برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1290 100 1

empress

/ˈempres/ /ˈemprɪs/

معنی: ملکه، شهبانو، امپراتریس، زن امپراتور
معانی دیگر: (مجازی) صاحب اختیار (مونث)، زن با نفوذ و نیرومند، (مونث) همسر امپراتور، امپرس

بررسی کلمه empress

اسم ( noun )
(1) تعریف: the supreme female ruler of an empire.

(2) تعریف: the wife of an emperor.

واژه empress در جمله های نمونه

1. the empress of his heart
ملکه‌ی قلب او

2. Nobody was allowed to eat in the Empress Dowager's presence.
[ترجمه ترگمان]اجازه نداشت در حضور امپراطریس غذا بخورد
[ترجمه گوگل]هیچ کس مجاز به خوردن در حضور امپراطور داور نبود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Acting like an empress, she often flew into a rage when people refused to obey her.
[ترجمه ترگمان]اغلب اوقات که مردم از اطاعت از او امتناع می‌ورزیدند، اغلب به خشم می‌افتاد
[ترجمه گوگل]هنگامی که مردم از او بخاطر اطاعت از او اجتناب ورزید، مانند غیبت عمل می کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Her porch commanded a view fit for an empress.
[ترجمه ترگمان]ایوان به تراس نزدیک شد
[ترجمه گوگل]ایوان خود را فرمان دیدی مناسب برای امپراطور
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The Empress was crowned, and then the Emperor and Empress entered the cathedral to take communion.
[ترجمه ترگمان]ملکه تاج گذاری کرد، و سپس امپراطور و ام ...

مترادف empress

ملکه (اسم)
crown , queen , empress , regina
شهبانو (اسم)
queen , empress
امپراتریس (اسم)
empress
زن امپراتور (اسم)
empress

معنی کلمه empress به انگلیسی

empress
• queen, woman ruler of an empire, wife of an emperor
• an empress is a woman who rules an empire, or the wife of an emperor.
sea empress
• oil tanker that spilled a large quantity of oil into the sea off the southwest coast of england

empress را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محسن❤️رضوي❤️ستاره
همسر امپراتور، ملكه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی empress
کلمه : empress
املای فارسی : امپرس
اشتباه تایپی : ثئحقثسس
عکس empress : در گوگل

آیا معنی empress مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )