انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 986 100 1

distant

تلفظ distant
تلفظ distant به آمریکایی/ˈdɪstənt/ تلفظ distant به انگلیسی/ˈdɪstənt/

معنی: سرد، دور، فاصلهدار، غیر صمیمی
معانی دیگر: دوردست، بعید، (از نظر رابطه یا خویشی) دور، (در برخورد با دیگران) سرد، نچسب، دیرآشنا، از دور، از جای دور، وابسته به جاهای دور

واژه distant در جمله های نمونه

1. distant countries
ترجمه کشورهای دور

2. distant thoughts
ترجمه افکار دور و دراز

3. distant voyages
ترجمه مسافرت به جاهای دور،سفرهای دورادور

4. a distant cannon began to bark
ترجمه صدای تیراندازی یک توپ از دوردست به گوش می‌رسید.

5. a distant relative
ترجمه خویشاوند دور

6. a distant sound
ترجمه صدای دور

7. the distant crackle of gunfire
ترجمه صدای گرپ گرپ تیراندازی از دور

8. the distant rumble of a drum
ترجمه آواز دهل از راه دور

9. a mile distant from the city
ترجمه در فاصله‌ی یک مایلی شهر

10. a sove's distant coo
ترجمه صدای بغ‌بغوی کبوتر از دور

11. dim and distant
ترجمه مدتها پیش

12. one of my distant relatives
ترجمه یکی از خویشاوندان دور من

13. speculation about the distant future is useless
ترجمه گمان‌پردازی درباره‌ی آینده‌ی دراز مدت بی فایده است.

14. the throb of distant drums
ترجمه تپاک طبل‌های دوردست

15. a town 100 miles distant
ترجمه شهری در صد مایلی (اینجا)

16. he treated us with distant politeness
ترجمه او با تواضع توام با سردی با ما رفتار کرد.

17. i could hear the distant babble of women's voices
ترجمه از دور صدای همهمه‌ی زن‌ها را می‌شنیدم.

18. in the dim and distant past, my father made a short trip to this town
ترجمه مدت‌ها پیش پدرم به این شهر سفر کوتاهی کرد.

19. pilgrims have come from distant points
ترجمه زائران از جاهای دور دست آمده‌اند.

20. the gleam of a distant fire
ترجمه سوسو زدن یک نور از فاصله‌ی دور

21. the murmur of the distant brook was like a lullaby
ترجمه زمزمه‌ی جویبار دور دست شبیه به لالایی بود.

22. the mutterings of the distant clouds
ترجمه غرش ابرهای دوردست

23. the profile of a distant mountain
ترجمه نمای یک کوه دور دست

24. the twinkle of a distant star
ترجمه سوسوی یک ستاره‌ی دوردست

25. thunders rolled in the distant horizon
ترجمه تندرها در افق دوردست غرش می‌کردند.

26. traveling to a more distant place
ترجمه سفر کردن به جای دوردست‌تری

27. his estates devolved on a distant relative
ترجمه املاک او به خویشاوند دور دستی رسید.

28. a morning haze had blurred the distant homes
ترجمه مه بامدادی خانه‌های دور دست را مبهم کرده بود.

29. she directed the telescope toward a distant star
ترجمه او تلسکوپ را به طرف ستاره‌ی دوردستی چرخاند.

30. The sea stretched away to the distant horizon.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دریا در افق دوردست گسترده می‌شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دریا به دور افق دور افتاده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف distant

سرد (صفت)
algid , cold , cool , chilled , chilly , standoff , fresh , standoffish , arctic , distant , nipping , wintry , raw
دور (صفت)
off , distant , out-of-the-way , remote , outmost , long-haul , long-range
فاصلهدار (صفت)
away , distant
غیر صمیمی (صفت)
hollow , distant , insincere , double-tongued , hollow-hearted

معنی عبارات مرتبط با distant به فارسی

معنی distant در دیکشنری تخصصی

distant
[ریاضیات] فاصله دارد، فاصله دار، دور
[زمین شناسی] سیستم هاى اعلام خطر رادارى(dew) سیستم ایستگاه هاى رادارى در عرض قطب شمال از جزایر aleutian تا اقیانوس آتلانتیک جهت اعلام خطر بوده است.
[سینما] نمای با فاصله

معنی کلمه distant به انگلیسی

distant
• remote, far off, far apart; reserved, aloof, unfriendly
• something that is distant is far away.
• an event or time that is distant is far away in the past or future.
• a distant relative is one that you are not closely related to.
• someone who is distant is unfriendly.
• you also use distant to say that someone is not paying attention because they are thinking about something else.
distant lands
• faraway lands, remote countries
distant lighting
• lights seen from far away
distant relative
• family member who is not closely related
distant time
• sometime in the future, far off time from the present

distant را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی distant

... ١٩:١٥ - ١٣٩٦/٠٧/٠١
for away in space or time
|

... ١٩:١٦ - ١٣٩٦/٠٧/٠١
دور
|

فرهاد سليمان‌نژاد ٢٠:١٨ - ١٣٩٦/١٠/٢٤
گذشته‌هاي دور
|

Sunflower ٢٢:٤٣ - ١٣٩٧/٠٥/١٤
غرق در فکر، ( در مورد چهره)

thinking deeply about something private, rather than about what is happening around you
|

مطهره ١١:٢٦ - ١٣٩٧/٠٦/١٩
مهجور
|

پیشنهاد شما درباره معنی distant



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی distant
کلمه : distant
املای فارسی : دیستن
اشتباه تایپی : یهسفشدف
عکس distant : در گوگل


آیا معنی distant مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )