برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1347 100 1

expressive


معنی: رسا، حاکی، پر معنی، اشاره کننده
معانی دیگر: بیانگر، گویا، نشانگر، چمدار، معنی دار، وابسته به بیان، بیانی، گویاگرانه، مشعر

بررسی کلمه expressive

صفت ( adjective )
مشتقات: expressively (adv.), expressiveness (n.)
(1) تعریف: full of expression, as a remark or gesture.
مترادف: demonstrative, evocative
متضاد: blank, deadpan, expressionless, inexpressive, mechanical, vacant
مشابه: eloquent, informative, meaningful, moving, passionate, poignant, pregnant, significant, suggestive, telling, vivid

- This conductor's movements are particularly expressive.
[ترجمه ترگمان] حرکات این هادی به طور خاص expressive هستند
[ترجمه گوگل] این حرکات هادی بسیار ظریف است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: of or pertaining to expression.

- Speech is only one expressive means that humans possess.
[ترجمه بهرنگ] گفتار تنها یکی از وسایلی است که انسان برای بیان در اختیار دارد|
[ترجمه ترگمان] گفتار تنها یک معنی است که انسان‌ها دارند
[ترجمه گوگل] گفتار تنها یک معنی بیان است که انسانها دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه expressive در جمله های نمونه

1. an expressive look
نگاه پرمعنی

2. a song that was expressive of his joy
آوازی که بیانگر شادی او بود

3. i saw two-thousand jugs expressive and still
. . . دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

4. i saw two-thousand jugs expressive but silent
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش

5. (khayyam) i saw two thousand jugs expressive and reticent
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

6. i saw two thousand jugs mutely expressive
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش

7. You can train people to be more expressive.
[ترجمه بهرنگ] شما می توانید به مردم یاد دهید تا بهتر خود را ابراز کنند.
|
[ترجمه ترگمان] تو می تونی مردم رو آموزش بدی تا more باشن
[ترجمه گوگل]شما می توانید مردم را آموزش دهید تا بیشتر بیان شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. A baby's cry may be expressive of hunger or pain.
...

مترادف expressive

رسا (صفت)
adequate , expressive , loud , stentorian , audible , orotund
حاکی (صفت)
expressive , symbolic , redolent , indicative , stating , emblematic , symptomatic , illative
پر معنی (صفت)
expressive , speaking
اشاره کننده (صفت)
expressive , indicative , suggestive

معنی عبارات مرتبط با expressive به فارسی

چشمان با حالت
خود بیانگر، پافشار در عقیده خود

معنی expressive در دیکشنری تخصصی

[سینما] شیوه بیان گرا در سینما - قدرت توصیفی سینما
[ریاضیات] بیانگر، نشانگر
[ریاضیات] تمامیت بیانی

معنی کلمه expressive به انگلیسی

expressive
• full of expression, showing feeling or emotion, meaningful, demonstrative
• something that is expressive indicates clearly a person's feelings or intentions.
• someone's expressive ability is their ability to speak or write clearly and interestingly.

expressive را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمدرضا ایوبی صانع
روراست ، رک ، رک و پوست کنده ،صریح ، بی پروا
Javad Karimi
واضح
رئیس علی دلواری
ابرازی
(این معنی بر مبنای یکی از معانی فعل express که به معنای {ابراز کردن} می باشد، ارائه شده است)
zed
جرات
X
showing your feelings in your voice,behavior or appearance

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی expressive
کلمه : expressive
املای فارسی : اخپرسیو
اشتباه تایپی : ثطحقثسسهرث
عکس expressive : در گوگل

آیا معنی expressive مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )