برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1149 100 1

establishing


System.String[]

واژه establishing در جمله های نمونه

1. establishing sanctions against tax evasion
برقرارسازی قیود بر علیه فرار از مالیات

2. an act establishing limits on immigration
مصوبه‌ای که برای مهاجرت محدودیت قایل می‌شود

3. a congressional bill establishing duties on many imports
لایحه‌ی کنگره که برای بسیاری از واردات مالیات مقرر می‌کند

4. the government's failure in establishing friendly relations with . . .
ناکامی دولت در برقراری روابط حسنه با . . . .

5. they may have difficulty establishing their political bona fides
در اثبات حسن نیت سیاسی خود ممکن است دچار دشواری شوند.

6. we are desirous of establishing friendly relations with pakistan
ما خواستار برقراری روابط دوستانه با پاکستان هستیم.

مترادف establishing

سازماندهی (اسم)
establishing , organizing

معنی کلمه establishing به انگلیسی

establishing
• setting, determining; founding, setting up, instituting
establishing a foothold
• creating a base, getting a start, getting one's foot in the door
establishing paternity
• determining who is the father of the child (via a blood test or other means)

establishing را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مهدی
متعادل کننده
ساناز
ایجاد کردن، تاسیس کردن
ناهید
مقررکننده
هومن
تعیین کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی establishingکلمه : establishing
املای فارسی : استبلیشینگ
اشتباه تایپی : ثسفشذمهساهدل
عکس establishing : در گوگل

آیا معنی establishing مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )