برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1279 100 1

Federal

/ˈfedərəl/ /ˈfedərəl/

معنی: فدرال، ائتلافی، اتحادی
معانی دیگر: نظام حکومتی فدرال، همبستگان، وابسته به دولت فدرال (یا دولت مرکزی در نظام فدرال)، (f بزرگ) وابسته به دولت فدرال ایالات متحده ی امریکا (که مرکز آن در شهر واشنگتن است)، (f بزرگ ـ امریکا) وابسته به حزب فدرالیست امریکا (در اوایل استقلال)، هواخواه افزودن بر اختیارات دولت فدرال (و کاستن خودمختاری ایالات)، همبستگان گرای، (در جنگ های داخلی امریکا ـ f بزرگ) هوادار دولت مرکزی، سرباز دولت فدرال، اتفاق

بررسی کلمه Federal

صفت ( adjective )
مشتقات: federally (adv.)
(1) تعریف: of or relating to a system of government in which a number of states are united under and recognize the authority of a central government, yet have their own governments as well.

- The founding fathers decided on a federal system of government for this country.
[ترجمه ترگمان] بنیانگذاران در یک سیستم فدرال دولت برای این کشور تصمیم گرفتند
[ترجمه گوگل] پدران بنیانگذاشتند که برای این کشور سیستم حکومتی فدرال تعیین شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: of or relating to such a central authority, often as opposed to state or local authority.

- The president is the head of the federal government, whereas a governor is the head of a state government.
[ترجمه ترگمان] رئیس‌جمهور رئیس دولت فدرال است در حالی که فرماندار رئیس دولت ایالتی است
[ترجمه گوگل] رئیس جمهور، رئیس دولت فدرال است، در حالی که یک فرماندار، رئیس یک دولت ایالتی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- There are federal, state, and local laws.
[ترجمه ترگمان] قوانین ایالتی، ایالتی و محلی وجود دارد ...

واژه Federal در جمله های نمونه

1. the federal government's claim of dominion over coastal waters
ادعای حاکمیت دولت فدرال بر آب‌های ساحلی

2. data pertinent to federal aid
داده‌های وابسته به کمک دولت فدرال

3. local taxes are separate from federal taxes
مالیات‌های محلی سوای مالیات‌های فدرال هستند.

4. In 1970, a federal agency was created to coordinate governmental action to protect environment.
[ترجمه ترگمان]در سال ۱۹۷۰، یک اداره فدرال برای هماهنگ کردن اقدام دولتی جهت حفاظت از محیط‌زیست تشکیل شد
[ترجمه گوگل]در سال 1970، یک سازمان فدرال برای هماهنگ کردن اقدامات دولت برای حفاظت از محیط زیست ایجاد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The Trans-Canada highway is a federal responsibility.
[ترجمه ترگمان]بزرگراه میان - کانادا یک مسئولیت فدرال است
[ترجمه گوگل]بزرگراه Trans-Canada مسئولیت فدرال است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. They're ready to cut the federal budget deficit for the next fiscal year.
[ترجمه ترگمان]آن‌ها آماده اند تا کسری بودجه فدرال را برای سال مالی آینده کاهش دهند
[ترجمه گوگل]آنه ...

مترادف Federal

فدرال (صفت)
federal
ائتلافی (صفت)
fraternal , federal
اتحادی (صفت)
fraternal , federal

معنی عبارات مرتبط با Federal به فارسی

دفتر بازرسی دولت فدرال (شاخه ای از وزارت دادگستری امریکا که کارش حراست قوانین دولت فدرال و عملیات ضد جاسوسی در داخل کشور است) (مخفف آن : fbi)
اداره ی ارتباطات دولت فدرال (یکی از بخش های دولت فدرال امریکا که کارش سرپرستی ایستگاه های رادیو و تلویزیون و تلفن و تلگراف و ماهواره ها و غیره می باشد)
(امریکا) بانک وام های کشاورزی
دولت فدرال آلمان
(امریکا) بانک مرکزی دولت فدرال
(امریکا) اسکناس
(امریکا) بنیاد بانکداری دولت فدرال (که بر بانک مرکزی سرپرستی دارد)
(امریکا) اداره ی سرپرستی بازرگانی دولت فدرال (که کار آن سرپرستی بر امور بازرگانی و جلوگیری از تقلب یا رقابت غیرمنصفانه و غیره است)

معنی کلمه Federal به انگلیسی

federal
• of or pertaining to a form of government in which separate states unite under a central authority while retaining limited powers of government; of or pertaining to a central authority in a federation
• federal agent or officer; federalist; supporter of federation or federalism; member of the union during the civil war (u.s. history)
• in a federal country or system, a group of states is controlled by a central government.
federal aviation administration
• u.s. government organization which oversees airline safety and regulates the airline industry, faa
federal aviation agency
• faa, u.s. government organization which oversees airline safety and regulates the airline industry
federal bureau of investigation
• united states government agency which provides legal investigation services for federal crimes
federal communications committee
• committee which sets standards for regulating the level of electrostatic interference from electrical appliances, fcc
federal democratic republic of ethiopia
• ethiopia, country in eastern africa
federal election commission
• independent u.s. government agency which enforces campaign finance regulations (for candidates for the u.s. senate, house of representatives, president, and vice president), fec
federal emergency management agency
• u.s. government agency that provides disaster relief in the event of natural and man-made catastrophes (floods, hurricanes, chemical spills, terrorist attacks, etc.), fema
federal insurance contributions act
• u.s. federal law requiring employers to withhold wages fro ...

Federal را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Moein
پلیس ایالتی ایالت متحده
مقداد سلمانپور
(دولت) مرکزی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی federal
کلمه : federal
املای فارسی : فدرال
اشتباه تایپی : بثیثقشم
عکس federal : در گوگل

آیا معنی Federal مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )