برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1227 100 1

design

/dəˈzaɪn/ /dɪˈzaɪn/

معنی: قصد، خیال، زمینه، طرح، نقشه، تدبیر، طراح ریزی، تدبیر کردن، طرح کردن، قصد کردن، تخصیص دادن
معانی دیگر: نقشه ی چیزی را طرح کردن، انگاره کشی کردن، نقشه کشیدن، طرح و اجرا کردن (به ویژه امور هنری)، پردازش کردن، - پردازی، (در فکر خود) مطرح کردن، ابداع کردن، تعبیه کردن، ترتیب دادن، تنظیم کردن، در نظر داشتن، خیال (کاری را) داشتن، قصد داشتن، در نظر گرفتن، (برای هدفی) کنارگذاشتن، منظور کردن، طراحی کردن، الگوسازی کردن، طرح ریزی کردن، برنامه ریزی کردن، نگاریدن، نهرنگ کردن، پروژه، کروکی، نگاره، گزار، رونگار، مشیت، (جمع - معمولا با: on یا upon) نقشه ی نابکارانه داشتن، هدف سو داشتن، هنر طراحی، نهرنگ گری، نقشگری، نقشبندی، نقش و نگار، ترتیب رنگ ها و شکل ها، نتیجه، مقصود، پیامد، vi : طرح کردن

واژه design در جمله های نمونه

1. industrial design
طراحی صنعتی،نهرنگ‌گری صنعتی

2. linear design
طرح خط دار(رجی)

3. locomotive design
طرح لوکوموتیو

4. textile design
طراحی پارچه

5. the design for a dress
الگوی لباس

6. the design for a house
نقشه‌ی خانه

7. the design of an aircraft
طراحی (طرح) هواپیما

8. the design of kashan carpets
طرح فرش‌های کاشان

9. the design of shakespeare's sonnets
نهرنگ غزلیات شکسپیر

10. the design of the new engine needs to be refined further
طراحی موتور جدید نیاز به اصلاح بیشتری دارد.

11. the design stresses utility rather than artistic considerations
آن طرح کاروری (سهولت استفاده) را مورد تاکید قرار می‌دهد نه ملاحظات هنری را.

12. by design
عمدا،تعمدا،خودخواسته،آگاهانه،از روی نقشه‌ی قبلی

13. chessboard design
طرح شطرنجی

14. a clumsy design
...

مترادف design

قصد (اسم)
resolution , will , assumption , pretension , purpose , intent , intention , animus , thought , purport , design , attempt , determination
خیال (اسم)
illusion , fiction , impression , vision , apparition , deliberation , intention , guess , thought , design , fancy , idea , notion , imagination , phantom , ghost , mind , meditation , plan , whim , whim-wham , reverie , cogitation , hallucination , figment , dream , simulacrum , spectrum , fantom , speculation , phantasma , wraith
زمینه (اسم)
base , ground , tendency , design , basis , setting , root , background , terrain , context , conspectus , theme , sketch , groundwork , outline
طرح (اسم)
trace , figure , design , skeleton , projection , line , scheme , draft , pattern , plan , blueprint , layout , project , model , drawing , lineament , diagram , plot , protraction , sketch , croquis , delineation , eye draught , schema , outline , shop drawing
نقشه (اسم)
program , design , scheme , plan , project , model , plat , chart , map , plot
تدبیر (اسم)
measure , counsel , rede , design , contraption , experiment , scheme , contrivance , plan , machination , gimmick
طراح ریزی (اسم)
design
تدبیر کردن (فعل)
devise , design , machinate , work out , meditate , compass , contrive
طرح کردن (فعل)
propose , design , draw , scheme , draft , plan , bring forth , lay , propound , sketch , put forward
قصد کردن (فعل)
design , attempt , decide , meditate
تخصیص دادن (فعل)
give , allot , apportion , allocate , consecrate , design , designate

معنی عبارات مرتبط با design به فارسی

خودکاری در طراحی
هدف طراحی
کم کم، به درجات، عمدا، تعمدا، خودخواسته، آگاهانه، از روی نقشه ی قبلی
طرح شطرنجی
زیست شناسى : بوم ارایى
طرح وظیفه مندی
(طرح ریزی و ساختن داخل بنا که گاهی شامل درون آذینی هم می شود) توکاری، درون آرایی، طراحی داخلی
طرح منطقی، طراحی منطقی
طرح منطقی، طراحی نطقی
طرح پیمانه ای، طراحی پیمانه ای

معنی design در دیکشنری تخصصی

design
[عمران و معماری] طرح - طراحی - طرح کردن - نقش و نگار
[برق و الکترونیک] طراحی کردن
[مهندسی گاز] نقشه ، طرح ، طرح کردن
[زمین شناسی] طرح ، طراحی
[بهداشت] طرح
[نساجی] طرح - طراحی - نقشه - زمینه - ساختمان- ساختار
[ریاضیات] طرح، نقشه، طرح کردن، طراحی، رسم، رسم کردن
[آمار] طرح
[آب و خاک] طرح، طراحی
[سینما] طراحی
[کامپیوتر] وسائل طراحی .
[عمران و معماری] هواپیمای طرح
[کامپیوتر] طراحی به طور خودکار .
[آمار] طرح پایه
[عمران و معماری] ظرفیت طرح
[عمران و معماری] جدول طرح
[عمران و معماری] ملاحظات طراحی
[کامپیوتر] هزینه های طراحی .
[عمران و معماری] مبانی طرح
[بهداشت] ضوابط طرح
[نساجی] طرح پر نقش ( طرحی که تقریبا قسمت اعظم زمینه پارچه را می پوشاند . در برخی از پارچه های معین چاپی تور و ژاکاردباف )
...

معنی کلمه design به انگلیسی

design
• plan; sketch, diagram; model; evil scheme
• make plans for; formulate, conceive, think up; intend
• when you design something new, you plan what it should be like.
• design is the process of planning the form of a new object.
• the design of a manufactured object is its form or the way it has been made.
• a design is a drawing of the proposed form of a new object.
• a design is also a decorative pattern of lines, flowers, or shapes.
• if something is designed for a purpose, it is intended for that purpose.
• if you have designs on something, you want to have it and are planning to get it; used showing disapproval.
design of experiments
• doe, plan or model prepared and followed when gathering data in an experiment
design times
• bimonthly american magazine for professionals and consumers that is devoted to topics related to interior design and decoration
computer aided design
• method of using specialized computers for planning electronic circuit and architectural designs
information design
• structuring of information, creation of a format for information
logic design
• design of printed circuits from simple electronic components (computers)
product design
• planning and design of the shapes of manufactured products
q design
• technology for compression of music files with a very high compression rate
rhode island school of design
• risd, well-known art college located in providence (rhode island, usa)
top down design
• planning methodology in which one starts to anal ...

design را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Mehrdad Sayehban
طراحی
آتش
طرح پردازی
Mahdi
طراحی
Mahdieh
طراحی کردن
عشق یعنی ماکان بند
تزئین کردن
Anis.es
طراحی کردن
عبدالخلیل قوطوری

dɪˈzaɪn- Design-En- دیزاین= قصد، خیال، زمینه، طرح، نقشه، تدبیر، طراح ریزی، تدبیر کردن، طرح کردن، قصد کردن، تخصیص دادن
معانی دیگر: نقشه ی چیزی را طرح کردن، انگاره کشی کردن، نقشه کشیدن، طرح و اجرا کردن (به ویژه امور هنری(، پردازش کردن، - پردازی، )در فکر خود) مطرح کردن، ابداع کردن، تعبیه کردن، ترتیب دادن، تنظیم کردن، در نظر داشتن، خیال (کاری را) داشتن، قصد داشتن، در نظر گرفتن، )برای هدفی( کنارگذاشتن، منظور کردن، طراحی کردن، الگوسازی کردن، طرح ریزی کردن، برنامه ریزی کردن، نگاریدن، نهرنگ کردن، پروژه، کروکی، نگاره، گزار، رونگار، مشیت، (جمع - معمولا با: on یا upon) نقشه ی نابکارانه داشتن، هدف سو داشتن، هنر طراحی، نهرنگ گری، نقشگری، نقشبندی، نقش و نگار، ترتیب رنگ ها و شکل ها، نتیجه، مقصود، پیامد، vi : طرح کردن
Design-Turk دیزاین(دوزاین)، دوزیگن = قصد، خیال، زمینه، طرح، نقشه، تدبیر، طراح ریزی، تدبیر کردن، طرح کردن، قصد کردن، تخصیص دادن، دیزیگن(دوزِگِن)= سازنده، دوزنده، درست کننده، مونتاژکننده ، به هم بافنده، طراحی کننده و...
دُزمک=بخشندگی کردن، تخصیص دادن، مقصود وقصد خود را عملی کردن، طرح و زمینه و نقشۀ خود را قابلیت اجرایی دادن- بو پولی اونگا دُزمک بولماز(بولار)= این پول را به آن چیز نمی توان(می توان) اختصاص داد- أول دُزملی=اون بخشنده است، اون قصد ونیت خود را عملی می کند( حرف مفت و بدون عمل نمی زند)-
دوزمک=ساختن، درست کردن، طراحی یا طرح ریزی کردن (لباس یا نقشه وطراحی وقصد دیگری داشتن) ، دوزندگی کردن، طراحی کردن، بهم دوختن، به هم وصل کردن(مثل ساخت تسبیه یا گردنبند مرواریدی وغیره)، تزیین کردن، روی لباس یا چیز دیگر تزیین کردن، - دوزگونلمک= ادب و ترتیب دادن، نظم وانظباط دادن، نقش ونگار و زیبایی دادن، -دوزیم= نظم وترتیب، آنچه که با نظم وترتیب کنار هم چیده شده ( بازی اوچ دوزیم = بازی سه مهره را کنار هم به ترتیب چیدن یه همان دوز بازی )- دوزلتمک= درست کردن، یک اثری را خلق کردن، چیز خرابی را درست کردن- در فارسی دوخت ودوز- لباس دوزی، کفش دوزی، - دوزگون=ترتیب روزگار، روال زندگی درست، روزگار حقیقی وصحیح، نمک زندگی(شادی و خوشی و روال عادی زندگی)-دوز= نمک، درست وصحیح، حق وحقیقت، ادب وترتیب و...- گون=روزگار، روز، زندگی، روشنایی ونور، خورشید و... - کوینگه هونجی دوزمک=لباس رامنجوق دوزی کردن، - دپارا دوزمک=به دیوار دوختن(وصل کردن و آویزان کردن وبستن (مثل تابلو) – اوقا دوزمک= به تیر بستن، به طور گسترده تیر اندازی کردن- دوزاقلاماق= به بند کشیدن، با نقشه وتدبیر چیزی یا کسی را به دام کشیدن، - دوزاقا سالماق= گرفتار و اسیر کردن، به تور اداختن،به دام انداختن - دوزاق= بند، تور، دام- در فارسی: دوز وکلک زدن=فریب دادن، قصد سوء و نیت بد – دوزلاماق=نمک سود کردن، قصد ونیت بد کردن (نمک به زخم مالیدن =اذیت وازار رساندن) – در مورد دوز=نمک در زبان انگلیسی Desalt- دوز=بیابان= Desert
ارتباط کلمات فارسی ،انگلیسی با زبان ترکی وبلاکpoladabady@blogfa.com
محدثه فرومدی
اختصاص دادن
tinabailari
طراحی کردن ، کشیدن ، طرح
she designed a new logo for the company 🚉🚉
او برای شرکت یک علامت جدید طراحی کرد
ریاضی 93 ، هنر 87 ، زبان 87 ، انسانی 85

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی design
کلمه : design
املای فارسی : دزاین
اشتباه تایپی : یثسهلد
عکس design : در گوگل

آیا معنی design مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )