انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 957 100 1

enter

تلفظ enter
تلفظ enter به آمریکایی/ˈentər/ تلفظ enter به انگلیسی/ˈentə/

معنی: بدست اوردن، وارد شدن، در امدن، ثبت کردن، نام نویسی کردن، داخل شدن، قدم نهادن در، داخل عضویت شدن، پا گذاشتن، تو آمدن، تو رفتن
معانی دیگر: درون شدن، اندرون شدن، دخول کردن، (عضو دانشگاه یا کلیسا یا حرفه و غیره) وارد شدن به، پیوستن، وارد کردن، (مسابقه یا امتحان و غیره) شرکت کردن، (حقوق) دادن (اعتراض و دادخواست و غیره)، صاحب شدن، تملک کردن، قرار دادن، (تئاتر و غیره) بر پهنه آمدن، وارد صحنه شدن، مورد توجه (یا بحث و غیره) قرار دادن، پرداختن به، دخالت داشتن در، کار داشتن با، دخیل بودن، (به فکر و غیره) خطور کردن، (کشتی و محموله و غیره) در گمرک ثبت کردن، توامدن، اجازه دخول دادن

بررسی کلمه enter

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: enters, entering, entered
(1) تعریف: to come or go in.
مترادف: come in, go in
متضاد: exit, leave
مشابه: arrive, break in, come, flow into, intrude, penetrate, pierce

- The butler opened the door and asked the guests to enter.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پیشخدمت در را باز کرد و از مهمانان پرسید که داخل شوند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] Butler باز کرد و از مهمانان خواست وارد شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The thief entered through the basement window.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دزد از پنجره زیرزمین وارد شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دزد وارد پنجره ی زیرین شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Suddenly there entered a frightening-looking man whose face wore a deep scar.
ترجمه کاربر [ترجمه معمارباشی] ناگهان یک مرد خوفناک که بر صورتش زخم عمیقی داشت وارد شد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ناگهان به مردی ترسناک وارد شد که صورتش جای زخم عمیقی داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ناگهان یک مرد ترسناک به نظر می رسید که صورتش زخم عمیق داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to begin; embark (usu. fol. by "upon").
مترادف: begin, embark, start
متضاد: leave
مشابه: set about

- They entered upon a new venture.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها وارد یک سفر تازه شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها وارد یک سرمایه گذاری جدید شدند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to take part (usu. fol. by "into").
مترادف: engage in, participate in
متضاد: refrain, withdraw
مشابه: join in

- We wanted to enter into the debate, but our voices couldn't be heard in all the clamor.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما می‌خواستیم وارد بحث بشیم، اما صدای ما در همه هیاهوی جمعیت به گوش نمی‌رسید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما می خواستیم وارد بحث بشویم، اما صدای ما نمی توانست در تمام شلوغی شنیده شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- They finally entered into an agreement that satisfied both parties.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها سرانجام به توافقی وارد شدند که هر دو طرف را راضی کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها در نهایت به توافقی دست یافتند که هر دو طرف راضی بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to come or go into.
متضاد: exit, leave
مشابه: access, board, break in, infiltrate, invade, penetrate, pierce

- I saw him as he entered the church.
ترجمه کاربر [ترجمه معمارباشی] هنگامی که وارد کلیسا شد او را دیدم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی وارد کلیسا شد او را دیدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من او را دیدم او وارد کلیسا شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The doctors allowed no visitors to enter her room.
ترجمه کاربر [ترجمه معمارباشی] doctor is plural and its possessive adjective isnt in agreement with it,scilicet,her. پزشکان به هیچ بازدیدکننده ای اجازه ندادند که وارد اتاقشان شوند.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پزشکان اجازه ورود به اتاق او را ندادند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پزشکان هیچ بازدید کننده ای اجازه ورود به اتاق خود را نداشتند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to introduce; insert.
مترادف: insert, introduce, put in
متضاد: remove
مشابه: infix, inject, inset, offer, pass, proffer, propose, submit, suggest, tender

- The nurse entered the needle very carefully.
ترجمه کاربر [ترجمه معمارباشی] پرستار بسیار با دقت سوزن را وارد ساخت.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پرستار با احتیاط وارد اتاق شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پرستار به سوزن بسیار دقت وارد شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to penetrate.
مترادف: penetrate, pierce
مشابه: puncture

- You can still see where the bee's stinger entered the skin.
ترجمه کاربر [ترجمه معمارباشی] شما حتی میتوانید مشاهده کنید که نیش زنبور عسل از کجا وارد پوست شده است.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شما هنوز هم می‌توانید ببینید که نیش زنبور وارد پوست می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما هنوز هم می توانید ببینید که کجا زنبور عسل وارد پوست می شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The bullet entered a tree outside the window.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] گلوله به درختی بیرون پنجره وارد شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گلوله وارد یک درخت در خارج از پنجره شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to gain admission to; enroll.
مترادف: enroll in, register, sign up
مشابه: admit, join

- He entered the university after the war.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او پس از جنگ وارد دانشگاه شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او پس از جنگ وارد دانشگاه شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to compete or participate in.
مترادف: compete in
مشابه: engage in, enroll in, partake, participate in, register for

- I've decided to enter the writing contest.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من تصمیم گرفتم که وارد مسابقه writing بشوم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من تصمیم گرفتم وارد مسابقه نوشتن بشم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Are you planning to enter the race this year?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امسال قصد دارید امسال وارد مسابقه شوید؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا شما قصد دارید در سال جاری وارد مسابقه شوید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to become involved in.
مترادف: join in

- It's been over thirty years since she entered politics.
ترجمه کاربر [ترجمه معمارباشی] از زمانی که وارد سیاست شد بیش از سی سال گذشته است.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سی سال است که وارد سیاست می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بیش از سی سال از زمانی که وارد سیاست شد، بیش از سی سال است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I don't believe one should enter a marriage so casually.
ترجمه کاربر [ترجمه معمارباشی] باور نمیکنم که یک نفر بتواند آنقدر ناگهانی وارد یک مراسم عروسی شود
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فکر نمی‌کنم کسی این قدر عادی ازدواج کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من اعتقاد ندارم که یک نفر باید ازدواج را به طور عادی وارد کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to record or submit, as on a list or computer interface.
مترادف: record, register, tally
متضاد: delete
مشابه: bill, calendar, catalog, catalogue, index, list, lodge, note, put down

- You enter the date of the transaction in the first column and the dollar amount in the second column.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شما وارد تاریخ تراکنش در ستون اول و مقدار دلار در ستون دوم می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما می توانید تاریخ معامله را در ستون اول و مقدار دلار در ستون دوم وارد کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I entered my password incorrectly and couldn't access my account.
ترجمه کاربر [ترجمه معمارباشی] من کلمه ی عبور را اشتباه وارد کردم و نتوانستم به حسابم دسترسی پیدا کنم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من کلمه رمز رو اشتباه وارد کردم و نتونستم به حسابم دسترسی پیدا کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رمز ورود من اشتباه وارد شدم و نمیتوانستم به حساب من دسترسی پیدا کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
• : تعریف: a key on a computer keyboard or keypad that when pressed allows a command to be confirmed or entered into the computer.

- Once you've made your selection, press enter.
ترجمه کاربر [ترجمه معمارباشی] هنگامی که انتخاب خود را انجام داده اید enter را فشار دهید.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] زمانی که انتخابتان را انجام دادید، فشار وارد کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هنگامی که انتخاب خود را انجام می دهید، وارد شوید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه enter در جمله های نمونه

1. enter romeo
ترجمه رومئو داخل می‌شود.

2. enter (or join) the fray
ترجمه وارد جنگ و دعوا شدن

3. enter (somebody) for (something)
ترجمه اسم کسی را در مسابقه (یا آزمون و غیره) نوشتن

4. enter into
ترجمه 1- شرکت کردن در،وارد شدن (مکالمه و غیره)

5. enter into partnership with someone
ترجمه با کسی شریک شدن

6. enter on (or upon)
ترجمه 1- آغاز کردن،شروع کردن 2- استفاده بردن از،متمتع شدن،بهره گرفتن

7. enter the lists
ترجمه وارد مسابقه (یا رقابت یا رزم) شدن

8. don't enter the room while the class is in progress
ترجمه وقتی که کلاس هست وارد اتاق نشوید.

9. don't enter without permission!
ترجمه بدون اجازه تو نیا!

10. to enter a game cold
ترجمه بلامقدمه وارد مسابقه شدن

11. to enter a plea of not guilty
ترجمه دادخواست رد اتهامات را به دادگاه دادن

12. to enter a protest
ترجمه اعتراض دادن

13. to enter a university
ترجمه وارد دانشگاه شدن

14. to enter into a conversation
ترجمه وارد صحبت شدن

15. to enter into the priesthood
ترجمه وارد کار کشیشی شدن

16. to enter the cave, he had to dip his head
ترجمه مجبور شد برای وارد شدن به غار سر خود را فرود بیاورد.

17. many processes enter into the making of this product
ترجمه فرایندهای زیادی در ساختن این فرآورده دخالت دارد.

18. we will enter into that question later
ترجمه بعدا به آن موضوع خواهیم پرداخت.

19. you can enter only if you have made a reservation
ترجمه فقط اگر از قبل جا گرفته باشید می‌توانید وارد شوید.

20. he hesitated to enter the room pell-mell
ترجمه او از این که بی‌پروا وارد اتاق بشود تردید کرد.

21. the thought didn't enter my head
ترجمه آن اندیشه به فکرم خطور نکرد.

22. a servant must not enter the bedroom unbidden
ترجمه نوکر نباید بدون اینکه او را صدا زده باشند وارد اتاق خواب شود.

23. you first have to enter your name and code number
ترجمه اول باید نام و شماره‌ی کد خودت را ثبت کنی.

24. calling on my mother didn't enter into our original plan
ترجمه سر زدن به مادرم جزو برنامه‌ی اولیه‌ی ما نبود.

25. minor are not permitted to enter
ترجمه اشخاص نابالغ اجازه‌ی ورود ندارند.

26. you need a pass to enter this base
ترجمه برای ورود به این پایگاه کارت عبور لازم دارید.

27. firefighters used a breathing apparatus to enter the burning house
ترجمه ماموران آتش‌نشانی برای ورود به خانه‌ای که در حال سوختن بود از وسایل تنفسی استفاده کردند.

28. hassan and i were deputed to enter into negotiation with them
ترجمه به حسن و من نمایندگی دادند که با آنها وارد مذاکره شویم.

29. it is unlawful to break and enter somebody else's house
ترجمه شکستن در و وارد شدن به خانه‌ی دیگری غیر قانونی است.

30. this window permits more light to enter the room
ترجمه این پنجره دخول نور بیشتری به اتاق را ممکن می‌کند.

31. in grading students, personal inclinations should not enter into the picture
ترجمه در نمره دادن به شاگردان علایق شخصی نباید دخیل شود.

32. the picket persuaded the truck driver not to enter the warehouse
ترجمه پیشگامان اعتصاب راننده‌ی کامیون را متقاعد کردند که وارد انبار نشود.

33. the ship was too deep of draught to enter small rivers
ترجمه آبخور کشتی بیشتر از آن بود که بتواند وارد رودهای کوچک بشود.

34. they felt aggrieved at not being allowed to enter
ترجمه از اینکه به آنان اجازه‌ی ورود داده نشد احساس رنجیدگی کردند.

35. don't imagine even for a moment that i would let you enter without a ticket
ترجمه حتی برای یک لحظه هم تصور نکن که اجازه بدهم بدون بلیط وارد شوی.

مترادف enter

بدست اوردن (فعل)
win , attain , get , gain , receive , have , acquire , earn , procure , obtain , reap , enter , catch
وارد شدن (فعل)
arrive , enter
در امدن (فعل)
measure , prove , enter , erupt , burgeon , eventuate
ثبت کردن (فعل)
incorporate , score , put , note , record , enter , inscribe , scroll , register , docket
نام نویسی کردن (فعل)
matriculate , enter , enlist , enroll
داخل شدن (فعل)
enter
قدم نهادن در (فعل)
enter
داخل عضویت شدن (فعل)
enter
پا گذاشتن (فعل)
join , interfere , enter , tread
تو آمدن (فعل)
enter
تو رفتن (فعل)
retract , enter

معنی عبارات مرتبط با enter به فارسی

اسم کسی را در مسابقه (یا آزمون و غیره) نوشتن
1- شرکت کردن در، وارد شدن (مکالمه و غیره)، 2- عامل بودن در، بخشی (از چیزی) بودن، تشکیل دادن، درکار بودن، 3- سروکار داشتن با، مذاکره (یا معامله) کردن با
با کسی شریک شدن

معنی enter در دیکشنری تخصصی

enter
[کامپیوتر] داخل کردن ، ثبت کردن .
[حقوق] وارد کردن یا ثبت کردن (درخواست پژوهش، شهادت، حکم)
[نساجی] درون - روش قرار دادن کالای نساجی به خصوص کلاف در حمام رنگرزی
[ریاضیات] وارد شدن، وارد کردن
[حقوق] در مناقصه یا مزایده شرکت کردن، پیشنهاد خرید (به قیمت معین)
[حقوق] منعقد کردن (قرارداد)
[حقوق] نافذ شدن، رسمیت یافتن، به مرحله اجرا درآمدن، قوت قانونی یافتن
[کامپیوتر] کلید ورودی . - کلید ENTER کلیدی بر روی صفحه کلید کامپیوتر که در انتهای هر خط با فشار بر آن ، خط وارد کامپیوتر می شود . بر روی بسیاری از صفحه کلید ها ENER همان کلید RETURN است . اما ترمینالهای سری IBM3270 میان این دو کلید تفاوت گذاشته اند ، کلید RETURN خط جدیدی را شروع می کند. اما کلید ENTER محتویات تمام صفحه را وارد کامپیوتر می کند . در سیستمهای عامل پنجره ای فشار کلید .ENTER برابر با فشار دکمه ماوس بر روی تصویر انتخاب شده با موضوع برجسته شده است .
[کامپیوتر] شبکه شرکتی .
[کامپیوتر] شبکه بندی شرکتی .
[کامپیوتر] کلید Retum dh Enter . - کلید Return / Enter

معنی کلمه enter به انگلیسی

enter
• go into; join; record, inscribe
• when you enter a place, you come or go into it.
• when you enter an organization, institution, or profession, you become a member of it or become involved in it.
• if a new quality or feature enters something, it appears in it.
• when something enters a new period in its development or history, this period begins.
• if you enter a competition or race or if you enter for it, you take part in it.
• if you enter a conversation with someone, you start to have a conversation with them.
• when you enter something in a book or computer, you write or type it in.
• when you enter into something important or complicated, you start doing it or become involved in it.
• if you enter into a discussion with someone, you start it or become involved in it.
• something that enters into something else is a factor in it.
enter a boy at a school
• enroll a boy to a school
enter a caveat
• file a warning note; file a caveat for suspension of proceedings (law)
enter a caveat against
• warning to suspend a proceeding until the opposition has a hearing
enter a new year
• enter the year that has just started
enter a plea
• submit a defense argument in a court of law
enter a protest
• file an appeal
enter a room
• go into a room
enter a word in a dictionary
• insert or add a word in a dictionary
enter an action against someone
• file a lawsuit against someone; make a legal claim against a person
enter an affidavit
• (law) make a declaration; file an affidavit
enter in a list
• register on a list; write on a list
enter into
• go into; take part in; get involved in something in an active manner; sign up for
enter into a bond with
• make an agreement with, contract with
enter into a contract
• make an agreement with; enter into an agreement, sign an agreement
enter into a new undertaking
• sign up or take part of a new undertaking
enter into conversation
• join the discussion
enter into details
• go into details, give out much information
enter into negotiations
• begin discussions aimed at reaching an agreement or compromise

enter را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی enter

devil may cry ١٥:١٤ - ١٣٩٦/٠٧/٠٤
قبول کردن،
|

Kimia ١٢:٢٥ - ١٣٩٧/٠٥/١٣
ثبت نام کردن (verb)
|

حسین سالک نژاد ١٢:٠٠ - ١٣٩٧/٠٦/٢٠
Enter meams add your name
|

Venus ١١:٠٧ - ١٣٩٧/١٠/١٩
به کار گرفتن
|

Miss.Raya ١٨:٠٣ - ١٣٩٧/١١/٠٥
سلام به معنی وارد شدن است .
لطفا مثال بزارید .
Slience felm as I entered the room
|

payam doostali ١٣:١٤ - ١٣٩٧/١١/٢٩
put in
|

arshida ١٧:٤٦ - ١٣٩٨/٠٢/٢٣
Enter means add your name to the list for an exam
|

A.M.V ١٥:٤٢ - ١٣٩٨/٠٢/٢٥
enter means add your name to the list for an exam or a game
|

m ٢٣:٠٢ - ١٣٩٨/٠٢/٢٦
ثبت نام کردم در لیست برای کوئیز یا بازی
|

Kiana ١٥:٥٧ - ١٣٩٨/٠٣/٢٩
شرکت کردن
|

پیشنهاد شما درباره معنی enter



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی enter
کلمه : enter
املای فارسی : اینتر
اشتباه تایپی : ثدفثق
عکس enter : در گوگل


آیا معنی enter مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )