انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 924 100 1

Focus

تلفظ focus
تلفظ focus به آمریکایی/ˈfoʊkəs/ تلفظ focus به انگلیسی/ˈfəʊkəs/

معنی: کانون، فاصله کانونی، مرکز توجه، کانون عدسی، نقطه تقاطع، قطب، مرکز، متمرکز کردن، میزان کردن، متمرکز کردن توجه، بکانون اوردن
معانی دیگر: تنظیم فاصله ی کانونی، (دوربین عکاسی) دکمه ی تنظیم کانون، مرکز فعالیت (یا توجه و غیره)، کانونی کردن یا شدن، (عدسی) تنظیم کردن، (توجه و غیره) متمرکز کردن، رجوع شود به: focal length، (پزشکی - عفونت یا سرطان یا غده و غیره) مرکز بیماری، پیله، میان گاه پلشتی، میان گاه سرطان، مرکز زلزله، کانون زلزله، (هندسه) هریک از دو کانون بیضی، کانون هذلولی، کانون سهمی، مترکز کردن

بررسی کلمه Focus

اسم ( noun )
حالات: foci, focuses
(1) تعریف: the point at which rays, esp. optical, come together, or from which they seem to radiate.

(2) تعریف: the area of greatest concentration, attention, or activity.
مشابه: center, emphasis, region

- Of course, others were involved, but our son was the primary focus of our concern.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] البته، بقیه درگیر بودند، اما پسر ما کانون توجه ما بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] البته، دیگران درگیر بودند، اما پسر ما تمرکز اصلی نگرانی ما بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The focus of the nature program was the dire situation of the polar bear.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تمرکز برنامه طبیعت، وضعیت مهلک خرس قطبی بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تمرکز برنامه طبیعت، وضعیت شدید خرس قطبی بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- They feel there should be a stronger focus on science in the elementary school curriculum.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها احساس می‌کنند که باید تمرکز بیشتری بر روی علم در برنامه‌درسی مدارس ابتدایی وجود داشته باشد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها احساس می کنند تمرکز بیشتری بر روی علم در برنامه درسی مدارس ابتدایی وجود دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: degree of clarity and precision, esp. in an image presented by an optical system such as a camera.

- The focus is not very sharp in this shot, so her face looks a bit fuzzy.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فوکوس در این عکس خیلی شارپ نیست، بنابراین صورت او کمی گنگ به نظر می‌رسد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تمرکز این تیر بسیار تیز نیست، بنابراین چهره اش کمی فاز است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: the state of maximum visual clarity and precision.

- This is the only photograph that is truly in focus.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این تنها عکسی است که واقعا در فوکوس است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این تنها عکس است که واقعا در تمرکز است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: an adjustment on an optical device that will sharpen the image viewed.

- The focus on the microscope allowed her to see every detail of the cell.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تمرکز بر روی میکروسکوپ به او این امکان را داد که تمام جزییات سلول را ببیند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تمرکز بر روی میکروسکوپ اجازه می دهد او را به دیدن هر جزئیات از سلول
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: focuses, focusses, focusing, focussing, focused, focussed
(1) تعریف: to adjust (an optical device or the eyes) to produce a more distinct image.
مشابه: train

- With this camera, you'll need to focus the lens yourself.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با این دوربین، شما باید خود لنز را متمرکز کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] با استفاده از این دوربین، شما باید لنز را به خودتان متمرکز کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to concentrate (attention or efforts) on a central point or task.
مشابه: center, concentrate, converge, nail

- The teacher needed to focus more attention on the students who were lagging behind.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] معلم باید توجه بیشتری به دانشجویان که پشت سر گذاشته بودند معطوف کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] معلم نیاز به تمرکز بیشتر بر دانش آموزانی که عقب مانده بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: focused (adj.)
• : تعریف: to concentrate one's attention or activity (usu. fol. by "on").
مشابه: center, concentrate, fasten

- I have trouble focusing on my work when I'm tired.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی خسته می‌شوم روی کارم تمرکز می‌کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] زمانی که خسته شدم، تمرکز روی کار من مشکل دارم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The researchers focused on the question of causation.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] محققان بر مساله علیت متمرکز شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] محققان بر روی مسئله علیت تمرکز کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Focus در جمله های نمونه

1. the focus of his speech was on iran
ترجمه موضوع اصلی نطق او ایران بود.

2. the focus of several rays of light
ترجمه کانون چندین پرتو نور

3. in focus
ترجمه روشن،واضح،(عدسی) میزان (شده)،کانونی

4. i must focus my attention on one thing only
ترجمه بایستی توجه خودم را فقط روی یک چیز متمرکز کنم.

5. out of focus
ترجمه (عدسی و غیره) تنظیم نشده،نامیزان

6. out of focus
ترجمه (تصویر تلویزیون و غیره) ناواضح،مبهم،ابر گرفته،(عدسی) نامیزان،ناکانونی

7. she was the focus of every man's attention
ترجمه او مورد توجه همه‌ی مردان بود.

8. you must first focus the camera's lens
ترجمه ابتدا باید عدسی دوربین را تنظیم کنی.

9. the tv is out of focus
ترجمه (تصویر) تلویزیون میزان نیست.

10. to bring a camera into focus
ترجمه دوربین عکاسی را میزان کردن

11. the convergence of rays in the focus of the lens
ترجمه همگرایی اشعه در کانون عدسی

12. The noise made it hard for me to focus on work.
ترجمه کاربر [ترجمه سعید بهزادی] سر و صدا، تمرکز بر کارم را برایم سخت کرد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این صدا برایم سخت بود که روی کار تمرکز کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سر و صدا باعث شد که من تمرکز کنم بر کار
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. Focus on small goals instead of big ones.
ترجمه کاربر [ترجمه علیرضا رحمتی] بجای اهداف بزرگ روی اهداف کوچک تمرکز کن
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]به جای پروژه‌های بزرگ بر روی اهداف کوچک تمرکز کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]تمرکز بر اهداف کوچک به جای آنهایی که بزرگ هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. In the background, in soft focus, we see his smiling wife.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]در پس‌زمینه، در فوکوس نرم، ما همسر خندان او را می‌بینیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]در پس زمینه، در تمرکز نرم، ما همسر خندان او را می بینیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. should always learn from everything; should focus on in order to know more, know all.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]همیشه باید از همه چیز یاد بگیرد؛ باید بر روی آن تمرکز کند تا بیشتر بداند، همه چیز را بداند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]همیشه باید از همه چیز یاد بگیرد باید به منظور شناخت بیشتر، همه چیز را تمرین کن
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. Try and focus your mind on your lessons.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سعی کنید ذهن خود را بر روی درس خود متمرکز کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سعی کنید ذهن خود را در درس های خود تمرکز کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. The secret of change is to focus all of your energy, not on fighting the old, but on building the new.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]راز تغییر این است که تمام انرژی خود را متمرکز کنید، نه روی مبارزه با افراد مسن، بلکه بر روی ساختمان جدید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]راز تغییر این است که تمام انرژی خود را تمرکز کنید، نه بر مبارزه با پیر، بلکه برای ساختن جدید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

18. Education is the current focus of public debate.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آموزش و پرورش کانون اصلی بحث عمومی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آموزش و پرورش تمرکز جاری بحث های عمومی است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

19. The key focus of the marketing mix will be on price and distribution.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]تمرکز اصلی آمیخته بازاریابی بر قیمت و توزیع است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]تمرکز کل مجموعه بازاریابی بر قیمت و توزیع خواهد بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف Focus

کانون (اسم)
focus , club , fireplace
فاصله کانونی (اسم)
focus , focal length
مرکز توجه (اسم)
focus
کانون عدسی (اسم)
focus
نقطه تقاطع (اسم)
focus
قطب (اسم)
focus , axis , pole , hub , gudgeon
مرکز (اسم)
heart , base , seat , focus , capital , middle , center , station
متمرکز کردن (فعل)
epitomize , focus , fixate , centralize , concentrate , localize
میزان کردن (فعل)
range , tune , adjust , modulate , temper , regulate , collimate , focus , orient
متمرکز کردن توجه (فعل)
focus
بکانون اوردن (فعل)
focus

معنی عبارات مرتبط با Focus به فارسی

روشن، واضح، (عدسی) میزان (شده)، کانونی
(تصویر تلویزیون و غیره) ناواضح، مبهم، ابر گرفته، (عدسی) نامیزان، ناکانونی
کانون حقیقی
کانون مجازی

معنی Focus در دیکشنری تخصصی

focus
[سینما] آشکار / واضح - تصویر واضح - کانونی - واضح - وضوح - وضوح دقیق
[عمران و معماری] کانون
[کامپیوتر] متمرکز کردن بخشی از کادر گفتگو که آماده ی دریافت ورودی از صفحه کلید است . این بخش معمولاً به وسیله ی برجسته سازی با رنگ خاصی یا قرار دادن خط تشکیل شده از نقطه در اطراف یک دکمه به وجود می آید .
[برق و الکترونیک] کانون ؛ کانونش 1. نقطه ی همگرایی پرتوهای نور یا الکترونهای یک باریکه . 2. حرکت دادن عدسی یا تنظیم ولتاژ یا جریان برای دستیابی به کانون و تمرکز. - کانون
[زمین شناسی] کانون در زلزله شناسی، اولین نقطه گسیختگی یک زلزله، مکانی که انرژی کرنش نخستین بار به موج الاستیک تبدیل می شود.نقطه ای درون زمین که مرکز زمینلرزه است .
[نساجی] متمرکز - فکوس
[ریاضیات] کانون، به کانون آوردن، نکته، میزان کردن، نقطه ی احتراق، نقطه ی سوزان، متمرکز کردن
[پلیمر] کانون، متمرکز شدن، تمرکز کردن
[سینما] تنظیم تصویر - کانونی کردن (تصویر) - میزان بودن تصویر نسبت به فاصله عدسی دوربین وموضوع - میزان کردن عدسی برای وضوح تصویر - واضح کردن تصویر
[سینما] دستیار اول فیلمبردار
[سینما] نقطه وضوح به عقب
[سینما] نمودار کانونی
[برق و الکترونیک] کنترل کانوش ؛ کنترل تمرکز کنترل تعبیه شده روی لامپ پرتو کاتدی برای تنظیم ابعاد نقطه روی صفحه ی نمایش و رسیدن به واضحترین تصویر. این کنترل از طریق تغییر جریان گذرنده از پیچک کانونی کننده یا تغییر وضعیت یک آهنربای دائم صورت می گیرد.
[برق و الکترونیک] مد کانونی- ناکانونی نوعی مد ذخیره ارقام دودویی که در آن باریکه ی نویسنده در لامپ ذخیره ای پرتو - کاتدی در ابتدا کانونی است. برای یک نوع رقم دودویی باریکه در وضعیت کانونی می ماند اما برای نوع دیگر ، باریکه ماگهان در ناحیه ای دایره ای کوچک و در فاصله ی زمانی قبل از قطع و رفتن به موقیت بعدی ، ناکانونی می شود.
[ریاضیات] کانون نگاشت گاوس
[سینما] نقطه وضوح به جلو
[سینما] فوکوس بی نهایت
[سینما] حالت کانونی عمیق - عمق صحنه - عمق میدان - وضوح تا عمق صحنه - وضوح عمیق
[سینما] عمق کانونی - عمق کانونی عدسی - عمق وضوح - عمق کانونی
[زمین شناسی] عمق کانون فاصله میان کانون یک زمین لرزه تا مرکز زلزله را گویند . مترادف : عمق کانونی .
[سینما] دیفرانسیل کانونی - وضوح قیاسی
[ریاضیات] کانون هادی
[عمران و معماری] کانون زلزله
[معدن] کانون درونی زلزله (ژئوفیزیک)
[زمین شناسی] کانون میدان مساحت یا حجم کلی که منبع یک زمین لرزه است که از ناحیه تحت لرزش، آنگونه که در میدان مشاهده می شود، استنباط می شود. این مفهوم دارای وقت کمی است و این اصطلاح استفاده زیادی ندارد.
[سینما] کانون ثابت
[زمین شناسی] نقطه کانونی ، ببینید : principal focus.
[سینما] تعقیب کانونی

معنی کلمه Focus به انگلیسی

focus
• center, hub; area in a dialog box which receives input (computers)
• adjust the focus of; make clear, bring into focus; bring to a focus; concentrate
• when you focus a camera on something or when a camera focuses on it, you adjust it so that it takes clear pictures.
• if people focus their attention on something or if their attention is focused, they are concentrating on one thing or thinking and talking about that thing.
• when you focus your eyes or when your eyes focus, you adjust them so that you can see clearly.
• if you focus a ray of light, you direct it towards a particular point.
• if special attention is being paid to something, you can say that it is the focus of interest or attention.
focus attention
• direct attention to
focus attention on
• direct concentration and awareness on, pay attention to, observe, heed
focus group
• group that meets in order to aid a manufacturer or seller to check a product
focus of attention
• center of interest
focus point
• point upon which a lens is focused
in focus
• clear, focused
out of focus
• blurry, not focused correctly, unclear

Focus را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Focus

سمیرا ق ١٥:٠٨ - ١٣٩٦/٠٩/٢١
مدنظر
|

مرجان میری لواسانی ١٨:٢٢ - ١٣٩٦/١٠/١٠
مدّ ِ نظر قرار دادن
|

ASSASSINS ١٨:٤١ - ١٣٩٦/١٠/٢٣
توجه
تمرکز
توجه کردن
|

ساسان ١٥:١٩ - ١٣٩٦/١٠/٢٩
کانون
Focus (or hypocenter)
|

مقدسی ١٥:٢٣ - ١٣٩٦/١١/١٧
توجه_دقت
|

مليكا حسيني ١٧:١٦ - ١٣٩٧/٠٣/١٨
تمركز كردن
|

Zahra ١٣:٠٣ - ١٣٩٧/٠٤/١٥
دقت کردن.توجه
|

سجاد مصلحی ٢٢:٠١ - ١٣٩٧/٠٦/٢٤
1-متمرکز کردن
2-متمرکز شدن
3-دقت کردن
4-توجه کردن
|

رویا ٢١:١٥ - ١٣٩٧/٠٩/٢٨
تمرکز و توجه
|

Emperoe ١٠:٤٢ - ١٣٩٧/١٠/٠٦
Pay all your attention
|

bbh ٢٣:٢٠ - ١٣٩٧/١٢/٠٥
تمرکز
|

مبینا سیدی ٠٨:٢٩ - ١٣٩٨/٠٢/٠٦
تمرکز کردن
|

Venus ١٩:٣٢ - ١٣٩٨/٠٢/١٦
دقت نظر
|

حسن فاطمی منش ٠٩:٥٥ - ١٣٩٨/٠٢/٣٠
واقف بودن
|

پیشنهاد شما درباره معنی Focus



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی focus
کلمه : focus
املای فارسی : فوکوس
اشتباه تایپی : بخزعس
عکس focus : در گوگل


آیا معنی Focus مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )