برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1285 100 1

Fair

/fer/ /feə/

معنی: خوشگل، خوبرو، نمایشگاه، بازار مکاره، نسبتا خوب، بدون ابر، فریور، خوبرو، لطیف، منصفانه، بیطرفانه، منصف، بور، زیبا
معانی دیگر: دلپسند، پاک، نیک نام، خوش سابقه، بی کاستی، (دارای پوست سفید یا موی طلایی یا هردو) سرخ و سفید، سپید، بلوند، سیمین رخ، سیمین بر، (آب و هوا و آسمان) صاف، روشن، بی ابر، بی توفان، بی باد و باران، (خط و نوشتار) خوانا، با انصاف، برابر نگر، دادمند، بی غرض، بی غرضانه، برابر نگرانه، بدون تبعیض، مجاز، قانونی، روا، سزاوار، مستحق، بحق، (باد و غیره) موافق، یاری دهنده، نسبتا بزرگ، متوسط، رضایت بخش، میانگیر، میانگر، خوش ظاهر (ولی نه خوش باطن)، ظاهر فریب، (قدیمی) بی مانع، (راه) باز، سرراست، دقیقا، درست، مستقیم، امیدبخش، نویدبخش، متواضع و خوش برخورد، (مهجور) زیبایی، (قدیمی) زن، (قدیمی) چیز خوب یا زیبا، (محلی ـ در مورد آب و هوا و آسمان) صاف شدن، روشن شدن، (به ویژه در کشتی سازی) دارای سطح صاف و صیقلی کردن، نمایشگاه جهانی، (در اصل) هفته بازار (مثلا چهارشنبه بازار و غیره)، سوق، جشنواره (که در آن وسایل تفریح فراهم است و اجناس نیز به فروش می رسد و سود آن به مصرف امور خیریه می رسد)، شهربازی (سیار)

بررسی کلمه Fair

صفت ( adjective )
حالات: fairer, fairest
(1) تعریف: without bias, or without allowing a greater advantage for one side over another; just.
مترادف: impartial, just, unbiased, unprejudiced
متضاد: biased, inequitable, unfair, unjust, wrongful
مشابه: candid, clean, disinterested, dispassionate, equitable, even, evenhanded, honest, objective, right, square, valid

- Because she was a good friend of one of the contestants, she felt she could not be a fair judge of the competition.
[ترجمه گنج جو] احساس میکرد برای این رقابت داور منصفی نخواهد بود چون یکی از شرکت کنندگان مسابقه از دوستان صمیمی اش بود.
|
[ترجمه ترگمان] چون او دوست خوبی از یکی از شرکت‌کننده‌ها بود، احساس می‌کرد که نمی‌تواند قاضی خوبی از مسابقه باشد
[ترجمه گوگل] از آنجا که او یک دوست خوب یکی از مسابقه بود، او احساس کرد که نمی تواند یک قاضی عادلانه از رقابت باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It's not fair that he can go and I have to stay here.
[ترجمه ترگمان] این عادلانه نیست که او می‌تواند برود و من باید اینجا بمانم
[ترجمه گوگل] منصفانه نیست که او بتواند برود و من باید اینجا باشم ...

واژه Fair در جمله های نمونه

1. fair blow
(مشت زنی) ضربه‌ی مجاز

2. fair employment practices
امور استخدامی عاری از تبعیض

3. fair hair
موی بور

4. fair skin
پوست سپید

5. fair weather
آب و هوای ملایم

6. fair wind
(کشتی رانی) باد موافق

7. fair words
سخنان چرب و نرم

8. fair and square
(عامیانه) دادگرانه و درستکارانه

9. fair do (or doe)
(انگلیس ـ خودمانی) انصاف داشته باش

10. fair to middling
(عامیانه) نسبتا خوب،پذیرفتنی،قابل قبول

11. a fair and abundant land
یک سرزمین زیبا و غنی

12. a fair fortune
ثروت نسبتا زیاد

13. a fair hand
خط خوانا

14. a fair judge
قاضی منصف

15. a fair lady
خانمی خوشگل

16. a fair name
نام نیک ...

مترادف Fair

خوشگل (اسم)
fair , belle , good-looker
خوبرو (اسم)
beauty , beautiful , fair
نمایشگاه (اسم)
exposition , exhibition , fair , playhouse , showplace
بازار مکاره (اسم)
fair
نسبتا خوب (صفت)
tolerable , fair , goodish
بدون ابر (صفت)
fair
فریور (صفت)
true , just , fair , orthodox
خوبرو (صفت)
handsome , beautiful , fair , comely
لطیف (صفت)
fine , delicate , tender , gentle , soft , subtle , rare , fair , elegant , benignant , benign , fragile , tenuous , refined , precious , volatile , gossamer , incomparable
منصفانه (صفت)
just , candid , fair , impartial , even-handed
بیطرفانه (صفت)
fair , even-handed
منصف (صفت)
just , square , fair , unprejudiced , equitable
بور (صفت)
auburn , blond , fair , rufous
زیبا (صفت)
cute , yummy , handsome , beautiful , scrumptious , spiffy , fair , beauteous , elegant , picturesque , goodly , well-favored , well-favoured , bonnie , bonny , chic , stylish , dinky , eyeful , pulchritudinous

معنی عبارات مرتبط با Fair به فارسی

(عامیانه) دادگرانه و درستکارانه
(بیس بال) توپ داخل زمین
(فوتبال امریکایی) از هوا گرفتن توپ همراه با دادن علامتی بدین معنی : با توپ نخواهم دوید
(در مورد سند یا متن) پاکنویس، نسخه ی اصلی (و تصحیح شده)، نسخه درست
(انگلیس ـ خودمانی) انصاف داشته باش
خوبرو، زیبا، خوبصورت، حق بجانب
(مجازی - هرچیز که حمله به آن یا تعقیب آن مجاز باشد) آماج روا، طعمه ی حاضر و آماده، دست انداختنی، مسخره کردنی، مضحکه، آماج حمله، شکار مجاز، شکار قانونی (در فصل شکار و طبق مقررات)
(عامیانه) سوگلی، محبوب، مو بور، بلوند، مو طلایی، دارای موی بور
ژاکت پشمی بافته و طرح دار (در اصل ساخت اسکاتلند بوده)
(کشتیرانی ـ حلقه ی فلزی متصل به یک میخ و غیره که طناب را از آن رد می کنند تا با دیوار و غیره تماس نداشته باشد) حلقه ی هدایت، شکاف هدایت
یکجورشاه ماهی یاساردین
با انصاف، دادمند، دادور، دادگر، خیراندیش، بی غرض، بی حب و بغض، بی طرف، منصف، برابرنگر، منصفانه، دادگرانه، خیراندیشانه، برابرنگرانه، خالی از ...

معنی Fair در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] نمایشگاه
[حقوق] عادلانه، منصفانه، از روی قاعده، مطلوب
[نساجی] زیبا - لطیف - متوسط - نسبتا خوب
[ریاضیات] منظم، خوب
[زمین شناسی] رواناب هوای صاف ، رواناب پایه.
[ریاضیات] سکه ی سالم
[حقوق] عوض عادلانه
[حقوق] نسخه پاکنویس (بدون غلط)
[حقوق] معامله منصفانه (مبتنی بر حسن نیت)
[حسابداری] افشای منصفانه
[حقوق] عوض منصفانه
[ریاضیات] بازی منصفانه
[آمار] بازی منصفانه
[حقوق] رسیدگی عادلانه
[آمار] مدل فِیر-جافی

معنی کلمه Fair به انگلیسی

fair
• festival, market, bazaar; exhibition, show
• just, equitable; reasonable; average; handsome; light colored; comfortable; clean, clear
• justly, equitably; directly; completely, really (slang)
• something or someone that is fair is reasonable, right, and just.
• a fair number, size, or amount is quite a large number, size, or amount.
• if you have a fair guess or a fair idea about something, you are likely to be correct.
• if you have a fair chance of doing something, it is likely that you will be able to do it.
• someone who is fair or who has fair hair has light, gold-coloured hair.
• fair skin is pale in colour.
• when the weather is fair, it is quite sunny and not raining; a formal use.
• a fair is an event held in a park or field at which people pay to ride on various machines for amusement or try to win prizes in games.
• a fair is also an event at which people display or sell goods.
fair amount
• equitable or just measure, reasonable quantity, moderate amount
fair and square
• decently, fairly, impartially, justly, equally
fair ballot
• honest vote
fair competition
• contest played and judged according to the rules, contest equally fair to all sides
fair consideration
• appropriate recompense, fair reward or compensation
fair copy
• a fair copy of a piece of writing is a neat copy with no mistakes or alterations.
fair deal
• agreement or contract equally fair to all sides, fair treatment
fair enough
• justly, pretty fair, quite right, quite correct
fair fight
...

Fair را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

mahammad javad
لطیف
نرم
..........
عادلانه
منصفانه
شنتیا
هوای صاف
محمدپور۰۹۱۱۹۳۲۹۳۳۰
جنبانجار,جنب هنجار=جنبان جار=جنب هنجار یعنی براساس قانون عرفی فعالیت و جنب جوش کردن,براساس قانون عرفی هوا خوب بودن,براساس قانون عرفی خوب و متوسط بودن,جنبان جار یعنی نمایشگاهی که در آن جارچی ها داد می زنند
نوشیکا
Right and just
Sepehr
عادلانه
🔮✴🇮🇹💜
حرف نوشیکا و سپر درسته . خودشه . یعنی منصفانه و عادلانه
y.j
نمایشگاه
Mohammad
نمایشگاه
نیلا
شهربازی
Hana-H
شهر بازی
shiva_sisi‌
منصفانه ، نمایشگاه کالا ، زیبا ، لطیف ، نسبتا خوب ، متوسط ، بور ، بدون ابر ، منصف ، نمایشگاه ، بازار مکاره ، بی طرفانه ، علوم مهندسی: نمایشگاه کالا ، قانون ـ فقه: منصفانه ، بیطرفانه ، بازرگانی: نمایشگاه ، هفته بازار عادلانه
Neymar jr jr
نمایش کالا یا مسابقه ماشین
Sadaf
۱- بازار مکاره .۲- منصفانه
ngr
عادلانه _ بی طرف
امیررضا فرهید
.A public event of shows and games in a town or village
امیررضا فرهید
معنی این واژه زیبا و خوشگله که در بعضی جمله ها معنی منصفانه و عادلانه میده.
sara
منصفانه
masoomeh
در اسم به معنی نمایشگاه و در صفت به معنی عادلانه
ساینا
زیباوسفید پوست و منصفانه
اهورامزدا

fair means interest that people
show in somebody or something
رضا
زیبا و منصفانه
🥶🥶😁👩🏻‍🦱
درستکار و با عدالت 🙃
تارا ساحلی
حسابداری : دقیق و هدفمند (برای توصیف دفاتر مالی استفاده می شود)
setayesh
جشنواره،نمایشگاه
🌻🌼🎁
نرم و لطیف
محمد دا وود
منصف
setayesh
در کتاب های کانون زبان میشه fair means right and just
A🐰v🐱a
fair means right and just
موسی زینبی
Right and just به معنی درست و عادلانه
نازنین فرج زاده
adj=عادلانه - بور (روشن )
n = نمایشگاه
ایمان
Career fair
Or career expo. Or job fair
Is generally an opportunity for local businesses to recruit new employees from university.
یک میتینگ یا به اصطلاح نمایشگاهی است
تا فرصتی برای کارفرماهای محلی ایجاد کنه تا افراد تازه کار رو از دانشگاه جزب کار کنند.
سجاد عبدی
در اینامه رهسازی به معنی سطح مرطوب که در زهکشی ^قابل قبول^ است
Ali pakdaman
Fair means right and just
Amirmahdi
Fair means right and just
Mobina
منصفانه یا منصف
ایران
منصفانه
k.a
عادلانه بودن و منصف بودن

that s not fair
این عادلانه نیست .
علیرضا
زیبا
جوانمردانه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی fair
کلمه : fair
املای فارسی : فیر
اشتباه تایپی : بشهق
عکس fair : در گوگل

آیا معنی Fair مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )