برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1327 100 1

feed

/ˈfiːd/ /fiːd/

معنی: خورد، خورش، علوفه، خوراک، خوراندن، قورت دادن، غذا دادن، چراندن، تغذیه کردن، خواربار تامین کردن، پروردن، سیر کردن، خوردن، جلو بردن، طعمه کردن، خوراک دادن
معانی دیگر: (تغذیه) دادن، (مواد لازم برای رشد یا دامن زدن به چیزی را) فراهم کردن، تشدید کردن، جان تازه دادن به، (سوخت یا مواد اولیه و غیره) رساندن به، (بیشتر در مورد جانوران) خوردن، چرا کردن، خوراک حیوانات، علیق، دام خوراک، پرورد، خوراک بودن، به عنوان خوراک مصرف شدن، (ورزش) پاس دادن، توپ را رساندن به، (تئاتر ـ هنگامی که بازیگر روی صحنه کلام خود را فراموش می کند) سخن خوراندن (به او)، (ماده ی خورانده شده به ماشین و غیره) خوراند، (عامیانه) ناهار، شام، یک وعده خوراک، رزق

بررسی کلمه feed

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: feeds, feeding, fed
(1) تعریف: to provide food for or give food to.
مترادف: nourish
مشابه: accommodate, board, cater, provision, purvey, sate, satiate, sustain, victual

- She's feeding the baby now.
[ترجمه مهدیه] او در حال غذا دادن به بچه است.
|
[ترجمه محمد مهدی صحبتی] او هم اکنون در حال غذا دادن به بچه است
|
[ترجمه ترگمان] الان داره به بچه غذا میده
[ترجمه گوگل] او در حال تغذیه نوزاد است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Did you feed the cat?
[ترجمه T] ایا به گربه غدا دادید؟|
...

واژه feed در جمله های نمونه

1. feed grains
پروار خوراک،خوراک دام

2. feed the cows; they'r starving
به گاوها خوراک بده،دارند گرسنگی می‌کشند.

3. feed on (or upon)
1- (بیشتر در مورد حیوانات) خوردن،تغذیه کردن،چرا کردن 2- تمتع بردن از،بهره‌مند شدن از،جان گرفتن

4. to feed coal into the stove
زغال‌سنگ در بخاری گذاشتن

5. to feed data into a computer
به کامپیوتر داده خوراندن،اطلاعات وارد کامپیوتر کردن

6. to feed oates to horses
به اسبان جو دادن

7. to feed one's anger
خشم کسی را دامن زدن

8. to feed one's vanity
بر غرور کسی افزودن

9. vultures feed on carrion
کرکس از مردار تغذیه می‌کند.

10. these animals feed on ants
این جانوران مورچه خوارند.

11. off one's feed
(خودمانی) بی‌اشتها و ناخوش

12. she went to feed the chickens
او رفت که مرغ و خروس‌ها را غذا بدهد.

13. put on the feed bag
(خودمانی) خوراک خوردن

14. cattle farms need lots of feed
...

مترادف feed

خورد (اسم)
absorption , sucking , feed , food , intake , resorption
خورش (اسم)
feed , food , hash , feeding , sauce , beverage , gippo
علوفه (اسم)
feed , keep , provision , fodder , forage , provender , feed-stuff
خوراک (اسم)
feed , food , tack , dish , nutrition , nourishment , grub , fare , repast , meat , viand , cuisine , nutriment , tucker
خوراندن (فعل)
feed , diet , meal , nourish , nutrify , mess , serve a meal
قورت دادن (فعل)
engulf , feed , gobble , gulp , poop , ingest
غذا دادن (فعل)
feed , nourish , nutrify , meat , foster , fodder
چراندن (فعل)
graze , feed , summer , grass , pasture
تغذیه کردن (فعل)
feed , nourish , pasture
خواربار تامین کردن (فعل)
feed , victual , supply with food , provender
پروردن (فعل)
encourage , breed , rear , feed , raise , propagate , nurture , form , cherish , foster , bring up , mother
سیر کردن (فعل)
satiate , feed , fill , go , move , travel , walk , tour , sate , glut , rotate , revolve , cloy , roam , give to eat , saturate
خوردن (فعل)
fit , gnaw , feed , strike , hit , match , eat , grub , drink , corrode , hurtle , devour , erode , take a meal
جلو بردن (فعل)
feed , advance , boost , further
طعمه کردن (فعل)
feed , bait , prey
خوراک دادن (فعل)
graze , feed , diet , meal , nourish , serve , grub , board , bait , subsist , nutrify , hay , mess , meat , forage , serve a meal

معنی عبارات مرتبط با feed به فارسی

توبره
دری که ازان سوخت درکوره میریزند
سورا  پیش بر
ناودان پیش بری
علوم مهندسى : مکانیزم تغذیه
1- (بیشتر در مورد حیوانات) خوردن، تغذیه کردن، چرا کردن 2- تمتع بردن از، بهره مند شدن از، جان گرفتن
لوله مایه رسان
گام پیش بری
پمپ سوخت رسانى علوم مهندسى : پمپ تغذیه
حلقه خوراننده
غلتک پیش بر
مخزن اب علوم مهندسى : مخزن سوخت
شیار پیشبری
در بطری ریخته و انبار شده در انبارهای رسمی و متعهد (بیشتر در مورد ویسکی به کار می رود)، (کودک را) با بطری شیر دادن (در مقابل شیر دادن با پستان)
(به کودک) شیر پستان دادن (در مقابل شیر بطری دادن: bottle-feed)، با پستان شیردادن
...

معنی feed در دیکشنری تخصصی

feed
[کامپیوتر] تغذیه کردن ؛ جلوبردن - جلو بردن ، تغذیه کردن فرایند مکانیکی که به وسیله ی آن می توان اجسام دراز را به قسمتهای عملیاتی دلخواه جلو برد .
[برق و الکترونیک] تغذیه 1. اعمال سیگنال به ورودی مدار ، خط انتقال ، یا آنتن .2. بخشی ازآنتن رادار که به انتهای خط انتقال متصل می شود و انرژی « آر اف» را به بازتابنده داده یااز آن دریافت می کند. - تغذیه
[مهندسی گاز] خوراک
[زمین شناسی] بار اولیه ماده معدنی استخراج شدهای که به کارخانه کانهآرایی واردمی شود .(و در کارخانه کانه آرایی موادی که به هر دستگاه وارد می شود.)
[نساجی] تغذیه - خوراک دادن
[ریاضیات] دادن، جلو بردن، بار، خوراندن، تغذیه، خوراک، تغذیه کردن، خورد، هدایت کردن
[معدن] بار اولیه (عمومی فرآوری)
[علوم دامی] فزاینده غذایی ؛ مواد یکه برای تامین برخی از نیازهای حیوان به جیره افزوده می شود .
[علوم دامی] راهرو غذا دهی ؛ راهرویی در اصطبلهای بسته که از آن راه ، خوراک به آخورها افزوده می شود .
[نساجی] نوار تغذیه ( ریسندگی )
[نساجی] تغذیه اتوماتیک
[شیمی] بازخور
[سینما] پس خور
[کامپیوتر] بازخورد ؛ فیدبک
[نساجی] انعکاس - باز تاب
[ریاضیات] جعبه ی بار
[نساجی] مسیر تغذیه ( در شوت فید )
[برق و الکترونیک] سیم پیچی تغذیه
...

معنی کلمه feed به انگلیسی

feed
• food; meal; act of providing food; nourishment; fodder, food fed to livestock; material supplied; act of channeling or routing; act of passing (sports); act of inserting into a machine (especially of putting paper into a printer); act of supplying
• provide with food; eat; nourish; be nourished; supply, provide; satisfy, gratify; encourage, support; channel, route; send; pass; move into a machine or opening; incite, inflame
• if you feed a baby or an animal, you give it food. verb here but can also be used as a count noun. e.g. what time is his next feed?
• when an animal or baby feeds, it eats something.
• feed is food that is given to an animal.
• if you feed your family or a community, you supply or prepare food for them.
• if something feeds on something else or is fed by it, it grows stronger as a result of it.
• if you feed something into a container, store, or other object, you gradually put it in.
• see also fed.
feed a cold
• eat in order to recuperate from a cold (from the saying "feed a cold and starve a fever")
feed on
• eat, subsist on, be nourished by
feed the fishes
• drown and be consumed by sea creatures
feed the flame
• add fuel to a fire; encourage strong feelings (anger, passion, etc.)
bottle feed
• a baby who is bottle-fed is given milk in a bottle rather than sucking milk from its mother's breasts.
breast feed
• when a woman breast-feeds her baby, she feeds it with milk from her breasts, rather than from a bottle.
chicken feed
• food for chickens; insignificant amount of money; small enterprise
• chicken feed is an amount of money which is ...

feed را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

mohammad javad
give food to
mahammad javad
......give food to
😍
غذا دادن
رضوان
(مکانیک)پیشروی
sana
Give food to
sorosh
غذا دادن. give food to ...
shiva_sisi‌
خورد، خورش، علوفه، خوراک، خوراندن، قورت دادن، غذا دادن، چراندن، تغذیه کردن، خواربار تامین کردن، پروردن، سیر کردن، خوردن، جلو بردن، طعمه کردن، خوراک دادن
فریــــــماه رفیعی
محتوا - news feed (محتوای خبری)
زهرا کوهی ور
feed in to
تاثیر داشتن بر چیزی
ملیکا
من در کانون زبان ایرانیان تحصیل میکنم این کلمه در سطح reach۱ در درس پنجم به مهنی غذا دادن به حیوان یا انسان میباشد
محمد مهدی صحبتی
این کلمه در کتاب کانون زبان ایران بهgive food to معنی شده است.Reach1.supplementary book.unite5
Mhrsw
تغزیه به انسان یا حیوان
🙂
غذا دادن به کسی با حیوانی مانند feed the birds
حسام
اطلاعات (روی وب سایت یا صفحات مجازی که بروزرسانی می شوند تا آخرین اطلاعات به نمایش گذارده شود)
soroosh
غذا داون به انسان یا حیوانی مانند feed the dolphins
😍Mhrshd.T😍
(Give food to .... (Example animals
Kill
غذا دادن
Armin jumbo
Feed it hope .. Feed it truth.. Feed it with love
Sama
غذا دادن به کسی یا چیزی
sani
feed on به معنی نشات گرفتن - بهره مند شدن از
محدثه فرومدی
feed into = به صرف چیزی رسیدن
Fatima
Give food to a person or an animal
میلاد علی پور
تامین کردن، فراهم کردن، مهیا کردن
Mina
غذا دادن سیراندن
عاطفه محرابیان
تشدید کردن، دامن زدن، به خورد دادن
Television feeds you false information
تلویزیون اطلاعات غلط به خورد شما می دهد
مازیار خاکپور
خوراک دهی
ذبیح الله ربانی
غذا دادن به شبکه اجتماعی
مینا مهرآذر
تأمین کردن (مثلا نیروی انسانی، نفرات، اطلاعات، خوراک، برای مکانی یا چیزی)
فراهم کردن
سودابه اکرم مطهره مظاهری کلهرودی
خوراک جوجه
محاوره
بازخورد
صفحه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی feed
کلمه : feed
املای فارسی : فید
اشتباه تایپی : بثثی
عکس feed : در گوگل

آیا معنی feed مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )