برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1328 100 1

egg

/ˈeɡ/ /eɡ/

معنی: تخم، تخم مرغ
معانی دیگر: تخم جانور (به ویژه ماهی و خزنده)، (خودمانی) آدم، (زن) تخمک، تخم زا (ovum و egg cell هم می گویند)، تخم مرغی شکل، تخم دیس، بیضوی، تخم مرغ مانند، (به ویژه در آشپزی) تخم مرغ زدن به، (امریکا - عامیانه) تخم مرغ پرتاب کردن، (با: on) تحریک کردن (به کار بد یا احمقانه)، برانگیختن، برشوراندن، واداشتن، تخم مره، تحریک کردن

بررسی کلمه egg

اسم ( noun )
عبارات: put all one's eggs in one basket
(1) تعریف: a reproductive cell within the female; ovum.

(2) تعریف: the thin-shelled ovum of a bird or reptile, often used for food by humans and animals.

(3) تعریف: anything having the shape of a hen's egg.

(4) تعریف: (informal) person.

- You're a good egg.
[ترجمه ترگمان] تخم‌مرغ خوبی هستی
[ترجمه گوگل] تو یک تخم مرغ خوب هستی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: eggs, egging, egged
• : تعریف: to incite or encourage to act (usu. fol. by "on").
مشابه: spur

- He bullied the new boy while his friends egged him on.
[ترجمه ترگمان] در حالی که دوستانش او را تحریک می‌کردند پسر جدیدش را آزار می‌داد
[ترجمه گوگل] او پسر جدیدی را مورد آزار و اذیت قرار داد، در حالیکه دوستانش او را در آغوش گرفتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه egg در جمله های نمونه

1. egg cup
جا تخم مرغی

2. egg on ones face
(عامیانه) شرمندگی در اثر اشتباه لپی

3. an egg with a double yolk
تخم دو زرده

4. beat egg whites until stiff
سفیده‌ی تخم مرغ را بزن تا غلیظ بشود.

5. fish egg
خاویار،اشپل،اشپیل

6. rotten egg
تخم‌مرغ گندیده

7. whipped egg whites
سفیده‌ی تخم‌مرغ زده شده

8. easter egg
تخم مرغ رنگ کرده (ویژه‌ی ایام عید پاک)

9. a fertile egg
تخم مرغ نطفه دار

10. add an egg to bind the meat
برای به هم چسبیدن گوشت تخم‌مرغی به آن بزن.

11. an addled egg
تخم‌مرغ خراب

12. beat the egg well
تخم مرغ را خوب بزن

13. fold the egg whites into the dough
سفیده‌های تخم‌مرغ را آهسته با خمیر مخلوط کنید.

14. chicken and egg situation
(در اصل: این پرسش که آیا مرغ اول به وجود آمده یا تخم‌مرغ‌؟) اشکال در شناخت علت و معلول

15. lay an egg ...

مترادف egg

تخم (اسم)
kernel , seed , fry , egg , zygote , semen , testicle , testis
تخم مرغ (اسم)
egg

معنی عبارات مرتبط با egg به فارسی

(معماری - گچ بری و حکاکی) نقش تخم مرغ و پیکان، تخم مرهونیش
بادنجان
مره نوروزی
صفت مرغی که تخم درتخم دانش گشته یاپیچ خورده است
(تکه ی زغال سنگ آنتراسیت به قطر 2 تا 4 اینچ) کلوخه ی زغال سنگ
(به ویژه در نیویورک) نوشیدنی حاوی شکلات و شیر و آب گازدار
جا تخم مرغی، ظرف برای نگه داشتن یک تخم مره، زیرتخم مرغی
(آشپزی چینی و امریکایی) اگ فویان (نیمروی تخم مرغ با جوانه ی لوبیا و گوشت ریز شده)
تخم کن
(عامیانه) شرمندگی در اثر اشتباه لپی
بادنجان
الوزرد
(آشپزی چینی و امریکایی) اگرول (خمیر تخم مرغ دار که دور گوشت ریز کرده و سبزیجات و غیره می پیچند و سرخ می کنند)
تخم مرغی، بیضی
پوست تخم، مانندپوست تخم مر ...

معنی کلمه egg به انگلیسی

egg
• roundish object produced by certain female animals for reproductive purposes; ovum; person (slang)
• urge, goad, press, encourage
• an egg is the rounded object produced by a female bird from which a baby bird later emerges. some other creatures, such as reptiles and fish, also produce eggs.
• an egg is also a hen's egg considered as food.
• an egg is also a cell in a female person or animal which can develop into a baby.
• if you egg someone on, you encourage them to do something daring or foolish.
egg and poultry industry
• field of the hen-roost
egg beater
• kitchen utensil for whipping or beating ingredients
egg brandy
• eggnog, egg liquor
egg collecting
• gathering together or collection of eggs
egg cup
• cup used for holding a boiled egg
egg custard
• sweet dish made of eggs and milk
egg cutter
• kitchen utensil for slicing hard-boiled eggs
egg dance
• (figuratively) "dancing on eggs", difficult and complicated role or function
egg flip
• eggnog
egg laying
• oviparity, laying of eggs
egg liquor
• alcoholic drink containing eggs
egg mass
• (zoology) bunch of eggs arranged in one or two layers
egg on
• encourage, urge greatly (generally toward something negative as a fight, argument etc.)
egg powder
• eggs in dehydrated form
...

egg را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Evil
تخمه مرغ
melisa
تخم مرغ
Niloofar
تخم مرغ یا تخم خزندگان

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی egg
کلمه : egg
املای فارسی : اگگ
اشتباه تایپی : ثلل
عکس egg : در گوگل

آیا معنی egg مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )