برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1356 100 1

effect

/əˈfekt/ /ɪˈfekt/

معنی: اثر، نیت، مفهوم، نتیجه، کار موثر، عملی کردن، اجرا کردن
معانی دیگر: تاثیر، هنایش، گرش، کاری بودن، پی آمد، پی آیند، بازمانه، فایده، معنی، فحوا، باره، مضمون، (تحت تاثیر قرار گیری یا قراردهی) تاثیر، برگیری، جلوه، نمایش، پدیده ی علمی، معلول (در برابر: علت cause)، انگیخته، (جمع) اموال، اسباب، چیزها، لوازم، موجب شدن، باعث شدن، به وجود آوردن، ایجاد کردن، مفید

بررسی کلمه effect

اسم ( noun )
عبارات: in effect, take effect
(1) تعریف: something produced or brought on by something else.
مترادف: consequence, result
متضاد: cause
مشابه: aftereffect, aftermath, backwash, by-product, conclusion, fallout, impact, issue, outcome, outgrowth, reaction, repercussion, upshot

- The effects of not sleeping are fatigue and inattention.
[ترجمه یه کسی] عوارض نخوابیدن خستگی و بی توجهی است
|
[ترجمه kkkkkk] عوارض نخوابیدن خستگی و بی توجهی است
|
[ترجمه ترگمان] عوارض خوابیدن خستگی و بی‌توجهی است
[ترجمه گوگل] اثرات خواب نه خستگی و بی توجهی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The wine was beginning to have an effect on her.
[ترجمه ترگمان] شراب شروع به تاثیر کرده بود
[ترجمه گوگل] شراب شروع به تأثیر بر روی او کرد
...

واژه effect در جمله های نمونه

1. an effect presupposes a cause
معلول علت را پیش‌انگاشت می‌کند.

2. flywheel effect
پدیده‌ی چرخ لنگری

3. the effect of this drug
اثر این دارو

4. the effect of this drug wears off soon
اثر این دارو زود از بین می‌رود.

5. to effect a reconcilliation between the two brothers
بین دو برادر آشتی به وجود آوردن

6. bernoulli effect
پدیده‌ی برنولی

7. circular effect
تاثیر دورانی،اثر پرهونی

8. domino effect
تالی فاسد،اثر دومینو

9. for effect
برای نمایش (یا خودنمایی یا تحت تاثیر قرار دادن یا جولان دادن)،برای پز دادن،به منظور ایجاد اثر

10. give effect (to)
موثر کردن،قابل اجرا کردن،ایجاب کردن

11. in effect
1- در واقع،عملا،در نتیجه

12. take effect
قابل اجرا بودن،به قوت (قانونی) رسیدن

13. with effect
از (تاریخ)،پس از

14. a reflex effect
اثر باز ...

مترادف effect

اثر (اسم)
trace , tract , growth , impression , efficacy , effect , sign , affect , result , relic , symptom , scintilla , track , clue , impress , consequence , rut , opus , umbrage , remnant , signature , vestige
نیت (اسم)
resolution , effect , will , sentiment , purpose , intent , animus , idea , tenor
مفهوم (اسم)
hang , substance , meaning , sense , significance , implication , signification , effect , intention , purport , notion , concept , contents , tenor , raison d'etre
نتیجه (اسم)
resolution , rest , growth , conclusion , success , effect , hatch , result , sequence , sequel , corollary , consequence , outcome , upshot , harvest , outgrowth , sequela
کار موثر (اسم)
effect
عملی کردن (فعل)
fulfill , actualize , effect , fulfil
اجرا کردن (فعل)
enforce , perform , execute , effect , administer , apply , administrate , exert

معنی عبارات مرتبط با effect به فارسی

(فیزیک) تحریک الکترون های اتم (که با جذب انرژی آنان ایجاد می شود و با برون افکنی یک الکترون همراه است)
پدیده ی برنولی
علت و معلول، انگیزه و انگیخته، پیش آور و پیایند
تاثیر دورانی، اثر پرهونی
تالی فاسد، اثر دومینو
(فیزیک و نجوم) اثر دآپلر (تغییر بسامد امواج صدا و نور متناسب با سرعت منبع صدا یا نور: اگر منبع به مشاهده گر نزدیک شود بسامد زیاد می شود و بالعکس)
با تاثیر میدانی
برای نمایش (یا خودنمایی یا تحت تاثیر قرار دادن یا جولان دادن)، برای پز دادن، به منظور ایجاد اثر
موثر کردن، قابل اجرا کردن، ایجاب کردن
قانونی شدن، موثر شدن، مصداق پیدا کردن
اثر گلخانه ای، اثر گرمخانه ای (که عبارت است از گرم شدن کره ی زمین در اثر زیادی دی اکسید کربن و بخار آب و غیره در هوا که باعث می شود حرارت خورشید روی زمین گیر بیافتد و حالتی مثل درون گلخانه به وجود بیاید)
(حدس همراه با توهم) کژانگاری، اثر ...

معنی effect در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] اثر
[سینما] جلوه / حالت - جلوه (در تصویر) - اثر - اثر (در صدا) - افکت صوتی - افه - تأثیر - تأثیرات - تأثیرات تصویری یا افه - صداهای زمینه - صدای اضافی فیلم
[مهندسی گاز] اثر ، تاثیر
[بهداشت] اثر
[حقوق] اثر، نفاذ، اعتبار
[نساجی] طرح - اثر
[ریاضیات] انجام دادن، اجرا کردن، اثر، معلول، تایید، نتیجه، نتیجه ی اجرا، نتیجه ی اثر، اثر کردن
[آمار] اثر
[سینما] صافی جلوه ساز - صافی جلوه ساز
[نساجی] رطوبت موثر
[سینما] قسمت نگهداری افه ها
[سینما] نماها و جلوه های بایگانی شده
[سینما] نور جلوه ساز
[نساجی] اثر رطوبت جذب شده
[سینما] اثر دهانه
[حسابداری] اثر تغییر قیمتها
[عمران و معماری] تاثیر شیب
[عمران و معماری] تاثیر مسیر نامناسب
accumulativ ...

معنی کلمه effect به انگلیسی

effect
• result, outcome; influence; impact; gimmick, trick; natural phenomenon
• accomplish, put into action, execute, do
• an effect is a change, reaction, or impression that is caused by something or is the result of something.
• if you effect something, you succeed in causing it to happen; a formal use.
• see also greenhouse effect, sound effect.
• if you do something for effect, you do it in order to impress people.
• you add in effect to a statement to indicate that it is not precisely accurate but it is a reasonable summary of a situation.
• you use to this effect, to that effect, or to the effect that when you are summarizing what someone has said, rather than repeating their actual words.
• when something takes effect or is put into effect, it starts to happen.
after effect
• effect that is sensed after an occurrence; delayed effect; consequence
• after-effects are the bad or harmful conditions which result from something.
carry into effect
• execute, carry out; put into action; implement
cause and effect
• action and reaction, factor and outcome, action and result
come into effect
• come into force, become effective, became valid
coriolis effect
• appearance that a moving body deflects from a straight line course (caused by the earth's rotation)
disastrous effect
• terrible result, influence which results in disaster
domino effect
• chain reaction, cumulative effect resulting from one occurrence that directly causes a series of other events
doppler effect
• apparent change in the frequency of sound or light wave ...

effect را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علیرضا
جلوه
Aida
syn = impact or a change that is caused by an event, action etc
ebi
دنباله

پدیده

[هنر و سینما]
جلوه‌نما
مهری نبویان
پیامد
Ali
تاثیر گذاری هم معنای infuence
زهره
effectدر حالتNOUNبه معنای اثر می باشد که حرف اضافه اش ONو فعلش HASمی باشد
has an effect on something
My parents’ divorce had a big effect on me

اما در حالت VERBدیگه معنای اثر را نداره و به معنای به وجود اوردن ، سبب شدن است
the president was unable to effect the change
.he promise during his campaign
MiNa
مترادف کلمه impress
به معنای تحت تأثیر قرار دادن
محدثه فرومدی
اثرگذاری
متین خدایی
تغییر، تاثیر
tinabailari
اثر ، تاثیر ، نتیجه ، پیامد
I took aspirin for the headache but it didn't have any effect
برای سردرد آسپرین خوردم ولی هیچ اثری نداشت
تجربی 91 ، ریاضی 88 ، هنر 84 و... 🚊🚊🚊
یوسف صابری
معلول

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی effect
کلمه : effect
املای فارسی : افکت
اشتباه تایپی : ثببثزف
عکس effect : در گوگل

آیا معنی effect مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )