انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 953 100 1

Envoy

تلفظ envoy
تلفظ envoy به آمریکایی/ˈenvɒj/ تلفظ envoy به انگلیسی/ˈenvoɪ/

معنی: نماینده، مامور، ایلچی، فرستاده، مامور سیاسی، سخن اخر، شعر ختامی
معانی دیگر: عامل، (نماینده ی سیاسی) ایلچی، سفیر، کاردار، پیام رسان، پیغامبر، پیک، (شعر یا توضیحی که در آخر کتاب یا مقاله و غیره برای خلاصه سازی یا توضیح و غیره آورده می شود) پایان نگاشت، نوشتار پایایی، گفتار پایانی، گ سخن اخر

بررسی کلمه Envoy

اسم ( noun )
• : تعریف: an agent or messenger, esp. a diplomat.
مترادف: charg� d'affaires, diplomat, emissary, minister, representative
مشابه: agent, ambassador, attach�, consul, courier, delegate, go-between, herald, intermediary, legate, messenger, plenipotentiary

واژه Envoy در جمله های نمونه

1. envoy extraordinary
ترجمه فرستاده‌ی ویژه،مامور سیاسی فوق‌العاده

2. the french envoy met the president
ترجمه فرستاده‌ی فرانسوی با رئیس جمهور ملاقات کرد.

3. the mountaineers sent an envoy to negociate with the mayor
ترجمه کوه نشینان نماینده‌ای فرستادند تا با شهردار مذاکره کند.

4. The UN peace envoy has failed to find any middle ground between the government and the opposition parties.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]فرستاده صلح سازمان ملل نتوانسته است بین دولت و احزاب مخالف هیچ زمینه میانه‌ای را پیدا کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نماینده صلح سازمان ملل متحد هیچ راهی میانجی میان دولت و احزاب مخالف پیدا نکرده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

5. The envoy bore back to us this good news.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]قاصد این خبر خوب را به ما داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]فرستادۀ این خبر خوب را برای ما آورده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

6. The government has not yet appointed an envoy to the area.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دولت هنوز به عنوان فرستاده این منطقه منصوب نشده است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دولت هنوز نماینده ای در منطقه نداشته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. A special peace envoy was sent to the area.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]فرستاده ویژه صلح به این منطقه فرستاده شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]فرستاده ویژه صلح به منطقه فرستاده شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. The United Nations is sending a special envoy to the area.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سازمان ملل متحد یک نماینده ویژه را به این منطقه اعزام می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سازمان ملل فرستاده ویژه ای به منطقه می فرستد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. Our envoy was accredited to the new government.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]نماینده ما داره به دولت جدید خبر می ده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]فرستنده ما به دولت جدید مجوز داده شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. Their envoy showed no sign of responding to our proposals.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]فرستاده آن‌ها هیچ نشانه‌ای از پاسخ به پیشنهادها ما نشان نداد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نماینده آنها نشانه ای از پاسخ به پیشنهادات ما را نشان نداد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. The President has suggested sending a US peace envoy to Northern Ireland.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]رئیس‌جمهور پیشنهاد فرستادن نماینده صلح ایالات‌متحده به ایرلند شمالی را داده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]رئیس جمهور پیشنهاد کرده است که فرستاده صلح ایالات متحده به ایرلند شمالی ارسال شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. Lord Hastings determined to send an envoy to Ibrahim to propose an alliance, together with Muscat, to destroy the Qawasim pirates.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]لرد هیستینگز تصمیم گرفت که به ابراهیم فرستاده شود تا اتحادی به همراه مسقط پیشنهاد کند تا دزدان دریایی Qawasim را نابود کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پروردگار هاستینگز مصمم به فرستادن فرستادۀ ابراهیم به منظور ایجاد یک اتحاد، همراه با مسقط، برای از بین بردن دزدان دریایی Qawasim
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. But Mr Razali is the first envoy to successfully break the deadlock.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اما آقای Razali اولین فرستاده بود که به موفقیت بن‌بست را شکست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اما آقای رضعلی اولین فرستنده ای است که به موفقیت در این بن بست ادامه می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. He also stressed that an envoy should not supplant any talks process.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]وی همچنین تاکید کرد که یک فرستاده نباید از هر گونه فرآیند مذاکرات استفاده کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]وی همچنین تأکید کرد که نماینده نباید فرایند مذاکره را کنار بگذارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. According to Envoy Systems' Peter Krall, the group's aim is to create awareness of computer-integrated telephony rather than to make standards.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]به گفته پیتر Krall، نماینده فرستاده، هدف این گروه، ایجاد آگاهی از تلفن همراه با کامپیوتر به جای استانداردها است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]طبق گفته Peter Kral، Envoy Systems، هدف این گروه ایجاد آگاهی از تلفیق تلفنی کامپیوتری است تا استانداردها
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف Envoy

نماینده (اسم)
proxy , representation , deputation , agent , factor , doer , representative , envoy , delegate , deputy , assignee , envoi , exponent , symptom , indicant , delegacy , indicator
مامور (اسم)
agent , envoy , officer , functionary , assignee , envoi , pursuivant
ایلچی (اسم)
envoy , envoi , ambassador , embassador , legate
فرستاده (اسم)
envoy , envoi , messenger , apostle , prophet , emissary
مامور سیاسی (اسم)
envoy , envoi
سخن اخر (اسم)
envoy , envoi
شعر ختامی (اسم)
envoy , envoi

معنی عبارات مرتبط با Envoy به فارسی

فرستاده ی ویژه، مامور سیاسی فوق العاده

معنی کلمه Envoy به انگلیسی

envoy
• diplomat, messenger, representative; concluding verse of a poem (also envoi)
• an envoy is a country's diplomatic representative who is sent to a foreign country in order to deliver a message or to take part in talks of some kind.
• an envoy is also a diplomat in an embassy who is immediately below the ambassador in rank.
non residential envoy
• ambassador which is not a permanent resident of the country where he works but instead visits occasionally
special envoy
• special delegate

Envoy را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Envoy

حسن امامی ٠٩:٠٦ - ١٣٩٨/٠١/١١
سفیر
|

پیشنهاد شما درباره معنی Envoy



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی envoy
کلمه : envoy
املای فارسی : انوی
اشتباه تایپی : ثدرخغ
عکس envoy : در گوگل


آیا معنی Envoy مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )