انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1043 100 1

effort

تلفظ effort
تلفظ effort به آمریکایی/ˈefərt/ تلفظ effort به انگلیسی/ˈefət/

معنی: تقلا، کوشش، تلاش، سعی
معانی دیگر: چالش، جد و جهد، (نتیجه ی کوشش) کار، دستیابی، (با: with) با سختی، به اشکال، با تقلا

بررسی کلمه effort

اسم ( noun )
(1) تعریف: the exertion of physical or mental energy.
مترادف: exertion, labor, work
مشابه: application, elbow grease, endeavor, force, pain, strain, struggle, toil, trouble

- Can you imagine the tremendous effort it took to build the pyramids?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] میتونی تصور کنی که چه تلاش عظیمی برای ساختن اهرام انجام گرفت؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا می توانید تلاش های عظیم خود را برای ساخت اهرام انجام دهید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- You won't succeed in this if you don't put any effort into it.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگر تلاشی در این کار نکنی موفق نخواهی شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما در این کار موفق نخواهید شد اگر هیچ تلاشی برای آن انجام ندهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: exertion that requires substantial power or will.
مترادف: struggle, travail
متضاد: ease
مشابه: application, endeavor, exertion, strain, toil

- Finishing the project was an effort, but it was worth it in the end.
ترجمه کاربر [ترجمه ...] تمام کردن پروژه نیاز به تلاش داشت، اما درپایان ارزشش را داشت
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پایان دادن به این پروژه تلاشی بود، اما در پایان ارزش آن را داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پایان دادن به پروژه تلاش بود، اما در پایان آن ارزش داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- After the accident, she could only walk with intense effort.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بعد از تصادف، فقط می‌توانست با تلاش شدیدی قدم بزند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پس از حادثه، او تنها می تواند با تلاش شدید به راه رفتن ادامه دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: an attempt.
مترادف: attempt, try
مشابه: endeavor, essay, go, push, trial

- Unfortunately, our first effort to raise the money was a failure.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] متاسفانه اولین تلاش ما برای افزایش پول یک شکست بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] متاسفانه، اولین تلاش ما برای جمع آوری پول، یک شکست بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: something done as the result of exertion; achievement.
مترادف: deed, work
مشابه: achievement, act, exertion, exploit, feat, pain, struggle, toil, trouble

- We appreciate his efforts on our behalf.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما از تلاش‌های او برای حمایت از ما قدردانی می‌کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما از تلاش های او از جانب ما قدردانی می کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه effort در جمله های نمونه

1. effort is the parent of success
ترجمه کوشش منشا موفقیت است.

2. dogged effort
ترجمه کوشش مصرانه

3. heroic effort
ترجمه کوشش قهرمانانه

4. his effort accounted for the success of the team
ترجمه کوشش او موجب موفقیت تیم بود.

5. mutual effort
ترجمه کوشش دوجانبه

6. persistent effort
ترجمه کوشش سرسختانه

7. team effort
ترجمه کوشش دسته جمعی

8. the effort to contain population growth
ترجمه کوشش برای جلوگیری از رشد جمعیت

9. virgin effort
ترجمه کوشش نخستین

10. an effort of will
ترجمه قدرت اراده،کوشایی اراده

11. a collective effort
ترجمه کوشش جمعی

12. a futile effort
ترجمه کوشش بیهوده

13. a headstrong effort
ترجمه کوشش لجوجانه

14. a studious effort
ترجمه کوشش با تمام وجود،سعی بلیغ

15. an all-out effort
ترجمه سعی بلیغ،کوشش همه‌جانبه

16. an honest effort
ترجمه کوشش راستین

17. in this effort he was seconded by the other members of the family
ترجمه سایر اعضای خانواده او را در این تلاش یاری کردند.

18. the concerted effort of all citizens
ترجمه کوشش هماهنگ همه‌ی شهروندان

19. the doctors' effort to save the patient
ترجمه تلاش پزشکان برای نجات بیمار

20. (be) an effort
ترجمه مشکل بودن،مستلزم کوشش بودن

21. the war effort
ترجمه چالش (برای بردن) جنگ

22. he bent every effort to accomplish the task
ترجمه او هر گونه کوششی را برای انجام کار به عمل آورد.

23. it was an effort to get up early
ترجمه زود بیدار شدن مشکل بود.

24. to foil somebody's effort
ترجمه کوشش کسی را بی‌اثر کردن

25. to make an effort
ترجمه کوشیدن،سعی کردن

26. to spare no effort
ترجمه از هیچ کوششی مضایقه نکردن

27. with a little effort
ترجمه با کمی کوشش

28. (be) worth an effort
ترجمه ارزش جد و جهد را داشتن،به کوشش ارزیدن

29. frontiersmen enthroned work and effort and worshipped them
ترجمه مرزنشینان از کار و کوشش تجلیل می‌کردند و آن را می‌ستودند.

30. success will come through effort
ترجمه موفقیت در اثر کار و کوشش به دست می‌آید.

31. the patient spoke with effort
ترجمه بیمار با سختی حرف می‌زد.

32. to make a conscious effort
ترجمه با آگاهی تمام کوشیدن

33. to make a determined effort
ترجمه کوشش مصممانه کردن

34. to make a half-hearted effort
ترجمه با تردید کوشش کردن

35. to make a valiant effort
ترجمه تلاش پیگیر کردن

36. obstacles stirred him to greater effort
ترجمه موانع او را به کوشش بیشتر وامی‌داشت.

37. the craftsman worked with patient effort
ترجمه صنعتگر با کوشش و پشتکار کار می‌کرد.

38. the culmination of years of effort
ترجمه سرانجام سال‌ها کوشش

39. i have invested a lot of time and effort in this dictionary
ترجمه من کوشش و وقت زیادی را صرف نگارش این فرهنگ کرده‌ام.

40. the picture he painted was a rather amateurish effort
ترجمه تصویری که او کشید کار ناشیانه‌ای بود.

41. reporters mobbed him and he reached his car with effort
ترجمه خبرنگاران دورش ازدحام کردند و او به زحمت خودش را به اتومبیل رساند.

مترادف effort

تقلا (اسم)
stress , agony , strife , slog , tussle , scramble , bout , tug , effort , exertion , nisus , wrestle , strain , bustle , muss , scrabble
کوشش (اسم)
labor , scramble , tug , effort , assay , stretch , attempt , trial , try , endeavor , strain , bustle , fist , muss
تلاش (اسم)
scramble , effort , fuss , endeavor , bustle , muss , scrabble
سعی (اسم)
work , labor , purpose , effort , eagerness , endeavor , conation

معنی عبارات مرتبط با effort به فارسی

یه خودی نشون بده

معنی effort در دیکشنری تخصصی

[مهندسی گاز] تلاش ، کوشش
[برق و الکترونیک] بهترین تلاش
[صنعت] کارهای نزدیک
[کامپیوتر] تعداد مراحل لازم جهت مرتب نمودن یک رکورد نامرتبت
[معدن] نیروی کشش (ترابری)

معنی کلمه effort به انگلیسی

effort
• physical or mental exertion, labor; attempt; something accomplished through hard work; organized operation
• if you make an effort to do something, you try hard to do it.
• if you do something with effort, it is difficult for you to do.
• if you say that an action is an effort, you mean that an unusual amount of physical or mental energy is needed to do it.
• if you describe an object or an action as a poor or feeble effort, you mean it has not been well made or well done.
concentration of effort
• principle of war which states that in order to win a battle one concentrates power in order to take advantage over the enemy
coordinated effort
• harmonious effort, effort in which actions are made compatible
endless effort
• continuous struggle, ongoing exertion or labour
joint effort
• team effort, cooperative project
last ditch effort
• final attempt, attempt made when there is little time left
made an effort
• put forth some effort, made an attempt
made every effort
• did his utmost, did his very best
make an effort
• try hard, exert oneself
making an effort
• trying, making an attempt, working at
maximum effort
• greatest possible effort
physical effort
• effort made by one's body, bodily exertion, physical exertion
put forth an effort
• work hard, make an effort
spared no effort
• worked very hard, put in great effort, used all his power
supreme effort
• great exertion, large effort
undermine an effort
• sabotage an attempt
war effort
• attempt to succeed during battles in a war
waste of effort
• effort that is useless
wasted effort
• useless attempt at something
with great effort
• with a lot of hard work

effort را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

محمد خ1 ٢١:٣٩ - ١٣٩٦/٠٩/١٩
درک
|

فاضله ١٩:٥١ - ١٣٩٦/١٠/٠٥
دستیابی
|

فریماه رفیعی ١٤:٥٨ - ١٣٩٧/٠٧/٠١
نیرو
|

atanaz ١٧:١٨ - ١٣٩٧/٠٧/٢٨
تلاش
|

رضا ١٠:٥٠ - ١٣٩٧/٠٩/٠٩
تلاش و کوشش
|

YR7 ١٥:٠٣ - ١٣٩٧/٠٩/٢٤
تلاش
|

روح الله ضیائی ١٨:٤٣ - ١٣٩٨/٠٢/٢٧
زحمات
|

مهسا ١٤:١٤ - ١٣٩٨/٠٣/٢٦
تلاش
|

ارمیتا ١٤:٤٢ - ١٣٩٨/٠٦/١٣
تلاش و کوشش
|

میلاد علی پور ١٩:٢١ - ١٣٩٨/٠٦/٢٧
اقدام (حقوق)
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی effort
کلمه : effort
املای فارسی : اففرت
اشتباه تایپی : ثببخقف
عکس effort : در گوگل


آیا معنی effort مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )