برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1291 100 1

Embody

/emˈbɑːdi/ /ɪmˈbɒdi/

معنی: در برداشتن، مجسم کردن، متضمن بودن، جسم دادن
معانی دیگر: دارای جسم کردن، تن بخشیدن به، تناور کردن، دارای بدن کردن، جسیم کردن، تندیس کردن، تن دار کردن، مظهر (چیزی) بودن، نمایانگر (چیزی بودن)، گنجاندن، جسم دادن به

بررسی کلمه Embody

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: embodies, embodying, embodied
مشتقات: embodier (n.)
(1) تعریف: to provide with, or as though with, a body; incarnate.
مترادف: incarnate
متضاد: disembody
مشابه: incorporate

- Some people believe their souls will be embodied in future lives on earth.
[ترجمه ترگمان] برخی از مردم بر این باورند که روح آن‌ها در زندگی آینده در زمین شکل می‌گیرد
[ترجمه گوگل] برخی معتقدند که روحشان در زندگی های آینده بر روی زمین تجسم خواهد یافت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to visibly represent or personify; give tangible form to.
مترادف: exemplify, incorporate, personify, represent
مشابه: concretize, incarnate, live, materialize, substantiate

- The ambassador embodies our national virtues.
[ترجمه ترگمان] این سفیر فضایل ملی ما را در بر دارد
[ترجمه گوگل] سفیر مظهر فضیلت ملی ما است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Our actions should embody our ideals.
[ترجمه ترگمان] اعمال ما باید تجسم ایده‌آل‌های ما باشد
[ ...

واژه Embody در جمله های نمونه

1. His paintings embody the very essence of the immediate post-war years.
[ترجمه ترگمان]نقاشی‌های او ماهیت اصلی سال‌های پس از جنگ را در خود دارند
[ترجمه گوگل]نقاشی های او حقیقتا از سال های پس از جنگ است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. Any incomes policy must embody the attributes of fairness and flexibility.
[ترجمه ترگمان]هر گونه سیاست درآمد باید شامل ویژگی‌های انصاف و انعطاف‌پذیری باشد
[ترجمه گوگل]هر گونه سیاست درآمد باید ویژگی های انصاف و انعطاف پذیری را دربر گیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Words embody thoughts and feelings.
[ترجمه صدا] کلمات تجسم افکار و احساسات هستند.
|
[ترجمه محسن بنی‌طبا] کلمات دربردارنده افکار و احساسات هستند (ترجمه ساده تر : کلمات نشان دهنده افکار و احساسات هستند)|
...

مترادف Embody

در برداشتن (فعل)
bear , comport , entail , comprise , contain , embody , encircle , include , presuppose , infold
مجسم کردن (فعل)
epitomize , character , figure , depict , image , picture , embody , portray , depicture , incarnate
متضمن بودن (فعل)
entail , comprise , contain , embody , include , presuppose
جسم دادن (فعل)
embody

معنی کلمه Embody به انگلیسی

embody
• manifest or personify in concrete form; incarnate; incorporate, unite into one body
• to embody a quality or idea means to have it as your most noticeable characteristic or as the basis of everything you do.
• if something embodies a particular thing, it contains or consists of that thing.

Embody را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

وفادار
حاوي، محتوي
مهدی اکبرزاده
Represent
مرجان میری لواسانی
صرف کردن
به کار بستن
دربر گرفتن
AA
گنجاندن
عاطفه موسوی
نهفته بودن
هادی
تجسم یافتن شیطان یا جن یا ابلیس
Phalange
شامل بودن
گنجاندن
essi
عینیت بخشیدن
پوریا برزعلی
تجسم بخشیدن ، جسم دادن، represent
یوسف صابری
تجسم چیزی بودن
آرمان فلاح
مثال خوبی از چیزی بودن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی embody
کلمه : embody
املای فارسی : امبدی
اشتباه تایپی : ثئذخیغ
عکس embody : در گوگل

آیا معنی Embody مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )