برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1322 100 1

fell

/ˈfel/ /fel/

معنی: سنگ دل، بیدادگر، بریدن و انداختن، بزمین زدن، انداختن، قطع کردن
معانی دیگر: زمان گذشته ی فعل : fall، برزمین انداختن، (درخت) بریدن، اوژندن، (خیاطی) زیر دوزی کردن سجاف، وحشی، سبع، خونخوار، ظالم، ستمگر، مهلک، کشنده، کاری، پوست حیوان، تخته ی پوست، (انگلیس)، بیابان، مهیب

بررسی کلمه fell

( verb )
• : تعریف: past tense of fall.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: fells, felling, felled
مشتقات: fellable (adj.), feller (n.)
(1) تعریف: to cut or strike down.
مشابه: chop, fall

- He is felling trees for firewood.
[ترجمه ترگمان] او در حال قطع درختان برای هیزم است
[ترجمه گوگل] او درختان را برای هیزم می برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to cut or strike down, or kill, as in combat.
مشابه: drop, fall

(3) تعریف: to finish (a seam) by turning under the raw edges and stitching them down.
صفت ( adjective )
مشتقات: fellness (n.)
(1) تعریف: fierce or ruthless.

(2) تعریف: destructive or fatal.
مشابه: fatal
اسم ( noun )
• : تعریف: an animal hide; pelt.
مشابه: hide, skin

واژه fell در جمله های نمونه

1. a fell poison
زهر کاری

2. ali fell from the ladder
علی از نردبان افتاد.

3. he fell down and broke his ivories
او افتاد و دندانش (دندان‌هایش) شکست.

4. he fell down and busted his arm
افتاد و دستش شکست.

5. he fell down and slithered over sharp stones
به زمین افتاد و روی سنگ‌های تیز لیز خورد.

6. he fell down from the height of the tower
او از بالای برج پایین افتاد.

7. he fell down the balcony
او از بالکن افتاد.

8. he fell down the stairs and hurt his back
از پله‌ها افتاد و کمرش آسیب دید.

9. he fell down the stairs but he is all right
از پله‌ها افتاد ولی سالم ماند.

10. he fell from the zenith of loftiness to the nadir of wretchedness
از اوج رفعت به حضیض ذلت افتاد.

11. he fell headlong into the pool
او از سر افتاد توی استخر.

12. he fell ill and died
او بیمار شد و مرد.

13. he fell into disfavor with his patron
او از چشم اربابش افتاد.

...

مترادف fell

سنگ دل (صفت)
unholy , callous , unfeeling , implacable , obdurate , ungodly , fell , inexorable , stony , hard-hearted , stony-hearted
بیدادگر (صفت)
cruel , fell
بریدن و انداختن (فعل)
fell
بزمین زدن (فعل)
floor , fell , overbear
انداختن (فعل)
drop , relegate , souse , put , hitch , toss , launch , cast , sling , thrust , lay away , fell , throw , fling , hurl , hurtle , delete , omit , shovel , hew , jaculate
قطع کردن (فعل)
ablate , cut off , cut , disconnect , interrupt , intercept , out , rupture , burst , cross , operate , flick , excise , cleave , fell , discontinue , traverse , intermit , exsect , excide , exscind , hew , leave off , put by , retrench , skive , stump , snip off

معنی عبارات مرتبط با fell به فارسی

تمام بودن

معنی fell در دیکشنری تخصصی

[زمین شناسی] کم پوشش الف) اصطلاح رایج در اسکاتلند و شمال انگلستان برای دامنه کوه یا کوهپایه خشک و لم یزرع. ب) اصطلاح رایج در انگلستان برای بخشهای مرتفع یک زمین بایر.
[کوه نوردی] تپه(مصطلح در شمال انگلستان)
[زمین شناسی] زمین کم پوشش یک منطقه بدون درخت پوشیده از سنگ که در عرض جغرافیایی بالا قرار دارد و دارای پوشش زمین تنگ و نامتراکم از گیاهان ساده یا چمن و جگن هاست. مترادف: fjeldmark ، feldmark ، fell.
[نساجی] شکم پارچه - لبه کار
[کوه نوردی] کوه گَرد ، کسی که به پیاده روی در دامنه های کم ارتفاع می پردازد.
[کوه نوردی] کوه گَردی
[کوه نوردی] مسابقة کوه پیمایی (لیک دیستریکت)، دف این ماراتن که از اوایل قرن بیستم در منطقه Lake District انگلستان برگزار می شود ، صعود بیشترین تعداد قله بالای 2000 فوت (610 متر) و بازگشت به نقطه آغاز ، در ظرف 24 ساعت است .
[زمین شناسی] زمین کم پوشش یک منطقه بدون درخت پوشیده از سنگ که در عرض جغرافیایی بالا قرار دارد و دارای پوشش زمین تنگ و نامتراکم از گیاهان ساده یا چمن و جگن هاست. مترادف: fjeldmark ، feldmark ، fell.

معنی کلمه fell به انگلیسی

fell
• animal skin; moorland; flat seam (sewing); number of trees cut in a season
• knock down, chop down (a tree); sew the edge of a seam down flat
• fierce, terrible, ruthless, cruel; destructive; deadly
• fell is the past tense of fall.
• if you fell a tree, you cut it down.
fell asleep
• dozed off, nodded off
fell at his feet
• begged him, pleaded with him, entreated him, abased himself to him
fell behind
• was behind everyone else, lagged behind all the others, stayed in the back
fell behind in his studies
• failed in school, dropped behind in one's grades
fell down
• collapsed, dropped, tumbled
fell down on the job
• did not take his work seriously, did a bad job
fell for
• fell in love with
fell from grace
• lose favor; go back into sin
fell ill
• got ill, became sick, caught a disease
fell in battle
• died in combat, was killed in battle
fell in love with him
• felt feelings of great love and affection for him
fell in the hands of
• fell into the trap of
fell into bad ways
• chose a life of crime
fell into decay
• deteriorated, rotted away
fell into her trap
• fell right into her hands, was caught in her net
fell into the trap
• fell in the hands of, w ...

fell را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

رکسانا
افتادن
حمید ملک احمدی
کاهش
M.karimi
احساس کردن
zohreh
انداختن
Hani
چیزی که قبلاً از روی چیزی افتاده
اکرم دهاتی
The wedding day fell to third mourning
روز عروسی که به سوم روز عروسی به سومین عزاداری افتاد
عزاداری افتاد
اکرم روستایی
The wedding day fell to third mourning
روز عروسی که به سوم روز عروسی به سومین عزاداری افتاد
Ashkan
بریدن-قطع کردن
محمد حسین حدیدی
فعل گذشته ی fall

fall افتادن یا فصل پاییز
Ahoura
انداختن یا افتادن
مثل روی زمین افتادن
🖤Ayda🖤
Past of fall. For example:I fell in love
iliya
سنگ دل

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی fell
کلمه : fell
املای فارسی : فعل
اشتباه تایپی : بثمم
عکس fell : در گوگل

آیا معنی fell مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )