the south
ترجمه زندگی سخت ماهیگیران جنوب

6. he is difficult to reach
ترجمه دسترسی به او مشکل است.

7. it is difficult for me to judge my daughter's painting without partiality
ترجمه داوری بی‌طرفانه‌ی نقاشی دخترم برای من دشوار است.

8. it is difficult to break a habit
ترجمه ترک عادت مشکل است.

9. it is difficult to chew this tough meat
ترجمه جویدن این گوشت سفت دشوار است.

10. it is difficult to eradicate endemics
ترجمه ریشه‌کنی بیماری بوم‌گیر دشوار است.

11. it is difficult to keep warm here
ترجمه گرم ماندن در اینجا مشکل است.

12. it is difficult to live without electricity
ترجمه زندگی بدون برق دشوار است.

13. it is difficult to predetermine the problems that he will face
ترجمه از پیش تعیین کردن اشکالاتی که با آن مواجه خواهد شد مشکل است.

14. it is difficult to quantify space journeys
ترجمه سنجیدن ارزش سفرهای فضایی دشوار است.

15. it is difficult to return his services
ترجمه برگرداندن سروهای او دشوار است.

16. it is difficult to stop smoking
ترجمه ترک سیگار کار مشکلی است.

17. it proved difficult to reach an agreement
ترجمه دستیابی به توافق دشوار بود.

18. it was difficult to repose a man who had been shot
ترجمه آرام کردن مردی که گلوله خورده بود دشوار بود.

19. paraphrase this difficult philosophical essay into simple english
ترجمه این مقاله‌ی دشوار فلسفی رابه انگلیسی ساده بنویسید.

20. the most difficult
ترجمه دشوارترین

21. german is a difficult language
ترجمه آلمانی زبان دشواری است.

22. he executed a difficult piece (of music)
ترجمه او یک قطعه‌ی دشوار را نواخت.

23. his motives are difficult to fathom
ترجمه درک انگیزه‌های او مشکل است.

24. i found it difficult to sustain an interest in their talk
ترجمه برای من مشکل بود با علاقه به حرف‌های آنها گوش بدهم.

25. it is sometimes difficult to determine the parentage of a given idea
ترجمه تعیین سرچشمه‌ی یک اندیشه‌ی بخصوص گاهی دشوار است.

26. mathematics is a difficult subject
ترجمه ریاضیات رشته‌ی سختی است.

27. milton's poetry is difficult but very beautiful
ترجمه شعر میلتون دشوار ولی بسیار زیبا است.

28. prison life was difficult to bear
ترجمه تحمل زندگی در زندان دشوار بود.

29. she found it difficult to extricate herself from his embrace
ترجمه برای او دشوار بود که خود را از آغوش او برهاند.

30. the times were difficult
ترجمه زمانه پر از دشواری بود.

31. to elucidate a difficult text
ترجمه متن دشواری را توضیح دادن

32. to interpret a difficult text
ترجمه متن دشواری را گزاره کردن

33. to perform a difficult dance
ترجمه یک رقص دشوار را اجرا کردن

34. towchal was a difficult climb
ترجمه توچال کوه پیمایی مشکلی بود.

35. why, it's so difficult nobody can do it!
ترجمه وای،این‌قدر مشکله که هیچ‌کس نمی‌تونه انجامش بده.

36. a good teacher makes difficult things plain
ترجمه معلم خوب چیزهای دشوار را آسان می‌کند.

37. dense fog made driving difficult
ترجمه مه غلیظ رانندگی را دشوار می‌کرد.

38. his explanation of the difficult poems
ترجمه تفسیر و توضیح اشعار مشکل توسط او

39. the fog made it difficult to distinguish their shapes
ترجمه مه،پی‌بردن به شکل‌های آنها را مشکل می‌کرد.

40. we are in a difficult position
ترجمه ما در موقعیت سختی هستیم.

41. adoption of children has become difficult
ترجمه گرفتن کودکان به فرزندی دشوار شده است.

42. agreement about these matters is difficult
ترجمه توافق در این موارد مشکل است.

43. his wisdom irradiated the most difficult subjects
ترجمه بصیرت او مشکل‌ترین مطالب را روشن می‌کرد.

44. losing one's mother is very difficult
ترجمه از دست دادن مادر بسیار سخت است.

45. nowadays, landing a husband is difficult
ترجمه این روزها شوهر گیر آوردن سخت است.

46. riding a bicycle uphill is difficult
ترجمه دوچرخه سواری در سربالایی دشوار است.

47. the instruction of mathematics is difficult
ترجمه یاد دادن ریاضی مشکل است.

48. the retarded child found it difficult to manipulate a pencil
ترجمه برای کودک عقب افتاده به کار بردن مداد دشوار بود.

49. to gird oneself for a difficult task
ترجمه برای انجام کاری دشوار کمرهمت بستن

50. writing popular science is a difficult task
ترجمه نگارش مطالب علمی (به طور قابل فهم عوام) کار دشواری است.

51. finding a job is becoming more difficult every day
ترجمه کار یافتن هر روز دشوارتر می‌شود.

52. our next job will be more difficult
ترجمه کار بعدی ما مشکل‌تر خواهد بود.

53. the christianization of spain was a difficult task
ترجمه رواج مسیحیت در اسپانیا کار سختی بود.

54. the conjugation of irregular verbs is difficult
ترجمه صرف فعل‌های بی قاعده مشکل است.

55. the execution of orders is more difficult than their issuance
ترجمه اجرای دستورات از صدور آنها دشوارتر است.

56. enemy fire made climbing the hill excruciatingly difficult
ترجمه آتش دشمن بالا رفتن از تپه را بسیار دشوار می‌کرد.

57. finding a place to park is very difficult in tehran
ترجمه یافتن محل پارک در تهران بسیار دشوار است.

58. high humidity combined with heat made breathing difficult
ترجمه رطوبت زیاد همراه با گرما تنفس را دشوار کرده بود.

59. the drive through the mountains was very difficult
ترجمه رانندگی در کوهستان بسیار سخت بود.

60. the extraction of a molar tooth is difficult
ترجمه کشیدن دندان آسیاب دشوار است.

61. the intervening hills and rivers made transportation difficult
ترجمه تپه‌ها و رودخانه‌های بین راه،حمل و نقل را مشکل می‌کرد.

62. the physique of the alps makes crossing them difficult
ترجمه وضع جغرافیایی کوه‌های آلپ عبور را مشکل می‌کند.

63. his government is now firmly entrenched and it would be difficult to overthrow it
ترجمه دولت او اکنون سخت استقرار یافته است و بر انداختن آن مشکل خواهد بود.

64. the distance between our house and the supermarket makes it difficult to walk there
ترجمه دوری منزل ما از فروشگاه پیاده رفتن به آنجا را مشکل می‌کند.

65. after the husband's death, his wife and children went through a difficult time
ترجمه پس از مرگ شوهر،زن و فرزندان او دوران پر محنتی را گذراندند.

مترادف Difficult

غامض (صفت)
abstruse , knotty , problematic , difficult , involute , problematical , obscure , unintelligible
ژرف (صفت)
hard , difficult , abysmal , deep , profound , unfathomable , important , significant , long
سخت (صفت)
firm , hard , rigid , serious , solid , difficult , stringent , laborious , dogged , adamantine , tough , strict , strong , sticky , troublesome , exquisite , chronic , heavy , formidable , grim , demanding , arduous , ironclad , indomitable , austere , exacting , severe , stout , rugged , grave , intense , violent , callous , inexorable , trenchant , tense , crusty , difficile , trying , dour , intolerable , flinty , stony , petrous , hard-shell , irresistible , insupportable , inflexible , insufferable , labored , steely , rigorous , rocky , unsparing
دشوار (صفت)
hard , difficult , uphill , knotted , sore , laborious , tough , sticky , formidable , arduous , onerous , strait , intolerable , slippery , slippy , inexplicit , insupportable , inexplicable , nerve-racking , spinose , spiny
پر زحمت (صفت)
difficult , laborious , heavy , arduous , grinding , toilsome , effortful , ponderous , troublous
سخت گیر (صفت)
hard , difficult , astringent , strict , stern , demanding , intransigent , exacting , squeamish , severe , fastidious , hard and fast , hard-bitten , hard-handed , unrelenting , priggish
پر دردسر (صفت)
difficult , bothersome , troublous
مشکل (صفت)
hard , difficult
صعب (صفت)
difficult , unwieldy
معضل (صفت)
hard , difficult
گرفتگیر (صفت)
difficult
پر اشکال (صفت)
difficult

معنی عبارات مرتبط با Difficult به فارسی

معنی کلمه Difficult به انگلیسی

difficult
• hard, troublesome, causing difficulty
• something that is difficult causes problems, usually because it is not easy to do, understand, or solve.
• a difficult person behaves in an unreasonable and unhelpful way.
difficult child
• child who is hard to handle
difficult decision
• hard judgment to come to, difficult question to answer
difficult labor
• problematic birth
difficult of access
• hard to get to
difficult problem
• difficult question, hard puzzle
difficult question
• difficult request, difficult query, hard problem
difficult situation
• hard situation, situation that causes difficulty
difficult times
• time of poverty or hardship, hard times, difficult period
difficult to determine
• hard to say with certainty, hard to decide
a little difficult
• not very hard, not very difficult
every beginning is difficult
• new undertakings or experiences are always difficult or challenging at first
made it difficult
• created a hard situation for, caused it to be difficult to

Difficult را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Difficult

ati ٢٣:٣٨ - ١٣٩٧/٠٦/٠٤
net easy-hard
|

Sadaf ١٤:١٣ - ١٣٩٧/١٠/٢٦
سخت . مشکل
|

یزدان ٢١:٠٣ - ١٣٩٧/١١/٢٢
دشوار = سخت = مشکل
|

اکرم دهاتی ٠٢:٥٤ - ١٣٩٨/٠٣/٢٣
معضل
|

پیشنهاد شما درباره معنی Difficult



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی difficult
کلمه : difficult
املای فارسی : دیففیکولت
اشتباه تایپی : یهببهزعمف
عکس difficult : در گوگل


آیا معنی Difficult مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )