برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1286 100 1

enchant

/enˈt͡ʃænt/ /ɪnˈt͡ʃɑːnt/

معنی: افسون کردن، فریفتن، جادو کردن، سحر کردن، طلسم کردن، بدام عشق انداختن، مسحور شدن
معانی دیگر: (با زیبایی یا سخن و غیره) مسحور کردن، مجذوب کردن، فریفته کردن، واله کردن، شیدا کردن، ازخود بی خود کردن، مشعوف کردن، محظوظ کردن

بررسی کلمه enchant

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: enchants, enchanting, enchanted
مشتقات: enchanted (adj.)
(1) تعریف: to put under a magic spell, or as if under a magic spell; bewitch.
مترادف: bewitch, charm, hex
مشابه: beguile, hoodoo, jinx

- The witch enchanted the castle so that all who entered it turned to stone.
[ترجمه ترگمان] ساحره جادو را طلسم کرد تا همه کسانی که وارد شدند به سنگ تبدیل شدند
[ترجمه گوگل] جادوگر قلعه را تحریک کرد تا همه کسانی که وارد آن شده اند به سنگ تبدیل شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Her beautiful eyes enchanted him.
[ترجمه ترگمان] چشمان زیبایش او را طلسم کرده بود
[ترجمه گوگل] چشمان زیبای او را تحریک می کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to charm and delight.
مترادف: charm, spellbind
متضاد: bore, disenchant, irritate
مشابه: allure, beguile, bewitch, captivate, delight, enrapture, enthrall, entrance, fascinate, mesmerize

- This music just enchants me.
[ترجمه ترگمان] این موسیقی فقط به من علاقه‌مند است ...

واژه enchant در جمله های نمونه

1. Dena was enchanted by the house.
[ترجمه ترگمان]dena در خانه طلسم شده بود
[ترجمه گوگل]دنا توسط خانه مات و مبهوت شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. The witch enchanted the princess with magic words.
[ترجمه ترگمان]جادوگر با کلمات جادویی پرنسس را طلسم کرد
[ترجمه گوگل]جادوگر شاهزاده خانم را با کلمات جادویی تحریک کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The audience was clearly enchanted by her performance.
[ترجمه ترگمان]حضار به وضوح تحت‌تاثیر نمایش او قرار گرفتند
[ترجمه گوگل]تماشاگران به وضوح از عملکرد او محو شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The enchanting scenery of the West Lake unfolds before our eyes.
[ترجمه ترگمان]مناظر جذاب دریاچه غرب در برابر چشمان ما آشکار می‌شوند
[ترجمه گوگل]مناظر جادویی دریاچه غرب قبل از چشم ما باز می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف enchant

افسون کردن (فعل)
witch , charm , fascinate , bewitch , enchant , voodoo
فریفتن (فعل)
fudge , cheat , hustle , wile , lure , decoy , charm , inveigle , entice , deceive , bewitch , delude , enchant , seduce , skunk , captivate , diddle , tempt , euchre , fob , jilt , mesmerize
جادو کردن (فعل)
enchant , conjure
سحر کردن (فعل)
witch , fascinate , spellbind , enchant , conjure , practise magic , practise surcery
طلسم کردن (فعل)
spell , enchant
بدام عشق انداختن (فعل)
enchant
مسحور شدن (فعل)
enchant

معنی کلمه enchant به انگلیسی

enchant
• charm, captivate, fascinate; bewitch by means of magical spells and incantations, entrance
• if someone or something enchants you, they fill you with a feeling of great delight.
• to enchant someone or something also means to put a magic spell on them, especially in fairy stories.
• see also enchanted, enchanting.

enchant را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

گلناز
متحیر کردن
مزدک حاتمیان فر
به شعف آوردن
Soroushgh97
شیفته ی خود کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی enchant
کلمه : enchant
املای فارسی : انچنت
اشتباه تایپی : ثدزاشدف
عکس enchant : در گوگل

آیا معنی enchant مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )