انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1021 100 1

deal

تلفظ deal
تلفظ deal به آمریکایی/ˈdiːl/ تلفظ deal به انگلیسی/diːl/

معنی: مقدار، سودا، اندازه، قدر، حد، توزیع کردن، معامله کردن، معامله بمثل کردن با، سر وکار داشتن، سر و کار داشتن با
معانی دیگر: دادن، زدن، وارد آوردن، وابسته بودن به، مربوط بودن، (با: with) رفتار کردن، (با: with) پرداختن به، (با: with یا in) معامله کردن با، داد و ستد کردن، کاسبی داشتن، (بازی ورق) ورق دادن، دست دادن، دور (بازی)، معامله، بده و بستان، کار و بار، سوداگری، گیر و ده، طرز رفتار، سیاست، روش، بخش کردن، تقسیط کردن، حصه دادن، سهم دادن، (امریکا - خودمانی - موادمخدر) دست فروشی کردن، فروختن، مقدار زیاد، میزان معتنابه، تخته (به ویژه از چوب کاج و صنوبر) -2چوب کاج، چوب صنوبر -3 ساخته شده از این چوب ها

بررسی کلمه deal

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: deals, dealing, dealt
(1) تعریف: to be concerned or to handle (usu. fol. by "with" or "in").
مترادف: cope with, handle, reckon with, treat
مشابه: cope, ponder, reflect on

- We must deal with this matter carefully.
ترجمه کاربر [ترجمه مهوش] ما باید با این مساله با احتیاط کناربیاییم‌.
|

ترجمه کاربر [ترجمه مهدی صباغ] ما باید با احتیاط به این مشکل بپردازیم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] باید با این موضوع کنار بیایم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما باید با این موضوع به دقت مقابله کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He doesn't deal in trivialities.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او با این‌جور چیزها سر و کار ندارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در چیزهای بی اهمیت معامله نمی کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to act or behave (usu. fol. by "with").
مترادف: act, behave, function, reckon with
مشابه: attend, contend, cope with, struggle

- I wish he would deal with me honestly.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ای کاش اون صادقانه با من معامله می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آرزو می کنم او صادقانه با من برخورد کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- As a waiter, you have to know how to deal with customers.
ترجمه کاربر [ترجمه مهدی صباغ] به عنوان یک پیشخدمت، شما باید بدانید چگونه با مشتریان رفتار کنید.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به عنوان یک پیشخدمت، شما باید بدانید چگونه با مشتریان معامله کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] به عنوان یک پیشخدمت، شما باید بدانید که چگونه با مشتریان برخورد کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to take specific action about something (usu. fol. by "with").
مترادف: attend to, contend, reckon with
مشابه: cope with, handle, manage, treat

- I'll deal with the broken mailbox tomorrow.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فردا با صندوق پستی شکسته معامله می‌کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من فردا صندوق پستی شکسته را خواهم بست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She was able to deal with the problem herself and didn't need to call in a professional.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او قادر بود خودش مشکل را حل کند و نیازی هم نداشت که با یک متخصص صحبت کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او توانست با مشکل خود مقابله کند و نیازی به تماس با حرفه ای نبود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to engage in business or trade.
مترادف: trade, traffic
مشابه: bargain, dicker, haggle, market, negotiate

- My uncle deals in antiques.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] عمویم به عتیقه‌جات سر و کار دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] عموی من در عتیقه فروشی ها
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to give out cards in a card game.
مشابه: deliver

- I'll shuffle, and you can deal.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] و تو هم می‌تونی با من کنار بیای
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من shuffle، و شما می توانید مقابله
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to give out as one's proper share.
مترادف: allot, apportion, dispense, distribute, give, share
مشابه: allocate, bestow, divide, dole out, impart, mete out, parcel out, portion

- Each soldier was dealt his rations.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هر سرباز جیره غذایش را تامین می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هر سرباز جیره غذایی خود را پرداخت کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to give or deliver.
مترادف: administer, deliver
مشابه: aim, direct, give, impart, inflict, send

- The younger man dealt him a blow to the chest.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مرد کوچک‌تر با ضربه‌ای به سینه‌اش ضربه زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مرد جوان او ضربه ای به قفسه سینه داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to give out (cards) to players in a card game.
مترادف: distribute, give out, hand out
مشابه: deliver, dispense, dole out

- You need to deal seven cards to each player.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شما باید هفت کارت را به هر بازیکن تقسیم کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما باید هفت کارت را برای هر بازیکن بازی کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: an agreement or price established between two or more parties that is thought to be mutually advantageous.
مترادف: agreement, arrangement, bargain, pact, transaction
مشابه: accord, business, compact, contract, dealings, negotiation, settlement, treaty

- We made a deal to share the money equally.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما برای تقسیم کردن پول به همان اندازه معامله کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما یک معامله برای به اشتراک گذاشتن پول به همان اندازه انجام دادیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I thought it was a deal at the time, but now I think I paid too much.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من فکر می‌کردم که این یه معامله است، اما حالا فکر می‌کنم که پول زیادی دادم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فکر کردم در آن زمان یک معامله بود، اما اکنون فکر می کنم هزینه زیادی پرداخت می شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- My mechanic friend got me a good deal on a used transmission.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دوست مکانیک من برای انتقال مورد استفاده خیلی کار خوبی انجام داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دوست مکانیک من یک معامله خوب در مورد استفاده انتقال داده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a secret agreement.
مترادف: plot, scheme
مشابه: agreement, collusion, concurrence, conspiracy, plan

- How many of the gang were in on the deal?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چند نفر از بچه‌ها سر این معامله بودن؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چند نفر از باند در قرارداد بودند؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: quantity (often prec. by good or great).
مترادف: lot, quantity
مشابه: degree, extent

- I have a deal to think about before I make my decision.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] قبل از اینکه تصمیمم را بگیرم، یک قراری برای فکر کردن دارم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قبل از اینکه تصمیمی بگیرم، یک معامله ای دارم تا فکر کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- A thousand dollars was a great deal of money at that time.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در آن زمان هزار دلار پول زیادی بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک هزار دلار در آن زمان پول زیادی بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She spent a good deal of time on the project.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او زمان زیادی را صرف این پروژه کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او زمان زیادی را صرف پروژه کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: the act of distributing playing cards in a card game.
مترادف: hand, round
مشابه: apportionment, distribution, game

- It's your deal.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] قرارمون همین بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این معامله شماست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: treatment given to one by another.
مترادف: time, treatment

- She gave him a bad deal in the end.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در پایان کار بدی به او داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در پایان به او یک معامله بد داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
• : تعریف: fir or pine wood, or planks made of such wood.

واژه deal در جمله های نمونه

1. deal a deathblow to
ترجمه ضربه‌ی کاری وارد آوردن به،ضربه‌ی مهلک زدن به

2. deal out
ترجمه 1- (بازی ورق) ورق دادن 2- تنبیه کردن،سهم دادن

3. a deal difference
ترجمه تفاوت بسیار

4. package deal
ترجمه معامله‌ی چکی

5. the deal didn't go through
ترجمه معامله انجام نشد.

6. the deal is conditional upon his consent
ترجمه معامله مشروط به موافقت او است.

7. to deal kindly with others
ترجمه با دیگران مهربانانه رفتار کردن

8. to deal someone a blow
ترجمه به کسی ضربه‌ای زدن

9. to deal with a problem
ترجمه به مسئله‌ای رسیدگی کردن

10. we deal with a variety of people
ترجمه ما با انواع مختلف مردم سر و کار داریم.

11. whose deal is it?
ترجمه چه کسی باید دست بده‌؟

12. big deal
ترجمه (عامیانه) 1- آدم مهم،آدم کله گنده،(چیز یا کار) مهم 2- (حرف ندا حاکی از تحسین یا شادی یا تمسخر) ای بابا!،دیگه چی‌؟،یعنی میگی‌چه کنم‌؟

13. a good deal of the project is still outstanding
ترجمه بخش عمده‌ای از طرح هنوز انجام نشده است.

14. a raw deal
ترجمه معامله‌ی ناجوانمردانه

15. a square deal
ترجمه رفتار منصفانه

16. an advantageous deal
ترجمه معامله‌ی مقرون به صرفه

17. articles which deal with the various phases of life in this rural area
ترجمه مقاله‌هایی که با جنبه‌های مختلف زندگی در این ناحیه‌ی روستایی سر و کار دارند

18. i always deal with this company
ترجمه من همیشه با این شرکت معامله می‌کنم.

19. i can't deal with him or any of his ilk
ترجمه با او و امثال او معامله‌ام نمی‌شود.

20. the new deal
ترجمه سیاست نوین

21. we only deal with premium quality goods
ترجمه ما فقط کالاهای ممتاز را خرید و فروش می‌کنیم.

22. wheel and deal
ترجمه (خودمانی) زد و بند کردن،رتق و فتق کردن

23. he closed the deal in five minutes
ترجمه ظرف پنج دقیقه معامله را انجام داد.

24. now we must deal with our main business which is . . .
ترجمه حال باید بپردازیم به کار اصلی‌مان که عبارت است از . . .

25. they sweetened the deal by offering an interest-free loan
ترجمه آنان با دادن پیشنهاد وام بی‌بهره معامله را پذیرفتنی‌تر کردند.

26. to consummate a deal
ترجمه معامله‌ای را تمام کردن

27. to strike a deal
ترجمه سرمعامله توافق کردن

28. make a big deal out of
ترجمه (عامیانه) بزرگ وانمود کردن

29. he made a good deal of money
ترجمه او پول زیادی به دست آورد.

30. he spent a good deal of time distributing his specimens into their proper classes
ترجمه او وقت زیادی را صرف طبقه‌بندی نمونه‌های خود در رده‌های مربوطه کرد.

31. it's your turn to deal
ترجمه نوبت تو است که ورق بدهی.

32. a good (or great) deal
ترجمه 1- میزان زیاد،مقدار زیاد 2- بسیار،خیلی

33. he tried to block the deal
ترجمه او سعی کرد جلو معامله را بگیرد.

34. his essay rambles a great deal jumping from point to point
ترجمه مقاله او پر از مطالب‌نامربوط و از یک موضوع به موضوع دیگر می‌پرد.

35. that play had a good deal of color to it
ترجمه آن نمایش بسیار پرجلوه بود.

36. he is authorized to finalize the deal
ترجمه او اختیار دارد که معامله را تمام کند.

37. he was really shafted on that deal
ترجمه در آن معامله حسابی کلاه سرش رفت.

38. his company jobs and does not deal with retail customers
ترجمه شرکت او عمده‌فروشی می‌کند و با مشتریان خرده‌پا سر و کار ندارد.

39. if there is funny business the deal is off
ترجمه اگر دغلبازی در کار باشد معامله‌مان نخواهد شد.

40. the boat had shipped a good deal of water
ترجمه آب فراوان به داخل قایق رسوخ کرده بود.

41. the country has progressed a great deal
ترجمه کشور خیلی پیشرفت کرده است.

42. they were had in that business deal
ترجمه در آن معامله‌ی تجاری گوششان را بریدند.

43. he went to kashan to clinch the deal
ترجمه او به کاشان رفت تا معامله را قطعی کند.

44. she has been given full power to deal with the situation
ترجمه به او اختیار تام داده شده است که به موضوع رسیدگی کند.

45. his designation as the leader of the party occasioned a great deal of objection
ترجمه انتصاب او به عنوان رهبر حزب با مخالفت‌های زیادی همراه بود.

46. when i start the engine in cold weather, it kicks a good deal
ترجمه وقتی موتور را در هوای سرد روشن می‌کنم خیلی تکان می‌خورد.

مترادف deal

مقدار (اسم)
extent , measure , value , content , amount , size , deal , scantling , quantity , quantum , magnitude , proportion , mouthful , percentage , certain number , dose , summa
سودا (اسم)
deal , soda , melancholia , trade , bargain , melancholy , soda water , yellow bile , eczema , hyp , hypochondria
اندازه (اسم)
tract , limit , extent , measure , bulk , volume , span , size , gage , gauge , deal , scale , quantity , quantum , magnitude , measurement , meter , indicator , dimension
قدر (اسم)
significance , value , valence , valency , deal , quantity , magnitude , cost , importance , esteem
حد (اسم)
tract , border , bound , abutment , margin , limit , extent , measure , end , deal , period , mark , precinct , quantity , provenance , confine
توزیع کردن (فعل)
administer , distribute , administrate , dispense , deal , give out , parcel
معامله کردن (فعل)
deal , trade , truck , transact
معامله بمثل کردن با (فعل)
deal
سر وکار داشتن (فعل)
deal
سر و کار داشتن با (فعل)
deal , converse , dealt

معنی عبارات مرتبط با deal به فارسی

ضربه ی کاری وارد آوردن به، ضربه ی مهلک زدن به
1- (بازی ورق) ورق دادن 2- تنبیه کردن، سهم دادن
(verb transitive) رابطه برقرار کردن با، سر و کار داشتن (verb transitive) رفتار کردن با، تا کردن با، جلوی کسی درآمدن، از پس چیزی برآمدن، سلوک کردن با، در افتادن با be easy to deal with آدم راحتی بودن، آدم خوش سلوکی بودن (verb transitive) (کار، فعالیت) به عهده گرفتن، پرداختن به، رسیدگی کردن به (verb transitive) (مسئله، پیش‌آمد) حل و فصل کردن، حل کردن (verb transitive) (بازرگانی) (سفارش) رسیدگی کردن به (verb transitive) (درباره کتاب، درباره فیلم) درباره‌ی ... بودن، مربوط به ... بودن، درباره‌ی ... بحث کردن (verb transitive) (بازرگانی) معامله داشتن با، خرید کردن از
یک معامله خوب
یک معامله بزرگ
(عامیانه) 1- آدم مهم، آدم کله گنده، (چیز یا کار) مهم 2- (حرف ندا حاکی از تحسین یا شادی یا تمسخر) ای بابا!، دیگه چی ؟، یعنی میگی چه کنم ؟
(امریکا)، حکومت فرانکلین روزولت
مقاطعه در بست و خرید یکجا

معنی deal در دیکشنری تخصصی

deal
[ریاضیات] کلنجار رفتن، معامله کردن، اندازه، قدر، مقدار
[کامپیوتر] سرویس شماره گیری .
[ریاضیات] سروکار داشتن، مربوط به، سروکار پیدا کردن

معنی کلمه deal به انگلیسی

deal
• agreement; amount
• give, distribute; supply; direct; take care; sell, trade
• a good deal or a great deal of something is a lot of it.
• a deal is an agreement or arrangement, especially in business.
• if someone has had a bad deal, they have been unfortunate or have been treated unfairly.
• if you deal someone a blow, you hit them or harm them in some way.
• when you deal cards, you give them out to the players in a game of cards.
• see also dealing, dealt.
• to deal in a type of goods means to sell that type of goods.
• when you deal out cards, you give them out to the players in a game of cards.
• when you deal with a situation or problem, you do what is necessary to achieve the result you want.
• if a book, speech, or film deals with a subject, it is concerned with it.
deal a blow
• hit someone or something
deal in
• do business in, trade in
deal in futures
• (finance) deal in future commodities (counting on the increase of share prices in order to profit upon their sale)
deal with
• handle, take care of; do business with, trade with
a good deal
• considerable amount, large quantity
a great deal
• to a very much extent (e.g., " we enjoyed ourselves a great deal at the party"); not often or in large quantities (e.g., "i don't drink a great deal of alcohol")
big deal
• major issue; so what
• you say `big deal' to express your opinion that something is unimportant, uninteresting, or not surprising; an informal expression.
• you use big deal in informal expressions which indicate how important or unimportant someone thinks something is.
clinch a deal
• close a deal, do business, come to an agreement, make a sale
closed a deal
• made a business deal, made a transaction
consignment deal
• deal to sell through an agent
entertain a great deal
• host guests often
fair deal
• agreement or contract equally fair to all sides, fair treatment
good deal
• excellent, great, good (american slang)
it's a deal
• we're in business, you've got it, ok
it's no big deal
• it's no big piece of wisdom, it's so-so, it's not a big issue or matter
it's not such a big deal
• it's no big thing
make a deal
• build a deal, close a deal, finalize a transaction
new deal
• policies for economic improvement introduced in 1933 by u.s. president franklin d. roosevelt
no big deal
• nothing very important, not a critical issue
package deal
• combined deal, binding of several factors together; agreement between the government and the representatives of the employers and employees
• a package deal is a set of offers, proposals, or arrangements which is made by a government or organization and which must be accepted or rejected as a whole.
pleading deal
• willingness of the accused to cooperate with the claim and thereby receive a lighter sentence, compromise between the accuser and the accused
prisoner exchange deal
• agreement to swap prisoners
raw deal
• bad luck, unfair treatment
special deal
• extraordinary sale

deal را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی deal

Morteza Aghalar ١٢:١٢ - ١٣٩٦/٠٥/٣١
توافق - معامله - سازش - قرارداد - تعهد - مذاکره - پیمان
|

محمد حسین شاه علی ١٤:٠٢ - ١٣٩٦/٠٦/١٣
توافق - معامله - سازش - قرارداد - تعهد - مذاکره - پیمان
|

فرهنگ ١٢:٣٦ - ١٣٩٦/٠٨/١٦
دادوستد_ بده بستان
|

شاهین حسینی راد ٠٨:٢٦ - ١٣٩٦/٠٨/٢٠
مقابله کردن
|

شاهین حسینی راد ٠٩:٤٨ - ١٣٩٦/٠٨/٢٠
مقابله کردن
|

شاهین حسینی راد ٠٩:٤٩ - ١٣٩٦/٠٨/٢٠
دست و پنجه نرم کردن
|

سیده زهرا برقعی ٠١:٤٧ - ١٣٩٦/١٢/٢٧
قضیه
|

Rahim ١٣:٠٤ - ١٣٩٧/٠١/٢٢
برخورد كردن
|

Hasti ٢٠:٣٤ - ١٣٩٧/٠٤/٢٢
برخورد کردن
They deal with crime😊
|

مقداد سلمانپور ١١:٢٦ - ١٣٩٧/٠٦/٠٣
قرارداد
|

س ١٨:٢٤ - ١٣٩٧/٠٦/١٦
مواجه شدن
|

Setayesh-Arya ١١:٤٥ - ١٣٩٧/٠٨/١١
دست و پنجه نرم کردن با چیزی-دادو ستد کردن با کسی
|

Amir Reza ٠٤:٢٨ - ١٣٩٧/١٠/١٥
معامله
قد
حد
اندازه
|

Saeid Jafari ١٨:٣٢ - ١٣٩٧/١٠/٢٤
توافق - معامله - سازش - قرارداد - تعهد - مذاکره - پیمان
|

وحید ١٨:٢٦ - ١٣٩٧/١١/١٧
مسئله
قضیه
موضوع
|

mahdi.hs94 ١٩:٠٩ - ١٣٩٧/١٢/٠٨
قبوله
|

مقداد سلمانپور ١٧:٤٣ - ١٣٩٧/١٢/٢٦
قرارداد
معامله
توافق
|

حسین رحمانی ١٨:١٩ - ١٣٩٨/٠١/٢٢
کنار آمدن
|

مهدی ١٣:٢٨ - ١٣٩٨/٠٢/١٢
سر و کار داشتن
|

مسی ١٤:٥٨ - ١٣٩٨/٠٣/٢٠
آموزش دادن ، یاددادن
|

ebitaheri@gmail.com ٢١:١٥ - ١٣٩٨/٠٣/٢٦
اقدام
|

آمنه محمدی ٢٣:٣٥ - ١٣٩٨/٠٦/٠٢
سر و کار داشتن
|

عین اله ٢٢:٠٢ - ١٣٩٨/٠٦/١٨
برخورد کردن، روبه رو شدن، واکنش نشان دادن، مقابله کردن، کنار آمدن، حل کردن، مواجه شدن
?How will society deal with the growth in inequality and mounting environmental problems
چگونه جامعه با رشد نامتوازن و افزایش مشکلات زیست محیطی برخورد خواهد کرد؟
|

پیشنهاد شما درباره معنی deal



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی deal
کلمه : deal
املای فارسی : دیل
اشتباه تایپی : یثشم
عکس deal : در گوگل


آیا معنی deal مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )