برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1283 100 1

Flatten

/ˈflætn̩/ /ˈflætn̩/

معنی: پهن کردن، مسطح کردن، روحیه خود را باختن، بیمزه کردن، نیم نت پایین امدن، بی تنوع کردن، قسمت پهن کردن، تسطیح کردن
معانی دیگر: صاف کردن، پهنیدن، تخت کردن یا شدن (معمولا با: out)، هموار شدن یا کردن، برزمین افتادن، نقش برزمین شدن، دراز به دراز شدن یا کردن، زمین خوردن یا زدن، از پا انداختن یا افتادن، فروریز کردن یا شدن

بررسی کلمه Flatten

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: flattens, flattening, flattened
(1) تعریف: to make flat.
مشابه: crush, lay, level, roll

- He flattened the soil after planting.
[ترجمه ترگمان] او خاک را بعد از کاشت زمین صاف کرد
[ترجمه گوگل] او پس از کاشت خاک را صاف کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to knock down.

- She flattened him with one punch.
[ترجمه ترگمان] با یک مشت او را صاف کرد
[ترجمه گوگل] او او را با یک پانچ مسطح کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to become flat.
مشابه: crush, roll

واژه Flatten در جمله های نمونه

1. flatten out
1- پهن کردن یا شدن،تخت کردن یا شدن 2- (هواپیمایی) موازی با زمین پرواز کردن (level off هم می‌گویند)

2. The cookies will flatten slightly while cooking.
[ترجمه ترگمان]در هنگام پخت، کوکی به آرامی پهن و صاف می‌شود
[ترجمه گوگل]کوکی ها در حالی که پخت و پز کمی صاف است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Flatten the dough with a press of the hand.
[ترجمه ترگمان]و پول را با فشاری از دستش بیرون آورد
[ترجمه گوگل]خمیر را با فشار دادن دست با هم هموار کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Use a rolling pin to flatten the dough.
[ترجمه ترگمان]از یک پین rolling برای صاف کردن خمیر استفاده کنید
[ترجمه گوگل]از خمیر نورد برای خمیر استفاده کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The wrinkled silk will flatten out again if you iron it.
[ترجمه ترگمان]اگر آهن آن را اتو کنی، ابریشم چروکیده دوباره بیرون خواهد جست
[ترجمه گوگل]ابریشم چروکیده اگر دوباره آ ...

مترادف Flatten

پهن کردن (فعل)
spread , expand , broaden , flatten , widen , muck , dung
مسطح کردن (فعل)
even , level , flatten , tabulate
روحیه خود را باختن (فعل)
flatten
بیمزه کردن (فعل)
flatten
نیم نت پایین امدن (فعل)
flatten
بی تنوع کردن (فعل)
flatten
قسمت پهن کردن (فعل)
flatten
تسطیح کردن (فعل)
grade , surface , flatten

معنی عبارات مرتبط با Flatten به فارسی

1- پهن کردن یا شدن، تخت کردن یا شدن 2- (هواپیمایی) موازی با زمین پرواز کردن (level off هم می گویند)

معنی Flatten در دیکشنری تخصصی

flatten
[کامپیوتر] مسطح کردن

معنی کلمه Flatten به انگلیسی

flatten
• make level or smooth; become level; make flat; beat flat; knock down; make insipid or dull
• if you flatten something, you make it flatter.
• if you flatten yourself against something, you press yourself flat against it.
• to flatten buildings or crops means to destroy them by knocking them down.
• see also flattened.
• if you flatten something out, or if it flattens out, it becomes flat or flatter.

Flatten را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

عاطفه موسوی
با خاک یکسان کردن
Asma
آب کردن : These exercises will help to flatten your stomach

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی flatten
کلمه : flatten
املای فارسی : فلتن
اشتباه تایپی : بمشففثد
عکس flatten : در گوگل

آیا معنی Flatten مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )