برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1291 100 1

Force

/ˈfɔːrs/ /fɔːs/

معنی: شدت، جبر، عده، بازو، شدت عمل، نفوذ، نیرو، زور، تحمیل، قوا، بردار نیرو، نیرومندی، رستی، قفل را شکستن، بزور باز کردن، بی عصمت کردن، بازور جلو رفتن، مجبور کردن، درهم شکستن، بیرون کردن، راندن
معانی دیگر: قدرت، قوه، قهر، عنف، اجبار، زورآوری، زورگویی، (توسل به) زور (یا قوه ی قهریه)، نیروی دماغی یا اخلاقی، قدرت مهار کردن، نیروی استدلال، اثر، تاثیر، هنایش، نکته ی اصلی، معنی واقعی، چم راستین، نیروی ارتشی (هوایی و دریایی و زمینی)، (جمع) قوا، گروه مردم (که به منظور خاصی متشکل شده اند)، دسته، (حقوق) ارزش قانونی، اعتبار قانونی، قابلیت اجرا، نافذ بودن، الزام آوری، لازم الاجرایی، (فیزیک) نیروی محرکه، وادار کردن، به زور داخل شدن، به زور شکستن (و برداشتن چیزی)، به زور گرفتن، (به زور) از دست کسی گرفتن، (به جبر) ستاندن، به زور داخل (چیزی) کردن، چپاندن، زور دادن، زور آوردن، زور اعمال کردن، (با: on یا upon) تحمیل کردن، به زور کاری را انجام دادن، خود را وادار کردن، (به زور) وانمود کردن، فشار آوردن بر، غیرطبیعی کردن، (به زن) تجاوز کردن، زنای به عنف کردن، (گیاه یا میوه و غیره) به زور (با وسایل فنی و مصنوعی) به رشد سریع واداشتن، به زور رستاندن، (مهجور) ارزش قانونی دادن به، نیرو دادن به، قدرتمند کردن، اختیارات دادن به، (بازی ورق) حریف را مجبور به انداختن ورق بخصوصی کردن، درجمع قوا، فیزیک بردار نیرو، خشونت نشان دادن، قفل یا چفت را شکستن، مسلح کردن، مجبورکردن بزور گرفتن

بررسی کلمه Force

اسم ( noun )
(1) تعریف: active power, energy, or physical strength.
مترادف: energy, power, strength, vigor
مشابه: authority, brawn, effort, heat, might, muscle, potency, puissance, stress, vim, vitality

- The force of the hurricane knocked down the trees.
[ترجمه ترجمه] نیروی تندباد درختان را به زمین انداخت.
|
[ترجمه ترگمان] نیروی تندباد در میان درختان فرود آمد
[ترجمه گوگل] نیروی طوفان به درختان افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the use of such power, energy, or strength.
مترادف: effort
مشابه: action, authority, coercion, compulsion, duress, energy, enforcement, power, violence

- The enemy took the castle by force.
[ترجمه ترگمان] دشمن به زور قلعه را تصرف کرده بود
[ترجمه گوگل] دشمن قلعه را به زور از دست داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

...

واژه Force در جمله های نمونه

1. force of character
نیروی شخصیت

2. force an issue
نکته یا موضوعی را با اصرار مطرح کردن

3. force one's hand
(پیش از آمادگی) وادار به عمل کردن،(قبل از موعد) به کار واداشتن

4. force one's way (through something)
به زور راه خود را (از میان چیزی) باز کردن

5. force one's way into something
به زور وارد محلی (یا چیزی) شدن

6. air force
نیروی هوایی

7. attack force
نیروی تک

8. attractive force
نیروی جاذبه

9. conservative force field
میدان نیروی پایستار

10. don't force it or it will break
به آن زور نیاور که خواهد شکست.

11. inertial force
نیروی لختی

12. moral force
قدرت اخلاقی

13. repulsive force
نیروی رانشی (قوه‌ی دافعه)

14. the force exerted by gravitation
نیرویی که توسط جاذبه ایجاد می‌شود

15. the force of a blow ...

مترادف Force

شدت (اسم)
intensity , acrimony , severity , force , gravity , violence , hardness , fury , inclemency , extremity , intension , duress , stringency , vehemence , tensity
جبر (اسم)
force , violence , algebra , inertia
عده (اسم)
number , force , amount , quantity , unit
بازو (اسم)
force , power , arm , lever , forearm , brachium
شدت عمل (اسم)
arrogance , force
نفوذ (اسم)
influx , prevalence , force , influence , authority , leading , penetration , infiltration , permeation , dominance , importance , transpiration , transudation , insinuation , seepage , prestige
نیرو (اسم)
gut , strength , might , energy , force , power , pep , breath , vigor , blood , brawn , thrust , tuck , zip , vim , leverage , tonus , puissance , vis
زور (اسم)
strength , might , energy , force , violence , power , vivacity , hustle , zing , strain , vigor , pressure , thrust , push , dint , tuck , zip , vim , stunt , vis
تحمیل (اسم)
tax , levy , force , imposition , exaction , infliction , protrusion
قوا (اسم)
force
بردار نیرو (اسم)
force
نیرومندی (اسم)
potency , intensity , force , power , vigor , intension , virility
رستی (اسم)
rest , force
قفل را شکستن (فعل)
force
بزور باز کردن (فعل)
force , thrust
بی عصمت کردن (فعل)
force
بازور جلو رفتن (فعل)
force
مجبور کردن (فعل)
enforce , force , bludgeon , compel , oblige , necessitate
درهم شکستن (فعل)
overwhelm , smash , break down , force , crash , vanquish , scrunch
بیرون کردن (فعل)
dispossess , fire , eliminate , force , swap , drive out , evict , cashier
راندن (فعل)
hurry , force , run , pilot , steer , row , repulse , drive , rein , poach , whisk , conn , drive away , dislodge , send away , unkennel

معنی عبارات مرتبط با Force به فارسی

نکته یا موضوعی را با اصرار مطرح کردن
به زور خوراندن (به ویژه از راه لوله)، به زور به خورد کسی دادن، واخوراندن
(فرانسه) فورس ماژور، نیروی برتر، وضع اضطراری (ناگه گانی)، ناگه آیند، قوه قهریه
(پیش از آمادگی) وادار به عمل کردن، (قبل از موعد) به کار واداشتن
به زور راه خود را (از میان چیزی) باز کردن
به زور وارد محلی (یا چیزی) شدن
تلمبه ی فشاری، تلمبه ی رانشی (برای رساندن آب لوله به بلندی های زیاد)، تلمبه فشاری تلمبه ضغطه ای
نیروی هوایی
نیروی آب خاکی
نیروی اعزامی، نیروی گسیلشی
نیروی هجومی
دارای دوران فعالیت شدید و سپس دوران آرامش، به زور، به اجبار
به سرعت، با جست و خیز
centrifugal force ...

معنی Force در دیکشنری تخصصی

force
[عمران و معماری] نیرو
[کامپیوتر] مجبور کردن ؛ نیرو
[برق و الکترونیک] نیرو
[فوتبال] نیرو
[حقوق] مجبور کردن، ملزم کردن، قوت، اعتبار، اهمیت، عنف، اجبار
[ریاضیات] نیرو
[پلیمر] نیرو
[آب و خاک] نیرو
[زمین شناسی] نیرو نیرو باعث به حرکت در آمدن اشیای ساکن و متحرک می شود.
[برق و الکترونیک] تعادل نیرو
[برق و الکترونیک] ترادیسده ی خود- متوازن ترادیسنده ای که خروجی حسگر آن پس از تقویت به وسیله ای داده می شود که حسگر رابه موقعیت سکون خود بر می گرداند. سیگنال پسخورد شده همچنین به عنوان خروجی ترادیسنده در نظر گرفته می شود.
[عمران و معماری] ضریب نیرو
[آب و خاک] ضریب نیرو
[شیمی] ثابت نیرو
[برق و الکترونیک] همانند جریان نیرو
[مهندسی گاز] کوران مصنوعی ، جریان اجباری
[کامپیوتر] باز خورد نیرویی
[شیمی] میدان نیرو
[برق و الکترونیک] میدان نیرو
[برق و الکترونیک] تابع نیرو
...

معنی کلمه Force به انگلیسی

force
• power; strength; intensity; military power; coercion; violence; authority; need, necessity; binding power, effect (of a law)
• bring about through the use of power; impose; compel; oblige; break through, push through; artificially increase the rate of growth (of plants, etc.)
• if you force someone to do something, you make them do it, although they are unwilling.
• if a situation or event forces you to do something, it makes it necessary for you to do it.
• if you force something into a particular position, you use a lot of strength to make it move there.
• if you force a lock, door, or safe, you break the lock in order to open it.
• force is the use of physical violence or strength.
• a force in physics is the pulling or pushing effect that one thing has on another.
• someone or something that is a force in a situation has a great effect or influence on it.
• a force is also an organized group of soldiers or other armed people.
• see also forced.
• if you force your way into a place, you succeed in getting there although there are people, things or problems that are trying to prevent you from doing so, or are in your way.
• if you do something from force of habit, you do it because you have always done it in the past.
• a law or system that is in force exists or is being used.
• if people do something in force, they do it in large numbers.
• if you join forces with someone, you work together to achieve a common aim or purpose.
force 17
• currently officially disbanded group that served as chairman arafat's security guard before the formation of the palestinian authority (many of the original members are now part of the official presidential guard of chairman arafat)
force a passage through the crowd
• push one's way through a crowd of people
force an i ...

Force را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

عرفان
فشار اوردن
محمد قدکچی
نیرو - ترجیحات
kimia
شدید
mahsa
مجبور کردن
ata darvishnya
حقه(در شعبده بازی)
a.r
مجبور کردن
Sunflower
عنصر


The essential forces of the universe
عناصر اصلی کائنات
amir
خشن
محمد علیزاده
Bring serious plussure on some body and endow to them to perform a particular work
حدیث ایران
اسم = نیرو-زور
فعل= مجبور کردن
jahanaks.blog.ir
force and binding
لازم‌الاجرا و الزام‌آور
خورشيدوند
شدت عمل نيرو
محمدرضا خسروی
جلو انداختن، تسریع کردن، (کاری را) هرچه سریع تر انجام دادن
مهراد
فشار وارد كردن
محیا
وادار کردن
نرگس
اجبار
tinabailari
مجبور کردن ، وادار کردن ، قدرت ، نیرو
I was forced to take a taxi because the last bus had left
محبور شدم تاکسی بگیرم چون آخرین اتوبوس رفته بود 🐞🐞
انسانی 92 ، تجربی 84
Nasim
قوا

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی force
کلمه : force
املای فارسی : فورس
اشتباه تایپی : بخقزث
عکس force : در گوگل

آیا معنی Force مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )