برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1359 100 1

figure

/ˈfɪɡjər/ /ˈfɪɡə/

معنی: ظاهر، فرم، صورت، طرح، پیکر، رقم، شکل، شخص، نقش، عدد، تصویر کردن، حساب کردن، شمردن، مجسم کردن، کشیدن
معانی دیگر: ریخت، دیس، نگار، نمایه، سنبات، رخساره، (شکل بدن انسان) هیکل، قیافه، اندام، ترکیب، شمایل، انسان (از دیدگاه بخصوص)، تصویر، تندیس، مجسمه، فرتور، نگاره، ترسیم، پیکره، دیسه، طرح (روی پارچه و غیره)، شماره، (جمع) حساب، شمارش، مبلغ (پول)، وجه، بها، به ذهن آوردن، تصور کردن، تخیل کردن، طرح دار کردن (پارچه و غیره)، (با شکل و طرح) مزین کردن، شمارش کردن، همار کردن، محاسبه کردن، (عامیانه) فکر کردن، معتقد بودن، نتیجه گرفتن، برجسته بودن، چشمگیر بودن، به چشم خوردن، (عامیانه) طبق انتظار بودن، درست در آمدن، بر استاد کردن، (رقص و یخ بازی و غیره)یک سلسله جنبش یا حرکات موزون، حرکت، (هندسه) شکل هندسی، (موسیقی) رجوع شود به: motif، رجوع شود به: figure of speech، شکل دادن به، دیس دار کردن

بررسی کلمه figure

اسم ( noun )
(1) تعریف: a number or other written symbol other than a letter of the alphabet.
مترادف: number, numeral
مشابه: character, cipher, digit, sign, symbol

- You must include additional figures, such as & and %, in your password.
[ترجمه سروش] شما باید در رمز عبور خود فرمهای اضافه مانند & و % را شامل شوید
|
[ترجمه داوود شفیعی] شما باید در رمز عبور خود اشکالی مانند & و % را اضافه کنید.
|
[ترجمه امین] شما باید در رمز عبورتان شکل‌های اضافی مانند & و % را درج کنید.|
[ترجمه ترگمان] شما باید چهره‌های اضافه، مانند & و %، را در گذرواژه خود بگنجانید
[ترجمه گوگل] شما باید در رمز عبور خود شامل ارقام اضافی مانند٪ و٪ باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه figure در جمله های نمونه

1. figure in
افزودن بر،شامل کردن،به حساب آوردن

2. figure on
1- جزو چیزی به حساب آوردن،در نظر گرفتن 2- به امید کسی بودن

3. figure out
محاسبه کردن،سر در آوردن از،فهمیدن

4. figure up
افزودن،جمع زدن

5. a figure moving in the dark
شکلی که در تاریکی حرکت می‌کرد

6. stick figure
1- (نقاشی کودکان) عکس خط خطی،عکس خطی 2- (در رمان و فیلم و غیره) شخصیت سطحی

7. the figure 5
عدد5

8. the figure of a ship on the horizon
تصویر یک کشتی در افق

9. to figure the costs
هزینه‌ها را حساب کردن

10. a polka-dot figure
طرح خال‌خالی

11. a public figure
یک شخصیت اجتماعی

12. a shapely figure
اندام خوش ریخت

13. her diminutive figure made everybody laugh
اندام ریزه پیزه‌ی او همه را به خنده در می‌آورد.

14. cut a figure
1- جلب توجه کردن،چشمگیر بودن 2- جلوه کردن،گ ...

مترادف figure

ظاهر (اسم)
figure , appearance , look , outward , exterior , form , sensation
فرم (اسم)
figure , appearance , dole , sorrow , form , farm
صورت (اسم)
face , invoice , figure , physiognomy , sign , aspect , form , visage , picture , shape , hue , file , roll , muzzle , list , schedule , effigy , roster , phase , facies
طرح (اسم)
trace , figure , design , skeleton , projection , line , scheme , draft , pattern , plan , blueprint , layout , project , model , drawing , lineament , diagram , plot , protraction , sketch , croquis , delineation , eye draught , schema , outline , shop drawing
پیکر (اسم)
likeness , figure , portrait , body , effigy , statue , icon , digit , model
رقم (اسم)
character , sort , number , figure , statistic , type , brand , item , digit , numeral , symbol
شکل (اسم)
likeness , figure , form , image , facet , rank , formation , shape , configuration , hue , gravure , vignette , medal , schema , shekel
شخص (اسم)
subject , figure , man , person , one , fellow , cove , gink , wight , guy , varmint , specimen , dude , individual , geezer , human
نقش (اسم)
figure , stamp , designation , role , pattern , impress , inscription , legend
عدد (اسم)
number , figure , quantity , preparations , piece , digit , numeral , military supplies
تصویر کردن (فعل)
figure , portrait
حساب کردن (فعل)
account , score , calculate , count , compute , numerate , figure , sum , cipher
شمردن (فعل)
rate , account , tally , count , enumerate , number , figure , reckon , aim , include , repute
مجسم کردن (فعل)
epitomize , character , figure , depict , image , picture , embody , portray , depicture , incarnate
کشیدن (فعل)
trace , figure , heave , string , stretch , drag , pluck , draw , haul , weigh , pull , avulse , drain , strap , lave , suffer , subduct , thole , shove , chart , plot , experience , lengthen , hale , drawl , entrain , evulse , snick , magnetize , trawl

معنی عبارات مرتبط با figure به فارسی

(یکی از انواع گره ها - رجوع شود به: knot) گره هشتی
روانشناسى : شکل و زمینه
پیکرجلوکشتی، مجسمه ای که بردماغه کشتی نصب میکنند، رئیس پوشالی
افزودن بر، شامل کردن، به حساب آوردن
استعاره، (جمع) صنایع ادبی
1- جزو چیزی به حساب آوردن، در نظر گرفتن 2- به امید کسی بودن، توجه کردن، اطمینان داشتن، در صدد بودن
محاسبه کردن، سر در آوردن از، فهمیدن، کشف کردن، سنجیدن، معین کردن، حل کردن
یخ بازی نمایشی، پاتیناژ نمایشی، بازی روی یخ و انجام حرکات موزون، ی  بازی نمایشی، رقص روی ی
افزودن، جمع زدن
1- جلب توجه کردن، چشمگیر بودن 2- جلوه کردن، گل کردن
(مجسمه ی چوبی انسان با دست و پای متحرک که روی آن پارچه های تازه را به آرایش های مختلف به معرض تماشا می گذارند) آدمک، آدم چوبی و بند بندکه هنرپیشگان بکار میبرند
چشمگیر بودن، تحت تاثیر قرار دادن

معنی figure در دیکشنری تخصصی

figure
[عمران و معماری] پیکره - شکل - تندیس - نقش - هیکل - نگاره
[برق و الکترونیک] شکل
[نساجی] گل - نقش و نگار
[ریاضیات] عدد، شکل، پیکر، رقم، شکل، صورت، نگاره، پیکره
[روانپزشکی] شکل ، رقم، در بین معانی گوناگون این اصطلاح ، دو تا از آن ها با روانشناسی ارتباط ارتباط نزدیک دارد
[آمار] رقم , شکل
[ریاضیات] شکل بر دایره، شکل محیط به دایره
[ریاضیات] منحنی شکل هشت
[کوه نوردی] گرة هشت
[برق و الکترونیک] الگوی تابش هشتی نوعی الگوی تابشی که با گلبرگهای پهن و برابر و با اختلاف 180 که شکلی مشابه عدد لاتین 8 را پدید می آورند.
[کوه نوردی] گرة هشت
[کوه نوردی] صفحة هشت، هشت
[برق و الکترونیک] شاخص شایستگی عددی که میزان کارایی و سودمندی یک وسیله را برای کاربرد معین نشان میدهد . بنابراین شاخص شایستگی یک تقویت کننده ی مغناطیسی برابر با نسبت بهره ی توان مفید به ثابت زمانی کنترل خواهد بود. - عدد شایستگی
[ریاضیات] میزان رویه
[زمین شناسی] شکل زمین ژئوئید یا سطح کره زمین، همانطوری که بوسیله سطح متوسط دریا بطور تقریبی تعیین می شود که بطور پیوسته بر روی قاره ها گسترش یافته است. بی نظ ...

معنی کلمه figure به انگلیسی

figure
• number; image; form; character; price; human shape, shape; impression; phrase; symbol
• calculate; think, assume; portray, depict; express verbally; adorn with figures or patterns; embellish; express in numerical digits
• a figure is a particular amount expressed as a number, especially a statistic.
• a figure is also any of the ten written symbols from 0 to 9 that are used to represent a number.
• a figure is the shape of a person you cannot see clearly.
• someone who is referred to as a particular type of figure is well-known and important in some way.
• if you say that someone is, for example, a mother figure or a hero figure, you mean that they have the qualities typical of a mother or hero.
• your figure is the shape of your body.
• a figure is also a drawing or diagram in a book.
• if you figure that something is the case, you think or guess that it is the case; an informal use.
• a thing or person that figures in something appears in it or is included in it.
• a number in double figures is between ten and ninety-nine. a number in single figures is between nought and nine.
• when you put a figure on an amount, you say exactly how much it is.
• if you figure out a solution to a problem or the reason for something, you work it out; an informal expression.
figure as
• appear as
figure eight
• a figure eight is the same as a figure of eight; used in american english.
figure in a play
• perform in a play
figure it out
• calculate, work out, solve; understand, grasp, comprehend
figure of eight
• a figure of eight is something, for example a knot or a movement done by a skater, that has the shape of the number 8.
figur ...

figure را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Linda
غیر قابل تغییر
تغییر نا پذیر
آرمین مظاهری
پیکره زن
دانیال
خیال کردن
فريبا
ژست
دنیا
حضور
اشکان فضل اله
فرم و ضاهر توجه کنیدکه این واژه در امریکا بیشتر برای انسان کاربرد دارد
NAFAS
فیگور
ژست
ظاهر
مهتاب امیدی
فرم
طرح
کشیدن
الناز فروتن
حل کردن
دیدن
فهمیدن
کشف کردن
صفار خوزانی
شخصیت
silver girl
شکل...حالت...فیگور گرفتن خودمون
Vafa
action figure=اسباب بازی شخصیت کارتونی یا تلویزیونی
Tatum
نگاره ،هيکل ،پيکره ،تنديس ،شکل ،صورت ،شخص ،نقش ،رقم ،عدد،کشيدن ،تصوير کردن ،مجسم کردن ،حساب کردن ،شمردن ،پيکر
عمران : شکل
معمارى : نقش
روانشناسی : رقم

مثال:
Figures daning gracefully
پیکره ها به زیبایی و وقار میرقصند
محمد جواد
figures -> آمار و ارقام ( مثلا عملکرد مالی یک شرکت یا نرخ بیکاران یک کشور )
jahanaks.blog.ir
شخصیت
میلاد علی پور
وضعیت، وضع، حالت
Aida interisti
مظهر
authority figure(مظهر قدرت)
میثم علیزاده
● به حساب آمدن ( با حرف اضافه in یا among)
● خیال کردن، پنداشتن ( که بعدش that میاد)
● متوجه شدن، فهمیدن
علی ماشا اله زاده
حساباشو کردن که....، حساباشو کردن که.....، نتیجه گرفتن که(عامیانه)
I figured that since I didn't have a committed relationship with him, I had no place to say anything
حساباشو کردم که از آنجاییکه من یک رابطه ی متعهدانه با او نداشتم،پس هیچ جایگاهی (محلی از اعراب)نداشتم که بخواهم چیزی بگویم(درباره ی رابطه ی نا مشروع با شخص دیگری در داستان)
امیر
رقم
میلاد علی پور
دستگیر شدن (به معنای گرفتن، متوجه شدن، نه بازداشت شدن)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی figure
کلمه : figure
املای فارسی : فیگور
اشتباه تایپی : بهلعقث
عکس figure : در گوگل

آیا معنی figure مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )