برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1353 100 1

face

/feɪs/ /feɪs/

معنی: نما، منظر، سطح، صورت، لقاء، قیافه، چهره، رو، وجه، قبال، رخسار، رخ، صاف کردن، روکش کردن، مواجه شدن، روبرو ایستادن، پوشاندن سطح، مواجه شدن با، رویاروی شدن، تراشیدن
معانی دیگر: ناصیه، لچ، حالت صورت، هنایش، سیما، ظاهر، برو رو، رویه، (شکل هندسی) ضلع، پهلو، کنار، (ساعت) صفحه، (ورق بازی و چرم و پارچه و غیره) رو (در برابر پشت back)، بزک، لوازم آرایش، آبرو، حیثیت، ظاهر متن (در برابر فحوای آن)، متن بدون تفسیر و توضیح، گستاخی، پررویی، (در مورد ساختمان و غیره) رو به طرفی بودن، رو به رو شدن با، مقابله کردن با، رو در رو شدن، تن در دادن، پذیرفتن، مالیدن به، روکار کردن، نماسازی کردن، صافکاری کردن، (سنگ تراشی) صیقلی کردن، (ارتش ـ مشق نظامی) ـ گرد کردن، چهره را (به سویی) گرداندن، رو کردن به، (به سویی) گرداندن، رجوع شود به: topography، (چاپ) رویه ی حرف، صورت کلیشه، (ورق بازی و غیره را) رو کردن، نشان دادن، (خیاطی) سجاف دار کردن، رویه دار کردن، طرف، سمت

بررسی کلمه face

اسم ( noun )
عبارات: face to face, in the face of
(1) تعریف: the part of the head that extends from the forehead to the chin and from ear to ear.
مترادف: countenance, features, physiognomy
مشابه: feature, lineaments, profile, visage

- The witness found it hard to identify the man because she hadn't had a good look at his face.
[ترجمه A.A] شاهد بسختی مرد را شناسائی کرد چون به صورتش توجه نکرده بود
|
[ترجمه ترگمان] شاهد این را سخت پیدا کرد که مرد را شناسایی کند، چون به صورتش نگاه نکرده بود
[ترجمه گوگل] شاهد آن را سخت شناسایی مرد زیرا او نگاه خوب به چهره اش نداشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a look or expression communicated by the features, esp. the eyes and mouth.
مترادف: aspect, countenance, demeanor, expression, visage
مشابه: air, appearance, feature, look, mien

- When she saw her father's grief-stricken face, she knew the worst had happened.
[ترجمه ترگمان] وقتی چهره غم زده پدرش را دید، متوجه شد که بدترین اتفاق ممکن است رخ داده‌است
...

واژه face در جمله های نمونه

1. face the camera, please
لطفا روی خود را به طرف دوربین برگردانید.

2. face down
از رو بردن،از جلو کسی درآمدن

3. face off
(ورزش هاکی) بازی را آغاز کردن (یا ادامه دادن پس از مکث)

4. face stone
سنگ نمای ساختمان،سنگ روکار

5. face the music
(عامیانه) عاقبت اعمال خود را چشیدن،نتیجه‌ی ناخوشایند عملی را تحمل کردن

6. face to face
1- روبرو،مقابل،رو در رو 2- (با : with) نزدیک،در برابر،در جلو،در حضور

7. face up to
1- با شجاعت روبرو شدن با 2- آگاه شدن و مقابله کردن با،همت کردن

8. a face contorted by pain
صورتی که از درد به هم چلانده شده بود.

9. a face deformed by burns
چهره‌ای که در اثر سوختگی شکل طبیعی خود را از دست داده است

10. a face frozen in a rictus of terror
چهره‌ای که از وحشت به‌حال دهان گشودگی باقیمانده است

11. a face furrowed by old age
چهره‌ای که در اثر کهولت چروکیده شده بود

12. a face ravaged by smallpox
چهره‌ای که آبله آن را خراب کرده است

13. a face wreathed in smiles
...

مترادف face

نما (اسم)
face , view , facing , index , air , front , exponent , visage , surface , hue , diagram , superficies
منظر (اسم)
countenance , face , physiognomy , sight , appearance , aspect , phantom , perspective , image , facet , visage , phase , guise , spectrum , facies , fantom
سطح (اسم)
face , level , area , plane , external , surface , superficies
صورت (اسم)
face , invoice , figure , physiognomy , sign , aspect , form , visage , picture , shape , hue , file , roll , muzzle , list , schedule , effigy , roster , phase , facies
لقاء (اسم)
countenance , face
قیافه (اسم)
countenance , face , gesture , sight , look , semblance , expression , mien , gest , leer , snoot
چهره (اسم)
face , physiognomy , visage , feature , puss , kisser
رو (اسم)
face , top , visage , superficies
وجه (اسم)
face , mode , form , mood , payment
قبال (اسم)
face
رخسار (اسم)
face , visage
رخ (اسم)
countenance , face , castle , visage , slot , rook , roc , slit
صاف کردن (فعل)
clear , fine , filter , face , even , sleek , plane , strain , perk , smooth , shave , hone , percolate , pave , liquidize , unwrap , filtrate , smoothen , sleeken
روکش کردن (فعل)
face , coat , plate , recap , encase , encrust , retread , revest
مواجه شدن (فعل)
accost , face , meet , confront
روبرو ایستادن (فعل)
face
پوشاندن سطح (فعل)
face
مواجه شدن با (فعل)
face , meet , encounter
رویاروی شدن (فعل)
face , encounter
تراشیدن (فعل)
erase , carve , scrape , face , grain , trim , expunge , pare , grave , shave , whittle , excoriate , exfoliate , raze , rase , resect

معنی عبارات مرتبط با face به فارسی

(ورق بازی) ورق صورت (شاه یا بی بی یا سرباز)، در ورق ورق صورت، ورق شاه، بی بی یاسرباز صورت دراصطلاح گنجفه
(یک توده هیزم به عرض 8 پا و ارتفاع 4 پا و طول 12 تا 18 اینچ) بسته ی هیزم
از رو بردن، از جلو کسی درآمدن
خورد رو به پایین
روپناه، روپوش
چکش پهن
رجوع شود به: caseharden، سطح چیزی را سخت کردن
(به ویژه در مورد ساختمان) رنگ و روی تازه دادن به، رخ پردازی، نماسازی، نوسازی نما، تغییر ظاهر، مرمت (بیرون نما) (face lift هم می گویند)، (جراحی پلاستیک برای از بین بردن چین و چروک صورت و برآمدگی غبغب و غیره) کشیدن پوست صورت، رخ کشی، جراحی و از بین بردن چین و چرک صورت، تعمیر صاف کردن چین هاوچروک های صورت
(ورزش هاکی) بازی را آغاز کردن (یا ادامه دادن پس از مکث)، (در بازی هاکی) آغاز بازی (که با انداختن puck بین بازیکنان دو تیم مقابل انجام می شود)، ادامه ی بازی (پس از مکث)
علوم مهندسى : ماسک صورت
علوم مهندسى : صفحه گیره
پودر صورت، پودر بزک، سفیداب (در مقایسه با : سرخ ...

معنی face در دیکشنری تخصصی

face
[عمران و معماری] سینه کار
[کامپیوتر] نما ؛ وجه
[برق و الکترونیک] مقابل ، نما ، صورت ، وجه
[فوتبال] صورت-رخ
[زمین شناسی] وجه، رویه ،نما،سطح ، رخنمون - منطقه رخنمون یافته یک لایه زغال از زغالی که استخراج می شود. - (بلورشناسی): وجه بلوری. - (زمین شناسی ساختمانی): اسم: اصطلاحی که توسط شروک (1948)برای رأس اصلی یا سطح بالایی یک لایه سنگی استفاده شد، خصوصاً اگر به حالت قائم یا بشدت شیب دار درآمده باشد. - فعل: توصیف شدن نسبت به یا نشان دادن یک جنبه از طبقات رسوبی گفته می شوند که به سمت طرفی قرار گرفته که بطور اولیه به سمت بالا بوده است. بنابراین یک طبقه برگشته به سمت شرق، می تواند دارای شیب 45 درجه به سمت غرب باشد. اینطور در مورد چین ها گفته می شود که در جهت جوان شدگی چینه ای در امتداد سطوح محوری و عمود بر محور چین قرار دارد. (شکلتون 1958).
[حقوق] مواجه شدن، مواجهه، صورت، سمت، وجه، نص
[نساجی] روی پارچه - طرف اصلی پارچه - طرف مقابل پشت پارچه - سطحی از پارچه که طرح و یا بافت پارچه را بهتر نشان می دهد - حلقه رو یا ساده ( در کشباف )
[ریاضیات] وجه، رویه، مسطح کردن، سطح، روکش، صورت، دندانه، پیشانی دندانه، وجه، نما، شیر، روی
[کوه نوردی] رُخ ، جبهه
[زمین شناسی] شبکه سطوح مرکزدار یک نوع شبکه مرکز دار که در آن هر سلول واحد، یک نقطه شبکه ای در مرکز هر سطح و نیز نقاط حاشیه ای دارد. بدین معنا که 4 نقطه شبکه ای به ازای هر سلول واحد وجود دارد. مترادف: شبکه مرکزدار F.
[حسابداری] مبلغ اسمی
[حقوق] وجه چک یا اوراق بهادار، مبلغ اسمی بدون احتساب بهره
[زمین شناسی] زاویه شیب رخساره ازمشخصات رخساره پله می باشدکه باتوجه به مشخصات سنگ،امتدادرخساره وعملیات آتشباری می تواندتغییر کند.دربسیاری ازکاواک های سنگ سخت،این زاویه از55تا80 درجه تغییرمیکند.این زاویه بایدبادقت بالایی انتخاب شود،زیراکه زاویه رخساره ...

معنی کلمه face به انگلیسی

face
• front part of the head with the eyes nose and mouth; facial expression; surface; front; boldness, insolence (slang); look; appearance; good reputation; makeup
• stand opposite; stand face to face; turn toward; cover, coat; brave, defy; chisel or dress the surface of a stone
• your face is the front of your head from your chin to your forehead.
• a face of something such as a cliff or a mountain is a surface or side of it.
• the coal face is the part of a mine from which miners dig coal or minerals.
• the face of a clock or watch is the surface which shows the time.
• the face of a place or activity is its appearance or nature.
• you also use face to refer to the impression created by a political party or by its policies.
• if someone or something faces in a particular direction, their front is towards that direction.
• if you face a difficulty, challenge, or choice, or if you are faced with it, you have to deal with it.
• if you face the truth, you accept it, even though it is unpleasant.
• if you cannot face something, you do not feel able to deal with it because it seems so difficult or unpleasant.
• see also facing.
• if something is face down, its front points downwards. if it is face up, its front points upwards.
• if two people are face to face, they are looking directly at each other.
• if you are brought face to face with a difficulty or unpleasant fact, you cannot avoid it and have to deal with it.
• if you make or pull a face, you put on an ugly expression to show your dislike of something.
• you say `let's face it' when you are saying something which is unpleasant or which you do not really want to admit.
• if you lose face, people lose respect for you because you cannot achieve what you said you would. if you do something to save face, you do it in order to avoid losing people's respect.
• if you do something in the face of a particular problem or di ...

face را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آزیتا عظیمی
معرف، صدر، سرآمد، برتر
فرهادی
جبهه کار
K.k.
مشرف بودن به
A.s
روبه ... ، چهره ، رخ
#Aroosh
روبه رو شدن با
Mohsen
ملاقات
آي نور
صورت
محمد وثوق
مقابله
اکرم حسینی
آبرو
to save face : حفظ آبرو
Sanjari
روبرو قرار داشتن
Atila
صورت
محمد عرب
I lose face
آبروم رفت
گلی افجه
Face forming فرم صورت
Matin
رو به رو شدن
محدثه فرومدی
وجهه، جنبه
میلاد علی پور
سر و کار داشتن
شقایق قاسمی
به معنای صفحه ساعت هم هست
مرتضی
(معدن) جبهه کار
Yeganeh
روبروی...
ترجمه کتاب پری سه:
Be opposite sb/sth so that your face or front is toward them
ینی:

در مقابل کسی یا چیزی قرار بگیرید تا صورت یا جلوی شما به سمت آنها باشد.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی face
کلمه : face
املای فارسی : فیس
اشتباه تایپی : بشزث
عکس face : در گوگل

آیا معنی face مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )