برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1289 100 1

execute

/ˈeksɪkjuːt/ /ˈeksɪkjuːt/

معنی: ادا کردن، عمل کردن، نمایش دادن، اداره کردن، اجرا کردن، اعدام کردن، عمل اوردن، قانونی کردن، نواختن
معانی دیگر: به کار بستن، روان کردن، از پیش بردن، انجام دادن، به انجام رساندن، برگزار کردن، (اجرای قانون و مقررات و غیره را) سرپرستی کردن، مجری (قانون و غیره) بودن، اعمال کردن، به موقع اجرا گذاردن، جامه ی عمل پوشاندن، (طبق طرح یا نقشه یا سفارش) ساختن، به وجود آوردن، (در نمایش و غیره) نقش اجرا کردن، بازی کردن، (موسیقی) آهنگ (و غیره) اجرا کردن، زدن، (کامپیوتر) اجرا کردن برنامه یا دستورالعمل، کاربندی کردن

بررسی کلمه execute

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: executes, executing, executed
(1) تعریف: to carry out or make real; do; accomplish.
مترادف: administer, carry out, effect, fulfill, implement, perform
مشابه: accomplish, achieve, actualize, discharge, dispatch, do, expedite, prosecute, realize

- They received the necessary training to execute their assigned tasks.
[ترجمه ترگمان] آن‌ها آموزش لازم برای اجرای وظایف محوله را دریافت کردند
[ترجمه گوگل] آنها آموزش های لازم را برای انجام وظایف اختصاص یافته خود دریافت کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The skater executed three perfect jumps.
[ترجمه مهسا] اسكيت باز سه پرش عالي انجام داد
|
[ترجمه ترگمان] اسکیت باز سه جهش کامل را اجرا کرد
[ترجمه گوگل] اسکیت باز سه پرش کامل انجام داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The carpenters executed the designs of the architect.
...

واژه execute در جمله های نمونه

1. to execute a military maneuver
مانور نظامی اجرا کردن

2. to execute a statue in marble
مجسمه‌ای را از مرمر ساختن

3. to execute another's orders
دستورهای دیگری را انجام دادن

4. she implored them not to execute her son
او به آنها التماس کرد که پسرش را اعدام نکنند.

5. Deliberate before you begin, then execute with vigour.
[ترجمه ترگمان]قبل از این که شروع کنید، با قدرت عمل کنید
[ترجمه گوگل]دقیق قبل از شروع، سپس با قدرت اجرا کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Deliberate slowly, execute promptly.
[ترجمه ترگمان]آروم برو، فورا اجرا کن
[ترجمه گوگل]آگاهانه به آرامی، سریع اجرا می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. The manager assistant came here to execute a few small commissions for the manager.
[ترجمه ترگمان]دستیار مدیر به اینجا آمد تا چند کمیسیون کوچک برای مدیر اجرا کند
[ترجمه گوگل]معاون مدیر در اینجا برای اجرای چند کمیسیون کوچک برای مدیر وارد شده است
[ترجمه ...

مترادف execute

ادا کردن (فعل)
utter , express , acquit , discourse , enounce , execute , pay , voice , pronounce
عمل کردن (فعل)
function , do , practice , execute , act , work , operate , exercise
نمایش دادن (فعل)
perform , execute , act , display , represent , exhibit , depict , expose , depicture , enact
اداره کردن (فعل)
address , execute , operate , conduct , direct , man , moderate , manage , manipulate , administer , run , rule , wield , administrate , keep , steer , helm , chairman , preside , engineer , officiate , stage-manage
اجرا کردن (فعل)
enforce , perform , execute , effect , administer , apply , administrate , exert
اعدام کردن (فعل)
execute , administer , administrate
عمل اوردن (فعل)
carry out , execute , conduct , produce , manufacture
قانونی کردن (فعل)
legalize , validate , execute , legislate , legitimatize , legtimize
نواختن (فعل)
execute , play , sound , strike up

معنی عبارات مرتبط با execute به فارسی

چرخه اجرا
مرحله اجرا

معنی execute در دیکشنری تخصصی

execute
[کامپیوتر] اجرا - انجام آنچه که یک دستورالعمل آن را می خواهد. کامپیوتر پس از بیرون کشیدن دستوالعمل از حافظه ( در چرخه ی واکشی ) ، آن را در « چرخه ی اجرا» به اجرا در می آورد. نگاه کنید به computer architecture. - اجرا ، اجرا کردن .
[برق و الکترونیک] اجراکردن انجام عملیات موجود در برنامه ذخیره شده در رایانه .
[حقوق] اجرا کردن، به مورد اجرا گذاشتن، امضاء کردن، اعدام کردن، تشریفات لازم برای اعتبار بخشیدن به سندی را انجام دادن (مانند تنظیم و امضاء و مبادله)
[ریاضیات] اجرا کردن، انجام دادن، محاسبه کردن
[کامپیوتر] چرخه اجرا . - چرخه ی اجرا - فاصله ی زمانی که در طول آن یک دستورالعمل ترجمه شده و عملیاتی معین بر روی اپراند ( عملوند ) معینی اجرا می شود.
[کامپیوتر] دستور اجرایی ، حکم اجرایی .

معنی کلمه execute به انگلیسی

execute
• perform, carry out, put into practice; put to death; sign in the presence of witnesses; carry out according to terms and conditions (law); run a computer program, process a computer program (computers)
• to execute someone means to kill them as a punishment for a crime.
• if you execute a plan, you carry it out; a formal use.
• if you execute a difficult action or movement, you perform it.
execute a will
• distribute an inheritance according to the terms described in a will
execute judgement
• carry out a judgment
execute mode
• state of operation

execute را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Mahshid
اجرا کردن یک اقدام مشکل
حمید پرهام
امضا کردن (در خصوص مدارک)
Matin
انجام دادن کار سخت
کرونا
کارسازی کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی execute
کلمه : execute
املای فارسی : اخکوت
اشتباه تایپی : ثطثزعفث
عکس execute : در گوگل

آیا معنی execute مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )