برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1283 100 1

find

/ˈfaɪnd/ /faɪnd/

معنی: یابنده، چیز یافته، جستن، پیدا کردن، تشخیص دادن، کشف کردن، یافتن
معانی دیگر: گیرآوردن، (دراثر جستجو) دست یافتن به، رسیدن به، - شدن، به دست آوردن، دریافتن، فهمیدن، درک کردن، پی بردن، پرس و جو کردن، احساس کردن، سهیدن، - بردن، به نظر آمدن، برای کسی ... بودن، خوردن به، اعلام کردن، (دادگاه و غیره) حکم صادر کردن، کشف، یابش، (هر چیز یافت شده) یافته، مکشوفه

بررسی کلمه find

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: finds, finding, found
(1) تعریف: to encounter, come upon, or meet, esp. unexpectedly.
مترادف: bump into, come across, encounter, happen upon, run across
متضاد: miss
مشابه: discover, hit, meet, stumble upon

- We found the elderly man wandering alone.
[ترجمه ترگمان] مرد مسن را پیدا کردیم که تنها در حال پرسه زدن است
[ترجمه گوگل] ما مرد سالخورده را تنها گرفتیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I found some money in the pocket of my old jacket.
[ترجمه ترگمان] مقداری پول در جیب کتم پیدا کردم
[ترجمه گوگل] من پولی در جیب کت و شلوار قدیمی پیدا کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to come upon or recover after losing or searching for.
مترادف: locate, recover
متضاد: lose, mislay, misplace
مشابه: discover, recoup, recuperate, regain, retrieve, trace

- I found my lost watch.
[ترجمه nastaran] من ساعت گم شده ام را پیدا کردم
...

واژه find در جمله های نمونه

1. find fault (with)
عیبجویی کردن،خرده‌گیری کردن،خرده گرفتن،ایراد گرفتن،عیب یافتن

2. find favor
مورد لطف و توجه قرار گرفتن،جلب رضایت و عنایت (کسی را) کردن

3. find for
(دادگاه یا قاضی یا هیئت منصفه) به سود کسی حکم دادن

4. find one's (or its) level
به درجه یا رتبه یا مقام سزاوار خود رسیدن،به قدر استحقاق خود ترقی کردن

5. find one's feet
(به کاری یا جایی) عادت کردن،خوگرفتن،به خود اطمینان یافتن

6. find one's tongue
(به ویژه بعد از ترس یا ناراحتی یا کم‌رویی) قدرت تکلم را بازیافتن،دوباره به حرف آمدن

7. find oneself
1- (ماهیت و استعدادها و غیره‌ی) خود را یافتن 2- . . . بودن،پی بردن به

8. find out
پی بردن،کشف کردن

9. i find it belittling to wait behind the door of his room
برای من تحقیر کننده است که پشت در اتاقش انتظار بکشم.

10. i find the news very disconcerting
این خبر برایم بسیار پریشان کننده است.

11. to find a design in history
دست یافتن به الگویی در تاریخ

12. to find a missing book
کتاب گمشده را یافتن

...

مترادف find

یابنده (اسم)
find , getter , discovery , finding , detector , finder , discoverer
چیز یافته (اسم)
find
جستن (فعل)
find , hip , jump , leap , scoot
پیدا کردن (فعل)
gain , acquire , earn , find , detect , discover
تشخیص دادن (فعل)
tell , recognize , find , judge , prognosticate , assess , distinguish , diagnose , discern , descry , individualize , espy
کشف کردن (فعل)
spot , find , detect , discover , find out , figure out , uncover , decipher , decode
یافتن (فعل)
meet , find , detect , discover

معنی عبارات مرتبط با find به فارسی

عیبجویی کردن، خرده گیری کردن، خرده گرفتن، ایراد گرفتن، عیب یافتن
مورد لطف و توجه قرار گرفتن، جلب رضایت و عنایت (کسی را) کردن
(دادگاه یا قاضی یا هیئت منصفه) به سود کسی حکم دادن
میانه روی کردن
(به کاری یا جایی) عادت کردن، خوگرفتن، به خود اطمینان یافتن
به درجه یا رتبه یا مقام سزاوار خود رسیدن، به قدر استحقاق خود ترقی کردن
(به ویژه بعد از ترس یا ناراحتی یا کم رویی) قدرت تکلم را بازیافتن، دوباره به حرف آمدن
1- (ماهیت و استعدادها و غیره ی) خود را یافتن 2- ... بودن، پی بردن به
پی بردن، کشف کردن، دریافتن، مکشوف کردن
جای محکم بگذارتازودپیداکنی
عاقبت جوینده یابنده بود
جوینده یابنده است

معنی find در دیکشنری تخصصی

find
[کامپیوتر] پیدا کردن - فرمان FIND . - پیداکردن - توانایی کامپیوتر برای جستجوی یک رشته کاراکتری معین که در درون یک نوشته است .
[زمین شناسی] یافته شخانه که سقوط آن دیده نشده است ولی توسط ساختار و ترکیبش به عنوان یک شخانه در نظر گرفته می شود. مقایسه شود با: افتاده (شخانه).
[حقوق] تصمیم گرفتن، نظر دادن، رأی دادن
[ریاضیات] یافتن، پیدا کردن، به دست آوردن
[کامپیوتر] پیدا کن و تغییر بده - به معنای search and replace یا find and replace .
[کامپیوتر] پیدا کردن و جایگزین نمودن
[حقوق] به نفع (طرفی) حکم دادن
[ریاضیات] نشان دادن، تحقیق کردن
[ریاضیات] آیا می توان ... به دست آورد، جستجو کردن

معنی کلمه find به انگلیسی

find
• something worthwhile which has been attained; discovery; procedure used to locate files in a computer system
• come upon unexpectedly, encounter; discover after much searching or hard work; decide, rule, determine (law); supply
• if you find someone or something either by chance or when you are looking for them, you discover them, see them, or learn where they are.
• if you find something that you need or want, you succeed in getting it.
• if you describe something that has been discovered as a find, you mean that it is interesting, good, or useful.
• if you find that something is the case, you become aware of it or realize it.
• if you say that something is found in a particular place, you mean that it is in that place.
• if you say that you find that something has a particular quality, you are expressing your opinion about it.
• if you find yourself doing something, you do it without intending to.
• if you find the time to do something, you manage to do it even though you are busy.
• when a court or jury finds a person guilty or not guilty, they decide if that person is guilty or innocent.
• if you find your way somewhere, you get there by choosing the right way to go.
• to find fault: see fault.
• see also finding, found.
• if you find something out, you learn it, often by making a deliberate effort.
• if you find someone out, you discover they have been doing something dishonest.
find & replace
• word processing procedure in which a given section of text is replaced by another
find a niche for oneself
• find the job that is right for you, find a place for oneself
find a vent for
• locate an outlet for, find a way to release
find an opportunity
• seek a chance or opening, happen upo ...

find را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

m
یافتن
فیض
تمام معانی Thesaurus: کشف - باورداشتن - پیشرفت - پیشنهاد دادن - رسیدن - ارائه دادن - تشخیص دادن - بررسی کردن - کشفیات - مواجه شدن - دیده بانی کردن - تغذیه کردن - ماهیگیری - جمع آوری - تحویل دادن - کشیدن بار - ابداع کردن - جواهر - قضاوت کردن - تحقیق کردن - ملاقات - پاداش - کسب کردن - اثبات کردن - حکم - بازرسی کردن - بوییدن - مشاهده - تأمین کردن - ردیابی کردن - انتقال دادن - گنج - حفاری کردن - سود
هستی
گشتن
مظهری
متوجه شدن
محمد حسین کریمی
پیدا کردن ، یافنن ، گشتن ،
اموزشگاه زبان شيوا
يافتن ، پيدا كردن
R
کشتن
جست و جو کردن
علی اصغر
دریافتن
shamim
به نتیجه ای رسیدن
Sarina
جستن ،یافتن،کشف کردن
₪Ukabed₪
جست وجو کردن، پیدا کردن
میلاد علی پور
جمع کردن/شدن
محمد مهدی
جست و جو کردن
Ali
پیدا کردن
tinabailari
I'm late and I can't find my socks 🛂
من دیرم شده است و نمیتوانم جوراب هایم را پیدا کنم
Arshiya
دنبال چیزی گشتن
مهناز
معلوم شدن
اناهیتا
پیدا کردن جستجو کردن مثل من مادرم را گم کردم
محدثه فرومدی
دیدن
with urban agriculture as a priority for urban planners we find that cities have been redesigned as productive places
با توجه به این‌که کشاورزی شهری اولویتی برای برنامه‌ریزان شهری است، می‌بینیم که شهر از نو مکان مولدی طرح‌ریزی شده است
میلاد علی پور
فکر کردن، اعتقاد داشتن
Dana Ghaffari
دانستن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی find
کلمه : find
املای فارسی : فایند
اشتباه تایپی : بهدی
عکس find : در گوگل

آیا معنی find مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )