برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1279 100 1

embodiment

/emˈbɑːdimənt/ /ɪmˈbɒdɪmənt/

معنی: تجسم، تضمین، درج، در برداری
معانی دیگر: مظهر، تن بخشی، تنایش، تناوری، نمایانش، تجسد

بررسی کلمه embodiment

اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of embodying, or the state of being embodied.

(2) تعریف: a person or thing that embodies some principle, spirit, or the like; incarnation.
مشابه: image, personification

- He thought she was the embodiment of perfection.
[ترجمه ترگمان] فکر می‌کرد که او یک نمونه کامل از کمال است
[ترجمه گوگل] او فکر کرد او تجسم کمال بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an organized expression, as of principles or ideas.

واژه embodiment در جمله های نمونه

1. she is the embodiment of virtue
او مظهر پاکدامنی است.

2. Employment is the direct embodiment of the citizens' right to work.
[ترجمه ترگمان]اشتغال تجسم مستقیم شهروندانی است که حق دارند کار کنند
[ترجمه گوگل]استخدام، تجسم مستقیم حق کار شهروندان است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. A former company executive describes him as the embodiment of Nike's image.
[ترجمه ترگمان]مدیر اجرایی سابق شرکت او را تجسم تصویر Nike توصیف می‌کند
[ترجمه گوگل]مدیر اجرایی سابق او را به عنوان تجسم تصویر نایک توصیف می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. He is the embodiment of evil.
[ترجمه ترگمان]او تجسمی از شیطان است
[ترجمه گوگل]او تجسم شر است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The new highway is the embodiment of the very latest designing ideas.
[ترجمه ترگمان]این بزرگراه جدید، تجسم آخرین ایده‌های طراحی است
[ترجمه گوگل]بزرگراه جدید تجسم آخ ...

مترادف embodiment

تجسم (اسم)
apparition , substantiation , visualization , embodiment , incarnation , portrayal , projection , shape , hallucination , prosopopoeia
تضمین (اسم)
seal , assurance , security , embodiment , warranty , guaranty , collateral
درج (اسم)
interpolation , embodiment , intromission
در برداری (اسم)
inclusion , embodiment

معنی کلمه embodiment به انگلیسی

embodiment
• concrete manifestation, personification in concrete form; incorporation, act of uniting into one body
• if you describe someone or something as the embodiment of a quality or idea, you mean that it is their most noticeable characteristic or the basis of all they do; a formal word.

embodiment را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مرجان میری لواسانی
به کار گیری
صرف
پارامتر
نقوی
تحقق
نقوی
تمثّل، عینیت‌بخشی، عینیت‌یابی
بهروز
برداشت
هادی
حالت جسمانی شیطان و جن
علیرضا کلانتر
مظهر، تجسد، کالبد‌پذیری(مثال: روح در هنگام ورود به جهان فیزیکی کالبدی پذیرد، از مرد یا زن و بیشتر مرد در تناسخ نخستین)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی embodiment
کلمه : embodiment
املای فارسی : امبدیمنت
اشتباه تایپی : ثئذخیهئثدف
عکس embodiment : در گوگل

آیا معنی embodiment مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )