برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1287 100 1

fatigued

/fəˈtiːɡ/ /fəˈtiːɡ/

معنی: مانده
معانی دیگر: فرسودگی، فرسودن، خستگی، کوفتگی، رنج، خسته شدن خستگی

واژه fatigued در جمله های نمونه

1. i was so fatigued that i couldn't stand up
آنقدر خسته شده بودم که نمی‌توانستم بایستم.

2. Climbing the mountain fatigued the whole scout troop.
[ترجمه ترگمان]از کوه بالا رفتن همه افراد گروه را خسته کرد
[ترجمه گوگل]صعود به کوه خسته از کل نیروی پراکنده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The exercises fatigued her.
[ترجمه ترگمان]ورزش او را خسته می‌کرد
[ترجمه گوگل]تمرینات او را خسته کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. She's so easily fatigued since her illness.
[ترجمه ترگمان]از بیماری او خیلی خسته است
[ترجمه گوگل]او خیلی راحت از بیماری اش خسته شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. With fatigued muscles, we endured ruck marches, long runs and obstacle courses.
[ترجمه ترگمان]با عضلات خسته، راه‌پیمایی طولانی، دویدن طولانی و راه موانع را تحمل کردیم
[ترجمه گوگل]با عضلات خفیف، ما راهپیمای آرام، رانندگی طولانی و دوره های مانع را متحمل ...

مترادف fatigued

مانده (صفت)
stale , tired , weary , residuary , forworn , remaining , fagged , remained , fatigued , worn-out

معنی کلمه fatigued به انگلیسی

fatigued
• tired out, exhausted, drained, weakened, weary

fatigued را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد خ1
خستگی همراه با کوفتگی
سیامک سیاهکوهیان
مانند خستگی سفر

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی fatigued
کلمه : fatigued
املای فارسی : فتیگود
اشتباه تایپی : بشفهلعثی
عکس fatigued : در گوگل

آیا معنی fatigued مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )