برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1355 100 1

direct

/dəˈrekt/ /dɪˈrekt/

معنی: راست، عمودی، مستقیم، میان بر، معطوف داشتن، امر کردن، هدایت کردن، متوجه ساختن، سوق دادن، قراول رفتن، دستور دادن، اداره کردن، نظارت کردن، عطف کردن
معانی دیگر: سرراست، فرارون، بی پیچ و خم، بی مانع، یک راست، شخصی، دست اول، رک، صادقانه، راستگویانه، از روی خلوص نیت، بی شیله پیله، بی پرده، صریح، درست، کامل، بی برو برگرد، بی کم و زیاد، بی کم و کاست، سرپرستی کردن، سامان دادن، راستار کردن، راهنمایی کردن، رهنمون دادن، میزان کردن، تنظیم کردن، چرخاندن (به سوی)، نشانی دادن، هدف گیری کردن، (سخن یا نوشته و غیره) معطوف کردن، فرستادن، متوجه کردن، فرمان دادن، گفتن (به طور محکم و صریح)، (فیلم و تئاتر و غیره) کارگردانی کردن، (ارکستر و گروه کر و غیره) رهبری کردن، (ریاضی) موافق، مستقیم (در مقابل: inverse)، بلافصل، (نجوم) از باختر به خاور، باختر خاوری، غربی شرقی (در مقابل: خاور باختری یا retrograde)، رجوع شود به: directly، امر کردن به، نظارت کردن بر، adj : معطوف داشتن

واژه direct در جمله های نمونه

1. direct and indirect taxes
مالیات‌های مستقیم و غیر مستقیم

2. direct contact
تماس مستقیم

3. direct contagion
واگیری مستقیم

4. direct knowledge
اطلاع (یا دانش) دست اول

5. direct object
مفعول مستقیم

6. direct ratio
نسبت مستقیم

7. direct debit
(بانکداری) بدهی مستقیم،حق برداشت از حساب شخص دیگر

8. direct elections
انتخابات مستقیم،انتخابات یک مرحله‌ای

9. a direct answer
پاسخ صریح

10. a direct flight from london to tehran
پرواز یک راست از لندن به تهران

11. a direct heir
وارث بلافصل

12. a direct hit had dissolved one of the tanks
اصابت مستقیم (گلوله) یکی از تانک‌ها را متلاشی کرده بود.

13. a direct line
خط راست

14. a direct quotation
نقل قول مستقیم (بی‌کم و کاست)

15. a direct route
...

مترادف direct

راست (صفت)
aboveboard , right , upright , truthful , straight , true , sheer , direct , downright , candid , straightforward , erect
عمودی (صفت)
upright , straight , direct , perpendicular , plumb , vertical
مستقیم (صفت)
straight , through , direct , head-on , attributive , straightforward , undeviating , upstanding , face-to-face , first-hand , point-blank , straight-line
میان بر (صفت)
direct , cross-cut
معطوف داشتن (فعل)
direct , turn , divert
امر کردن (فعل)
direct , command , bid , ordain , enjoin , dictate
هدایت کردن (فعل)
conduct , lead , direct , rede , steer , navigate
متوجه ساختن (فعل)
point , direct , attract attention
سوق دادن (فعل)
activate , propel , lead , direct , actuate , send
قراول رفتن (فعل)
address , direct , aim
دستور دادن (فعل)
address , intuit , direct
اداره کردن (فعل)
address , execute , operate , conduct , direct , man , moderate , manage , manipulate , administer , run , rule , wield , administrate , keep , steer , helm , chairman , preside , engineer , officiate , stage-manage
نظارت کردن (فعل)
direct , administer , control , administrate , proctor , supervise
عطف کردن (فعل)
direct , connect , advert , refer , hark back , retrospect , turn , return

معنی عبارات مرتبط با direct به فارسی

دستیابی مسقیم
(مبارزات سیاسی) اقدام مثبت، درگیری مستقیم
نشانی مستقیم
کنترل مستقیم
مستقیما جفت شده
(برق) جریان مستقیم، جریان مستقیم
(بانکداری) بدهی مستقیم، حق برداشت از حساب شخص دیگر
انتخابات مستقیم، انتخابات یک مرحله ای
پست سر راست (آگهی ها و درخواست ها و کالاهای فروشی و غیره که مستقیما توسط پست به شمار زیادی از مردم ارسال می شود)
(دستور زبان) مفعول بی واسطه، مفعول صریح (مثلاواژه ی "ball" دراین جمله: she hit the ball)، مفعول صریح (مثلاواژه ی ball دراین جمله: she hit the ball)، مفعول مستقیم، مفعول بیواسطه
گفته یا قول مستقیم
انتخابات مقدماتی سر راست (که در آن مردم مستقیما به نامزدها رای می دهند)
نقل قول مستقیم، نقل عین گقته
...

معنی direct در دیکشنری تخصصی

direct
[عمران و معماری] راسته
[برق و الکترونیک] مستقیم ، دایم
[حقوق] هدایت کردن، اداره کردن، مستقیم، یلافصل
[نساجی] مستقیم - بی واسطه
[ریاضیات] مستقیم، راهنما، سرراست، درست، جهت دادن، راسته، موافق، راست
[سینما] کارگردانی کردن
[شیمی] فرآیند جذب مستقیم
[کامپیوتر] دستیابی مستقیم
[زمین شناسی] دسترسی مستقیم ،دستیابی مسقیم ، دسترسی مستقیم به اطلاعات سازماندهی دادهها در فایل یا روی مدیوم ذخیره به گونهای که هر عنصر آدرسی منحصر به فرد داشته باشد و به طور مستقل قابل دستیابی باشد.
[ریاضیات] دسترسی مستقیم، با دسترسی مستقیم
[کامپیوتر] روش دستیابی مستقیم
[کامپیوتر] پردازش به روش دستیابی مستقیم
[کامپیوتر] دستگاه با ذخیره دستیابی تصادفی ؛ اسباب حافظه یا دستیابی مستقیم ؛ دستگاه انباره دستیابی مستقیم
[ریاضیات] جمع مستقیم
[کامپیوتر] آدرس مستقیم ؛ نشانی مستقیم
[کامپیوتر] آدرس دهی مستقیم ؛ نشانی دهی مستقیم
...

معنی کلمه direct به انگلیسی

direct
• guide, lead, instruct; manage; command; supervise, produce (a play, movie, etc.)
• straight, forthright; clear
• directly, clearly; in a forthright manner
• direct means going or aimed straight towards a place or object.
• direct actions are done openly or without involving anyone else.
• something that is directed at a particular person or thing is aimed at them or is intended to affect them.
• if you direct someone somewhere, you tell them how to get there; a formal use.
• if someone directs a project or a group of people, they organize it and are in charge of it.
• if someone directs a film, play, or television programme, they decide how it should be made and performed.
direct a business
• manage a business, run a business
direct absorption
• process of taking in, direct assimilation
direct access
• straight approach, immediate entrance, direct approach
direct action
• protest by laborers or minority groups carried out to obtain their demands; strike or boycott that has the intention to influence
• direct action is something that you do, such as going on strike or demonstrating, in order to put pressure on an employer or government and to show what you want.
direct answer
• honest reply, straightforward answer
direct approach
• straight approach, immediate entrance, direct access
direct attention
• turn one's awareness and concentration toward
direct beneficiary
• person designated to receive funds or property (from a trust, insurance policy, etc.)
direct broadcast satellite
...

direct را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

kwsr
be in charge of actors, a film, a play etc
Melorin
راه،مسير
Wee
کارگردان
Saba
کارگردانی کردن
رامین ریواز
هدایت کردن.هدایت
مازیار بخشی
نظارت کردن.نظارت داشتن
tinabailari
مستقیم ، راست
the weather had a direct effect on our plans
آب و هوا تاثیر مستقیمی روی برنامه های ما داشت 🦙
زبان 95 ، ریاضی 94 ، انسانی 91
Reyvandi
کاربردی , عملی
Not theorectical
محدثه فرومدی
جهت‌گیری، جهت‌دهی
Sb
کار گردانی کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی direct
کلمه : direct
املای فارسی : دایرکت
اشتباه تایپی : یهقثزف
عکس direct : در گوگل

آیا معنی direct مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )