برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1351 100 1

dismiss

/ˌdɪˈsmɪs/ /dɪzˈmɪs/

معنی: مرخص کردن، خارج کردن، عزل کردن، معزول کردن، منفصل کردن، روانه کردن، معاف کردن
معانی دیگر: اجازه ی رفتن دادن، لهی کردن، راهی کردن، برکنار کردن، اخراج کردن، از سر بیرون کردن، به فکر خطور ندادن، رد کردن، (حقوق) مختومه اعلام کردن، (دعوی یا ادعا) مردود شمردن، غیروارد تشخیص دادن

واژه dismiss در جمله های نمونه

1. you must dismiss such childish anxieties!
تو باید این نگرانی‌های کودکانه را از سر بیرون کنی‌!

2. it is the prime minister's prerogative to dismiss ministers
نخست وزیر اختیار دارد وزیران را معزول کند.

3. The committee has decided to dismiss him.
[ترجمه ترگمان]کمیته تصمیم گرفته‌است او را اخراج کند
[ترجمه گوگل]این کمیته تصمیم دارد او را اخراج کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. It's not feasible to dismiss him.
[ترجمه ترگمان]اخراج کردن او امکان پذیر نیست
[ترجمه گوگل]او نمیتواند او را رها کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Most orthodox doctors however dismiss this as complete nonsense.
[ترجمه ترگمان]با این حال، بسیاری از پزشکان ارتودوکس این موضوع را پوچ و پوچ تلقی می‌کنند
[ترجمه گوگل]اکثر پزشکان ارتودوکس این را به عنوان مزخرفی کامل ترک می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. I think we can safely dismiss their objections.
...

مترادف dismiss

مرخص کردن (فعل)
release , assoil , discharge , license , dismiss , furlough , send to vacation
خارج کردن (فعل)
discharge , dismiss , expel , bring out , send out , drive out , evict , emit
عزل کردن (فعل)
remove , dismiss , depose , dethrone
معزول کردن (فعل)
discharge , dismiss , eject , recall
منفصل کردن (فعل)
disconnect , discharge , dismiss
روانه کردن (فعل)
send , dispatch , dismiss , launch , hale
معاف کردن (فعل)
remit , frank , excuse , dispense , dismiss , exempt , enfranchise

معنی dismiss در دیکشنری تخصصی

dismiss
[حقوق] رد کردن، خاتمه دادن، متوقف کردن، منفصل کردن، اخراج کردن
[ریاضیات] منفصل کردن، مطرح نکردن، مرخص کردن

معنی کلمه dismiss به انگلیسی

dismiss
• send away; fire; release, free
• if you dismiss something, you decide or say that it is not important enough or not good enough for you to think about.
• if you are dismissed from your job, your employers get rid of you.
• if someone in authority dismisses you, they give you permission to leave; a formal use.
dismiss a charge
• cancel a legal claim or case against someone
dismiss a suggestion
• reject a proposal
dismiss from
• fire from
motion to dismiss
• request to cancel, request to void

dismiss را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

منصور بنانی
مرخص کردن، اخراج کردن، رد کردن
پوریا
جدی نگرفتن کسی یا چیزی _ بی اعتنایی کردن
ebi
کنار گذاشتن/نهادن/افکندن

وا نهادن
محبوبه
دست کم گرفتن
راضیه موسوی خورشیدی
از بین رفتن، محو شدن
Sina
1) جدی نگرفتن ، بی اعتنایی کردن
Just dismiss those thoughts from your mind - they're crazy and not worth thinking about
افکار درون ذهنت را جدی نگیر ، چون آنها ارزش فکر کردن ندارند
2) اخراج کردن از کار
He has been dismissed from his job for incompetence.
اون از شغلش به دلیل نداشتن سررشته (عدم صلاحیت ) اخراج شد .
3) اجازه ی رفتن دادن
the professor dismissed the class because she had a meeting
پروفسور به کلاس اجازه ی رفتن داد ( کلاس را تعطیل کرد) چون او یک ملاقات داشت.

4) پرونده را مختومه اعلام کردن ، مردود شمردن در دادگاه به دلیل اینکه دلایل موجه و موثق برای گناهکاری شخص وجود ندارد
حسین رحمانی
نادیده گرفتن
جهان
عدم پذیرش
Ana. Sh
مهم ندانستن، جدی نگرفتن
میثم علیزاده
● رد کردن( نظر و عقیده شخص دیگر به دلیل درست ندانستن یا مهم ندانستن)
● برکنار کردن( از شغل)
● اجازه رفتن دادن( به دلیل عدم نیاز)
میلاد علی پور
رفع کردن،ردِ اتهام، منع تعقیب (حقوق)
Ayda Aria
دست برداشتن

dismiss from a job : دست برداشتن از کاری
مجید ابراهیمی
صرف نظر کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی dismiss
کلمه : dismiss
املای فارسی : دیسمیس
اشتباه تایپی : یهسئهسس
عکس dismiss : در گوگل

آیا معنی dismiss مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )