انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 895 100 1

fall

تلفظ fall
تلفظ fall به آمریکایی/fɔːl/ تلفظ fall به انگلیسی/fɔːl/

معنی: پاییز، خزان، افت، ابشار، زوال، سقوط، فروکش، نزول، هبوط، افتادن، ویران شدن، چکیدن، سقوط کردن، تنزل کردن، پایین امدن
معانی دیگر: بزیر آمدن، زمین خوردن، ساقط شدن، (در جنگ) کشته شدن، زخمی شدن، فروریختن، آویخته بودن، آویختن، آویزان بودن، سرازیر دار بودن، شیب پیدا کردن، نزول کردن، کم شدن، کاهش یافتن، افت کردن، برکنار شدن، منقرض شدن، تسلیم هوا و هوس شدن، گمراه شدن، (زن) خراب شدن، تسخیر شدن، (کشور یا شهر یا دژ و غیره) فتح شدن، گشوده شدن، اسیر شدن، گرفته شدن، (صدا) کوتاه شدن، آهسته شدن، رویدادن، برگزار شدن، (ارث و غیره) بردن، (از راه بخت آزمایی یا وراثت یا توزیع و غیره) بدست آوردن، (مریض یا عاشق و غیره) شدن، (در جای بخصوص) قرار گرفتن، (اتفاقا) برخوردن به، متوجه شدن، بی اختیار گفته شدن، (با : into) بخش شدن به، تقسیم شدن به، (باران و برف) آمدن، (با : off) ور آمدن، (دندان و غیره) افتادن، (مو و غیره) ریختن، (قیمت و حرارت و غیره) کاهش، پایین رفتن، فتح، گشایش، انقراض، هر چیز افتاده، (فصل) خزان، بادبیز، پاییزی، پاییزه، میزان آنچه که افتاده است، ریزش، بارش، آبشار، تنزل رتبه (یا مقام یا شان و غیره) یافتن، خوار شدن، شهرت از دست دادن، (جانوران) متولد شدن، زاییده شدن، زایمان، آویختگی، آویزانی، سرازیری، گمراهی، ضلالت، از راه بدر شدگی، (مکانیک) سرزنجیر، سرسیم، بخش آویخته ی سیم یا زنجیر، (کشتی رانی) طناب قرقره، هریک از طناب هایی که با آن قایق نجات کشتی را بالا یا پایین می برند، (کشتی گیری) خاک کردن حریف، به خاک رساندن شانه های حریف، به زمین زدن

بررسی کلمه fall

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: falls, falling, fallen, fell
(1) تعریف: to drop downward or to a lower position; descend.
مترادف: descend, drop, plunge
متضاد: ascend, rise
مشابه: avalanche, cascade, come down, decline, pitch, topple, tumble

- The curtain fell.
ترجمه کاربر [ترجمه مهرداد] پرده افتاد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پرده افتاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پرده سقوط کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He fell from the top of the tree.
ترجمه کاربر [ترجمه ملیکا] او از بالای درخت افتاد(بر زمین)
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از بالای درخت به زمین افتاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از بالای درخت سقوط کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to lessen; abate.
مترادف: abate, decrease, diminish, drop, ebb, lessen
متضاد: rise
مشابه: decline, dip, drop off, dwindle, fade

- The level of activity fell considerably.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سطح فعالیت به میزان قابل‌توجهی کاهش یافت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سطح فعالیت به میزان قابل توجهی کاهش یافت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to hang down.
مترادف: hang
مشابه: dangle, drop

- His hair fell in curls onto his forehead.
ترجمه کاربر [ترجمه جیگر] موهای او روی پیشانی افتاد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] موهایش روی پیشانی‌اش ریخته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] موهای او در پیشانی خود فرو می ریزد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to be slain.
مترادف: perish
مشابه: croak, die

- He fell in battle.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در جنگ کشته شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در نبرد سقوط کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to be defeated or conquered.
مشابه: capitulate, succumb, surrender

- The fort fell under enemy attack.
ترجمه کاربر [ترجمه mina] قلعه زیر نظر دشمن بود
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دژ حمله دشمن را آغاز کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قلعه تحت حمله دشمن قرار گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to happen; occur.
مترادف: happen, occur, take place
مشابه: befall, betide, come, come to pass

- Night fell.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شب فرا رسید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شب افتاد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to become; pass into a particular condition or position.
مترادف: become
مشابه: drop, lapse, slide, take

- She fell ill.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مریض شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او بیمار شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Hiking with a group, he fell behind.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] hiking با یک گروه، اون از پشت افتاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پیاده روی با یک گروه، او پشت سر گذاشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: to fail to resist temptation.
مترادف: err
مشابه: backslide, sin, stray, transgress

(9) تعریف: of the sight, to be directed to.
مشابه: rest

- Her eyes fell on the lost pearl.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نگاهش روی مروارید گم‌شده افتاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چشمش به مروارید گم شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: fall back on, fall off, fall under
• : تعریف: to cut down (a tree) or bring down (an animal or person); fell.
مترادف: fell
مشابه: cut down, smite, strike down
اسم ( noun )
مشتقات: falling (n.)
(1) تعریف: the act or process of falling to a lower place.
مترادف: descent, drop, plunge, tumble
متضاد: ascent, rise
مشابه: decline, dive, spill, stumble

(2) تعریف: a sudden decline in elevation.
مشابه: decline, descent, drop, lowering

(3) تعریف: a downward slope.
مترادف: decline, slope
متضاد: rise
مشابه: dip, downgrade, slant

(4) تعریف: (usu. pl.) a sudden drop in a river or stream that causes water to fall; waterfall.
مترادف: cascade, waterfall
مشابه: cataract

(5) تعریف: autumn.
مترادف: autumn
مشابه: Indian summer

(6) تعریف: a succumbing to temptation or seduction.
مشابه: error, lapse, original sin, sin, transgression, trespass

(7) تعریف: something that drops down or falls.
مترادف: cascade
مشابه: rain

- a fall of hair
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک تار مو
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سقوط مو
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: a defeat or capture, as of a military force or a city.
مترادف: capture, defeat
مشابه: overthrow, sack, surrender

(9) تعریف: in wrestling, the act of pinning an opponent's shoulders against the mat for a certain brief length of time.
مشابه: hold, pinning

واژه fall در جمله های نمونه

1. fall on your knees and supplicate the god of your fathers
ترجمه به زانو در بیا و از خدای نیاکانت طلب کن.

2. fall (come) apart
ترجمه فروریختن،به هم خوردن

3. fall (or get) into the habit (of)
ترجمه خوگرفتن (به)،به عادتی دچار شدن

4. fall (or get) out of the habit (of)
ترجمه عادتی را ترک کردن

5. fall all over oneself
ترجمه (عامیانه) دستپاچه شدن،(از شدت اشتیاق و هیجان) با دستپاچگی عمل کردن

6. fall among
ترجمه اتفاقا برخوردن به،پیوستن به

7. fall away
ترجمه 1- ترک (دوستی یا حمایت و غیره) کردن 2- آب رفتن،کوچک شدن،نحیف شدن،تحلیل رفتن

8. fall back
ترجمه عقب نشینی کردن،پس کشیدن

9. fall back on (or upon)
ترجمه 1- دوباره پناه بردن،ملتمس شدن به 2- عقب‌نشینی کردن به

10. fall behind
ترجمه 1- عقب افتادن (در مسابقه یا پیشرفت یا مطالعه و غیره) 2- (اجاره و قرض و غیره) نکول کردن

11. fall between (or through) the cracks
ترجمه (عامیانه) جور در نیامدن (با برنامه یا طرح یا تشکیلات)،ملعبه شدن،قربانی (دستگاه یا وضع و غیره) شدن

12. fall down
ترجمه افتادن

13. fall down on
ترجمه (امریکا ـ خودمانی) ناموفق بودن (در شغل و غیره)،شکست خوردن

14. fall flat
ترجمه 1- تخت افتادن،روی زمین پهن شدن 2- ناموفق شدن،بجایی نرسیدن

15. fall for
ترجمه (عامیانه) 1- خاطرخواه شدن،شیفته شدن 2- گول (کسی یا چیزی را) خوردن،اغوا شدن

16. fall foul (or afoul) of
ترجمه 1- تصادم کردن به،خوردن به،گیر کردن در،گرفتار شدن در 2- درگیر شدن با،دست به گریبان شدن با

17. fall from grace
ترجمه معصیت کردن،گناه کردن،از لطف خدا محروم شدن

18. fall in
ترجمه 1- فروریختن،(طاق و غیره) پایین آمدن 2- توافق کردن 3- (مشق نظامی) به خط شدن،صف بستن

19. fall in love
ترجمه عاشق شدن

20. fall in with
ترجمه 1- (اتفاقا) ملاقات کردن،برخوردن به 2- ملحق شدن به 3- هم‌عقیده شدن با،توافق کردن

21. fall into abeyance
ترجمه به حالت تعلیق درآوردن

22. fall into decay
ترجمه دستخوش تباهی شدن،به زوال گرویدن

23. fall into desuetude
ترجمه مورد کاربرد نبودن،منسوخ شدن

24. fall into disfavor
ترجمه از محبوبیت افتادن،از چشم افتادن،خوار شدن

25. fall into disrepute
ترجمه دچار بدنامی و رسوایی شدن،بی‌اعتبار شدن

26. fall off
ترجمه 1- کوچکتر شدن،سبک‌تر شدن 2- بدتر شدن،ضعیف‌تر شدن،ملحق شدن به 3- کنده شدن،(مو) ریختن،(دندان و غیره) افتادن

27. fall on (or upon)
ترجمه 1- حمله کردن،تاختن بر 2- وظیفه‌ی کسی بودن

28. fall on deaf ears
ترجمه مورد توجه قرار نگرفتن،اثر نداشتن

29. fall on one's feet
ترجمه (جلوی کسی به نشان تضرع یا احترام) به خاک افتادن

30. fall out
ترجمه 1- دعوا کردن،مشاجره کردن 2- رویدادن،ناشی شدن 3- (مشق نظامی) از خط خارج شدن،از صف بیرون رفتن

31. fall out of love (with)
ترجمه عشق خود را از دست دادن (نسبت به کسی)

32. fall over (or down)
ترجمه فروافتادن،(ناگهان) افتادن،نقش برزمین شدن

33. fall prey to something
ترجمه طعمه‌ی چیزی شدن،دچار چیزی شدن

34. fall short
ترجمه 1- فاقد بودن،کاستی داشتن،کم داشتن 2- (با: of) طبق دلخواه نبودن،به حد نصاب نرسیدن

35. fall sick
ترجمه بیمار شدن،مریض شدن

36. fall through
ترجمه با شکست مواجه شدن،به جایی نرسیدن،بهم خوردن

37. fall to
ترجمه (خوردن یا حمله و غیره) شروع کردن،آغاز کردن

38. fall to one's knees
ترجمه به زانو درآمدن،زانو زدن

39. fall to somebody's lot (to do something)
ترجمه مسئول انجام (کاری) شدن،وظیفه‌ی کسی شدن

40. fall under
ترجمه 1- تحت تاثیر (چیزی یا کسی) قرار گرفتن 2- تحت عنوان چیزی ذکر شدن

41. a fall of leaves
ترجمه توده‌ای از برگ‌های افتاده

42. a fall of timber
ترجمه چوب‌ها (الوار) بریده شده

43. a fall outfit
ترجمه یک دست لباس پاییزه

44. apples fall from the tree
ترجمه سیب‌ها از درخت می‌افتند.

45. his fall from the roof
ترجمه افتادن او از بام

46. the fall jolted every bone in my body
ترجمه آن افتادن همه‌ی استخوان‌های بدنم را جابه جا کرد.

47. the fall of berlin
ترجمه سقوط برلین

48. the fall of the berlin wall symbolized the end of the cold war
ترجمه فروریزی دیوار برلن نماد پایان جنگ سرد بود.

49. the fall session begins in september
ترجمه دوره‌ی پاییزی از اول سپتامبر آغاز می‌شود.

50. to fall asleep
ترجمه خواب رفتن

51. to fall behind in one's dues
ترجمه در پرداخت دیون خود تاخیر کردن

52. to fall in love
ترجمه عاشق شدن

53. to fall into a rut
ترجمه به برنامه‌ی هر روزی و یکنواخت عادت کردن

54. to fall into a trap
ترجمه در دام افتادن

55. to fall into disrepair
ترجمه دستخوش خرابی (به خاطر عدم تعمیر) شدن

56. anode fall
ترجمه افت فشار آند

57. the fall of the cards
ترجمه (در بازی‌های با ورق) دست،ورق‌هایی که از روی بخت به هر نفر می‌دهند

58. a six-inch fall of snow
ترجمه ریزش برف به ارتفاع شش اینچ

59. i love fall weather
ترجمه من هوای پاییزی را بسیار دوست دارم.

60. in the fall the number of tourists starts to tail off
ترجمه در پاییز تعداد توریست‌ها کم می‌شود.

61. the sudden fall in the value of the dollar
ترجمه کاهش ناگهانی ارزش دلار

62. these students fall into several groups
ترجمه این شاگردان به چند گروه تقسیم می‌شوند.

63. if rain doesn't fall in the mountains . . .
ترجمه اگر باران به کوهستان نبارد . . .

64. she divined the fall of the city
ترجمه او سقوط شهر را پیش‌گویی کرد.

65. she had a fall and broke her leg
ترجمه افتاد و پایش شکست.

66. the decline and fall of the roman empire
ترجمه زوال و سقوط امپراطوری روم

67. the decline and fall of the roman empire
ترجمه انحطاط و انقراض امپراطوری روم

68. the rent will fall due every two weeks
ترجمه موعد پرداخت کرایه هر دو هفته یک بار است.

69. the rise and fall of an empire
ترجمه پیدایش و اضمحلال یک امپراطوری

70. come within (or fall outside) somebody's jurisdiction
ترجمه داخل (یا خارج از) حوزه‌ی اختیارات کسی بودن

مترادف fall

پاییز (اسم)
autumn , fall
خزان (اسم)
autumn , fall
افت (اسم)
drop , downfall , fall , pest , blight , plague , slump , pestilence , slippage
ابشار (اسم)
fall , cascade , waterfall , lin , linn
زوال (اسم)
decline , decay , decadence , downfall , fadeaway , ebb , sublation , lapse , fall , chute , deterioration , consumption , tailspin
سقوط (اسم)
drop , decline , downfall , fall , crash , collapse , chute , falling , crackup , prolapse , plumper , tailspin
فروکش (اسم)
lysis , ebb , subsidence , fall , collapse , letup , falling , deflation
نزول (اسم)
discount , devolution , fall , descent , downturn , fall-off
هبوط (اسم)
fall , descent
افتادن (اسم)
drop , fall , lie , keel , tumble , drop back
ویران شدن (فعل)
fall , wrack
چکیدن (فعل)
drop , abstract , ooze , drip , trickle , dribble , fall , lave , plash
سقوط کردن (فعل)
drop , decline , fall , fall down , slump , crash , collapse
تنزل کردن (فعل)
degrade , decline , decay , fall
پایین امدن (فعل)
dip , descend , fall

معنی عبارات مرتبط با fall به فارسی

(عامیانه) دستپاچه شدن، (از شدت اشتیاق و هیجان) با دستپاچگی عمل کردن
اتفاقا برخوردن به، پیوستن به
فروریختن، به هم خوردن
1- ترک (دوستی یا حمایت و غیره) کردن 2- آب رفتن، کوچک شدن، نحیف شدن، تحلیل رفتن
عقب نشینی کردن، پس کشیدن
1- دوباره پناه بردن، ملتمس شدن به 2- عقب نشینی کردن به
1- عقب افتادن (در مسابقه یا پیشرفت یا مطالعه و غیره) 2- (اجاره و قرض و غیره) نکول کردن
(عامیانه) جور در نیامدن (با برنامه یا طرح یا تشکیلات)، ملعبه شدن، قربانی (دستگاه یا وضع و غیره) شدن
افتادن
(امریکا ـ خودمانی) ناموفق بودن (در شغل و غیره)، شکست خوردن
مثل خر تو گل ماندن
افت فشار آند
هنگام شبنم زدن، شامگاه
اول غروب، اول مغرب، شامگاه
سقوط آزاد (به ویژه سقوط پیش از باز شدن چتر نجات)
دنبال دردسر گشتن، کارهای خطرناک کردن، خود را در معرض خطر قرار دادن
سقوط اشخاص عالیرتبه خیلی صدا می کند، فواره چون بلند شود سرنگون شود
(اگر متحد باشیم دوام می آوریم ولی اگر نفاق داشته باشیم از میان خواهیم رفت) قدرت در اتحاد است

معنی fall در دیکشنری تخصصی

fall
[عمران و معماری] آبشار - ریزش - شیب
[زمین شناسی] ریزش ریزش ها حرکات دامنه ای در دامنه های پر شیب هستند که یک توده منفصل از مواد، صرفنظراز اندازه خود از دامنه جدا شده وبصورت حرکت در هوا، غلتیدن یا جهش بر روی دامنه به سمت پایین دامنه حرکت می کنند .
[حقوق] ناشی شدن، وقوع یافتن، مشمول صلاحیت بودن، ذیربط بودن، مطرح شدن یا بودن، تنزل کردن، سقوط کردن
[ریاضیات] سقوط کردن، سقوط، افتادن، تنزل
[معدن] ریزش(معادن زیرزمینی)
[کوه نوردی] سقوط
[کوه نوردی] ابزار حمایت
[کامپیوتر] سیستم پشتیبان در شرایط اظطراری
[زمین شناسی] برش های واریزه ای
[خاک شناسی] مخروط ضربه ای
[زمین شناسی] قطر سقوط قطر یک کره که دارای وزن مخصوص 65/2 است و دارای سرعت ته نشست مشابه با یک ذره دلخواه با هر وزن مخصوصی است. وقتی که هر کدام از ذرات بتوانند به تنهایی در آب مقطر راکد (ساکن) با گستردگی نامحدود و در دمای 24 درجه سانتیگراد ته نشست یابد. (سیمونز و هکاران، 1961).
[آب و خاک] قطر ته نشینی قطر استاندارد
[حقوق] لازم التأدیه شدن، فرارسیدن موعد
[کوه نوردی] ضریب سقوط
[عمران و معماری] کاهش دما
[حقوق] بلاتکلیف ماندن، به حالت تعلیق درآمدن
[حقوق] متروک شدن (قانون)
[شیمی] شتاب گرانی ، شتاب ثقل
[برق و الکترونیک] افت آند
[عمران و معماری] آبشار مانع دار
[زمین شناسی] آبشار مانع دار
[عمران و معماری] سقوط بستر
[زمین شناسی] سقوط بستر
[زمین شناسی] آبشار تورعروسی آبشاری با ارتفاع بسیار زیاد و حجم بسیار کم که آب سقوط کننده، قبل از اینکه به بستر پایینی رودخانه برسد بطور افشانه به اطراف پراکنده می شود و شبیه تور عروسی است. مثال تیپ: آبشار تور عروسی در دره یوسی می تی، کالیفرنیا.
[عمران و معماری] آبشار با آستانه پهن
[عمران و معماری] آبشار پله ای
[زمین شناسی] آبشار پله ای
[عمران و معماری] آبشار لوله ای
[عمران و معماری] آبشار آزاد - شیب شکن آزاد
[عمران و معماری] آبشار با فشردگی مقطع
[زمین شناسی] آبشاربا فشردگی مقطع

معنی کلمه fall به انگلیسی

fall
• tumble; descent; decrease; collapse; autumn; waterfall; being seduced; slope; (during an attack) landing of any missile (coined during the israel-hizbollah conflict in july-august 2006)
• tumble; descend; decrease; become; occur on; be victimized
• if someone or something falls from an upright position, they become unbalanced and drop to the ground. verb here but can also be used as a count noun. e.g. he was rushed to hospital after a 40-foot fall.
• if something falls, it moves downwards onto or towards the ground.
• if people in a position of power fall, they suddenly lose that position. verb here but can also be used as a singular noun used with a possessive. e.g. this led to the government's fall.
• if a place falls in a war or election, an enemy army or a different political party takes control of it. verb here but can also be used as a singular noun with a possessive. e.g. ...the fall of france.
• if someone falls in battle, they are killed; a literary use.
• if something falls in amount, value, or strength, it decreases. verb here but can also be used as a singular noun. e.g. there's been a sharp fall in the price of oil. ...a fall in moral standards.
• when night or darkness falls, night begins and it becomes dark.
• when light or shadow falls on something, it covers it.
• if silence or a feeling of sadness or tiredness falls on a group of people, they become silent, sad, or tired; a literary use.
• you can use fall to show that someone or something passes into another state. for example, if someone falls ill, they become ill.
• to fall into a particular group or category means to belong in that group or category.
• if an event falls on a particular date, that is the date when it happens.
• you can refer to a waterfall as the falls.
• in american english, the fall is autumn.
• to fall flat: see flat.
• see also fallen.
• if you say that people are falling about, you mean that they are very amused by something; an informal expression.
• 1. if something falls apart, it breaks into pieces because it is old or badly made. 2. if an organization or system falls apart, it becomes disorganized and unable to work effectively.
• if something falls away from the surface it is attached to, it breaks off.
• if you fall back, you move quickly away from someone or something.
• if you fall back on something, you do it or use it after other things have failed.
• if you fall behind, you do not make progress or move forward as fast as other people.
• 1. if someone or something falls down from an upright position, they become unbalanced and drop to the ground. 2. if something such as a building or bridge falls down, it collapses and breaks into pieces because it is old, weak, or dam
• 1. if you fall for someone, you are strongly attracted to them and start loving them. 2. if you fall for a lie or trick, you believe it even though it is not true; an informal expression.
• if a roof or ceiling falls in, it collapses and falls to the ground.
• if you fall in with an idea, plan, or system, you accept it and do not try to change it.
• if the degree, amount, or rate of something falls off, it decreases.
• if your eyes suddenly fall on something or fall upon it, you suddenly see it or notice it.
• 1. if a person's hair or a tooth falls out, it becomes loose and separates from their body. 2. if you fall out with someone, you have an argument with them and stop being friendly. 3. see also fallout.
• if someone or something falls over from an upright position, they become unbalanced and drop to the ground.
• if an arrangement falls through, it fails to happen.
• if a responsibility or duty falls to someone, it becomes their responsibility or duty; a formal expression.
fall a sacrifice
• become a sacrifice
fall a victim to
• become a victim of
fall across
• come up against; run into, meet by coincidence
fall asleep
• doze off, nod off
fall back
• retreat, recede; fail to keep a promise
fall back on
• have recourse to, rely on
fall back upon
• turn to for help
fall behind
• be backward, be slow, go down, deteriorate (in one's studies, etc.)
fall between
• be overlooked, go unnoticed
fall between two stools
• fail because one hesitated between two opportunities, attempt two things at once and fail at both
fall dead
• die suddenly
fall down
• tumble, drop
fall due
• came due, reach the due date
break fall
• (in sports) technique that reduces the impact of a fall
free fall
• motion of a body being acted on only by gravity (physics); part of a parachute jump before the parachute opens
• in parachuting, free fall is the part of the jump before the parachute opens.
• if things such as prices go into free fall, they start to fall uncontrollably.
needle fall
• falling of the pine needle
ride for a fall
• act in a crazy manner, go wild
the bigger they come the harder they fall
• people in important positions lose more when they become unsuccessful and fail, the more powerful and affluent people are the more they suffer when they lived through defeat and disaster
velocity of fall
• speed at with a body falls

fall را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی fall

حامد شهابی راد ١٩:٤٣ - ١٣٩٦/٠٨/٢١
واقع شدن
|

مینا ١٢:٤٣ - ١٣٩٧/٠٤/١٨
به معنی فصل پاییز است که به سقوط برگ درختان اشاره دارد
|

ebitaheri@gmail.com ٠٩:٢٨ - ١٣٩٧/٠٦/٢٧
فرو افتادن ، بَر افتادن ، وَر افتادن

سرنگون شدن

واژگون شدن
|

ستاره ٢١:٠١ - ١٣٩٧/٠٧/٠٨
سلام..... fall به معنای... افتادن ...ریزش...ودقیقا کلمه با عبارت و منظور شما عزیزان مرتبط است یعنی بستگی دارد که شما دقیقا چه چیزی را برای منظور خود بخواهید برای مثال....... در جمله میبینیم مقصد جمله ....که رسیدن به دنیای ارزوهاست را منظور کلی و در واقع گیرا تری برای جمله وکسی که ان را میخواند خواهد داشت ..... /I will see fall in my wishfull world
|

Moslem Khedri ١٦:٤٠ - ١٣٩٧/٠٧/٢٨
پاییز
|

امیر علی فردی ٢٠:٣٢ - ١٣٩٧/٠٨/١٣
افتادن
|

فرانک زارع ١٠:٣٥ - ١٣٩٧/٠٩/١٢
در مورد زمین: شیب

مثال:
- Natural fall of the land
- شیب طبیعی زمین
|

saba ٢٣:٣٨ - ١٣٩٧/٠٩/٢٩
پاییز
|

na ٠٧:٢٨ - ١٣٩٧/١٠/٠٥
ریختن ریزش
|

Mostafa110ali@gmail.com ٠٩:١١ - ١٣٩٧/١١/٠٦
تنزل یافتن
|

فریحا ٠٠:٢٩ - ١٣٩٧/١١/١١
افتادن
|

فاطمه ٢٢:٠٣ - ١٣٩٧/١٢/١٥
باریدن
|

IMANAB ١٢:٣١ - ١٣٩٨/٠٢/٠٤
fall into=قرار گرفتن، واقع شدن
|

پیشنهاد شما درباره معنی fall



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی fall
کلمه : fall
املای فارسی : فال
اشتباه تایپی : بشمم
عکس fall : در گوگل


آیا معنی fall مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )