برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1287 100 1

feel

/ˈfiːl/ /fiːl/

معنی: احساس کردن، حس کردن، لمس کردن، محسوس شدن
معانی دیگر: با دست احساس کردن، پرماسیدن، پساویدن، دست مالیدن به (برای شناخت و غیره)، سهیدن، سترسا کردن، سوهیدن، حساسیت داشتن به، تحت تاثیر (چیزی) بودن، آگاه شدن یا بودن به، دریافتن، پی بردن، (عامیانه) صلاح دانستن، فکر کردن (به طور سطحی)، حس داشتن، از قدرت احساس برخوردار بودن، سوهش گر بودن، محسوس بودن، ـ بودن، ـ بردن، کورمال کورمال رفتن، (با : for) در تاریکی (یا کوری) دنبال چیزی گشتن، (با : for) احساس همدردی کردن با، تاسف خوردن (به حال کسی)، سهش، حس (هریک از حس های پنج گانه)، ادراک (از راه حس)، دریابش، پولاب، حس لامسه، بساوایی، دست سودن، تماس بدنی، (با : for) استعداد، تمایل طبیعی، شم

بررسی کلمه feel

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: feels, feeling, felt
(1) تعریف: to perceive by actively touching, or perceive passively through one's skin.
مشابه: handle, touch

- Can you feel this bump on my head?
[ترجمه ترگمان] میتونی این برآمدگی روی سرم رو حس کنی؟
[ترجمه گوگل] آیا می توانید این ضربه را روی سر من احساس کنید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I felt the warm sunshine on my face.
[ترجمه ترگمان] آفتاب گرمی را روی صورتم حس کردم
[ترجمه گوگل] آفتاب گرم بر روی صورتم احساس کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to pass one's hands or fingers over (something) in order to find out something or to get pleasure.

- His mother felt his forehead to check if he had a fever.
[ترجمه ترگمان] مادرش پیشانیش را لمس کرد تا ببیند آیا تب دارد یا نه
[ترجمه گوگل] مادرش قبل از اینکه احساس تب را داشته باشد، پیشانی او را احساس کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه feel در جمله های نمونه

1. feel (like) oneself
احساس سلامتی کردن،مثل همیشه بودن

2. feel (or have or show, or express) interest in something (or someone)
نسبت به چیزی (یا کسی) احساس علاقه کردن (یا علاقه داشتن یا نشان دادن یا بیان کردن)

3. feel (or know) something in your bones
از ته دل احساس کردن،احساس ژرفی نسبت به چیزی داشتن

4. feel cheated
احساس محرومیت یا مغبون شدگی کردن

5. feel degraded
احساس هتک آبرو کردن،احساس خفت کردن

6. feel free
(در جواب خواهش) بله بفرمایید

7. feel like
(عامیانه) خواستن،میل داشتن

8. feel no pain
1- درد احساس نکردن 2- (خودمانی) مست بودن

9. feel one's oats
(خودمانی) 1- سر حال بودن،سر کیف بودن 2- احساس اهمیت کردن

10. feel one's way
1- کورمال کورمال رفتن،دست مالیدن و جلو رفتن 2- با احتیاط رفتن،سنجیده گام برداشتن،احتیاط کردن

11. feel sick
احساس تهوع کردن

12. feel small
احساس حقارت کردن،احساس شرمساری کردن

13. feel someone out
(با مشاهده و کنایه و ...

مترادف feel

احساس کردن (فعل)
sense , appreciate , feel , sensate
حس کردن (فعل)
sense , perceive , feel
لمس کردن (فعل)
take , stroke , touch , feel , palpate
محسوس شدن (فعل)
feel

معنی عبارات مرتبط با feel به فارسی

احساس محرومیت یا مغبون شدگی کردن
احساس هتک آبرو کردن، احساس خفت کردن
گیر افتادن
(در جواب خواهش) بله بفرمایید
تو تله افتادنگیر افتادن
نسبت به چیزی (یا کسی) احساس علاقه کردن (یا علاقه داشتن یا نشان دادن یا بیان کردن)
(عامیانه) خواستن، میل داشتن
مثل اینکه خدا دنیا رو بهش داده
1- درد احساس نکردن 2- (خودمانی) مست بودن
(خودمانی) 1- سر حال بودن، سر کیف بودن 2- احساس اهمیت کردن
1- کورمال کورمال رفتن، دست مالیدن و جلو رفتن 2- با احتیاط رفتن، سنجیده گام برداشتن، احتیاط کردن
احساس سلامتی کردن، مثل همیشه بودن
احساس تهوع کردن
احساس حقارت کردن، احساس شرمساری کردن
...

معنی feel در دیکشنری تخصصی

[نساجی] زیر دست پارچه - لمس پارچه
[نفت] گمانه زنی
[نساجی] زیردست نرم و خوش آیند در پارچه تکمیل شده
[کامپیوتر] ظاهر و باطن ظهور کلی یک برنامه ی کامپیوتری . نگاه کنید به copyright .
[صنایع غذایی] احساس دهانی : احساسی که از بافت غذا در دهان ایجاد می شود.
[برق و الکترونیک] حس ضربه تغییر ناگهانی در فشار یا ضربه ای که به هنگام فشردن کلید به اندازه کافی روی صفحه کلید با سر انگشت حس می شود .

معنی کلمه feel به انگلیسی

feel
• touch; sense; emotion; act of feeling; sense of touch; act of fondling or touching in a sexual manner (slang)
• physically sense; emotionally sense; examine by touching; find one's way by touch, grope; believe, think; seem
• if you feel an emotion or a sensation, you experience it.
• if you feel that something is the case, it is your opinion that it is the case.
• if you feel a particular way about something, you have that attitude or reaction to it.
• if you talk about how an experience feels, you are talking about the emotions and sensations connected with it.
• the way something feels is the way it seems to you when you touch or hold it. verb here but can also be used as a singular noun with a possessive. e.g. ...the cool feel of armchair leather.
• if you feel something, you are aware that it is touching or happening to your body.
• to feel something also means to be aware of it, even though you cannot see or hear it.
• if you feel a physical object, you touch it deliberately, in order to find out what it is like.
• if you feel the effect or result of something, you experience it.
• if you have a feel for something, you understand it well and are able to deal with it skilfully.
• the feel of something, for example a place, is the general impression that it gives.
• see also feeling, felt.
• if you feel like doing or having something, you want to do or have it.
• if you do not feel yourself, you feel slightly ill.
• if you feel for an object, you try to find it using your hands rather than your eyes.
• if you feel for someone, you have a lot of sympathy for them.
feel all right
• feel fine, feel ok
feel angry
• be mad, be irate
feel at home
• feel comfortable here, make yourself comfortable, act as if this is your home ...

feel را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Helia
لمس کردن
مهنا
حس کردن
عليرضا كريمي وند
از قدرت احساس برخوردار بودن
رضا قدمیاری
در نظر داشتن
Sense
Sense
فروغ
احساس کردن
تبسم
احساس خوشالی
مهرداد گلیائی
دست زدن ، دست یازیدن ، به کاری پرداختن
امیر
Being with you makes me feel happy.
raha
حس کردن .......
امین جهانگرد
فعل feel معنی نزدیکی با لمس کردن و لامسه داره
1- notice sth that is touching you حس کردن
i felt a bee on my neck
i felt her breath on my neck
2- to give you a particular feeling when you touch sth
حالت(خاصی)داشتن،حس(خاصی) داشتن/دادن
it feels like wood
her hands felt rough
3- to touch sth in order to find out دست زدن
feel how soft is this material دست بزن ببین چ نرمه...
میلاد علی پور
اعلام کردن، احساس کردن، به زبان آوردن، گفتن
میلاد علی پور
به نتیجه رسیدن (به این نتیجه رسید که ....)
tinabailari
احساس کردن 📵
my mother feels happy
مادر من احساس خوشحالی میکند
عبدالخليل قوطوري
فيل احساس حس .واژه اصلی قیل است که در ترکی باستان قیل به معنی حالت و شکل و ایجاد حس.در مرور زمان یک نقطه ان حذف شده و به فیل تبدیل شده است.همخوانواده کلمه ترکی فیلارمونیک که گاهی فیلار مونیق تلفظ شده است به معنی حس موسیقی و سمعی.
فیل واردی یعنی اثر دارد.تاثیر دارد.حس داشتن و بیان احساس.
ارتباط واژه های ترکی با فارسی وانگلیسی
Polabady@blogfa.com
امین کروشاوی
my son has feel great
پسرم احساس خوبی داشت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی feel
کلمه : feel
املای فارسی : فعل
اشتباه تایپی : بثثم
عکس feel : در گوگل

آیا معنی feel مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )