انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 900 100 1

fine

تلفظ fine
تلفظ fine به آمریکایی/ˈfaɪn/ تلفظ fine به انگلیسی/faɪn/

معنی: غرامت، تاوان، جریمه، فاخر، نرم، شگرف، خوب، ریز، نازک، عالی، لطیف، ظریف، خوش ایند، صاف کردن، جریمه کردن، کوچک کردن، جریمه گرفتن از، صاف شدن، رقیق شدن، خوب
معانی دیگر: (فرانسه) براندی معمولی، بسیار خوب، اعلا، فرمند، بهی، خالص، ناب، سره، پالوده، پالیده، سارا، بی غش، ژاو، سالم، تندرست، سرحال، آردسان، نرم (از شدت ریزی)، باریک، بسیار کوچک، ریزه، تیز، برا، دقیق، حساس، ریز بینانه، (نوشتار و سخن و رفتار) پر تکلف، پر فیس و نمایش، (در اصل) تمام شده، تکمیل شده، کامل، (پوست و غیره) لطیف، پاژ، کاووس، تاوان خواستن (یا ستدن)، نقره داغ کردن، (دراصل) پایان، اتمام، فرجام، خاتمه، (دستور نواختن موسیقی) پایان، نت که پایان بخشی را نشان می دهد

بررسی کلمه fine

صفت ( adjective )
حالات: finer, finest
(1) تعریف: excellent in quality, skill, character, or nature.
مترادف: choice, elegant, excellent, exceptional, high-grade, quality, select, splendid, splendiferous, superior, swell
متضاد: crude, inferior, poor
مشابه: accomplished, ace, capital, cool, exquisite, fancy, first-rate, flawless, good, magnificent, mean, nice, polished, prime, superb, top-drawer

- I know a fine wine when I taste it.
ترجمه کاربر [ترجمه رضا عبدی] من یه نوشیدنی خوب رو میشناسم وقتی اونو تست میکنم
|

ترجمه کاربر [ترجمه محمد م] من وقتی یه شراب رو‌ مزه کنم ، میفهمم که خوبه
|

ترجمه کاربر [ترجمه افشین حاجی طرخانی] من یه شراب خوب رو با مزه‌کردنش تشخیص می‌دم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی مزه‌اش رو حس می‌کنم، یه شراب خوب می‌شناسم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] زمانی که من آنرا طعم می خورم، یک شراب خوب را می شناسم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He turned out to be a fine painter.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] معلوم شد نقاش خوبی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او تبدیل به یک نقاش خوب شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- They were proud their son married such a fine young woman.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها به پسرشان افتخار می‌کردند که با چنین زن جوان زیبایی ازدواج‌کرده اند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها افتخار می کردند که پسرش با چنین زن جوان زیبا ازدواج کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We were lucky to have fine weather while we visited the island.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما خوش‌شانس بودیم که در حالی که از جزیره بازدید کردیم، هوا خوب بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما خوش شانس بودیم تا آب و هوای خوبی داشته باشیم در حالی که جزیره را دیدیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: consisting of extremely small particles.
مترادف: powdery
متضاد: coarse
مشابه: comminute, grated, ground, minced, powdered, pulverized, triturated

- The sand feels soft because it is very fine.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ماسه به این دلیل نرم است که بسیار خوب است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شن و ماسه احساس راحتی می کند زیرا بسیار خوب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: very sharp.
مترادف: honed, keen, sharp
مشابه: acute, powdery, precise

- This carving requires a knife with a fine edge.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این کنده‌کاری نیاز به یک چاقو با لبه خوب دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این حکاکی نیاز به یک چاقو با لبه خوب دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: very thin.
مترادف: thin
مشابه: delicate, diaphanous, ethereal, fragile, frail, gauzy, gossamer, light, sheer, silky, slender, tenuous, transparent

- The scarf is made with fine strands of silk.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شال گردنی نازک ابریشمی دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] روسری با رشته های زیبا از ابریشم ساخته شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: requiring subtle discrimination; difficult to perceive.
مترادف: delicate, fine-drawn, subtle
مشابه: elusive, finespun, minute, nice, slight, small

- She made fine distinctions in her argument.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در بحث خود به هیچ وجه تمایز قایل نشد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در استدلالش تمایز خوبی داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: elegant and refined.
مترادف: cultured, discriminating, elegant, polished, refined, sophisticated
متضاد: coarse
مشابه: dainty, discerning, exquisite, finished, genteel, nice, suave

- I don't know how to act around such a fine gentleman.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من بلد نیستم این قدر با این آقا خوب رفتار کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من نمی دانم که چطور می توانم چنین مردمی خوب کار کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The restaurant provides its customers with the experience of fine dining.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این رستوران مشتریان خود را با تجربه غذاخوری عالی تامین می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رستوران مشتریان خود را با تجربه ناهار خوری ارائه می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: in adequate health or condition.
مترادف: all right, OK, well
متضاد: bad
مشابه: good, satisfactory

- She was in the hospital for a while, but she's fine now.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او برای مدتی در بیمارستان بود، اما حالا حالش خوبه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او مدتی در بیمارستان بود، اما او اکنون خوب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: acceptable; satisfactory.
مترادف: acceptable, satisfactory
متضاد: objectionable, unacceptable
مشابه: adequate, all right, OK

- I told him I could pay him this week, but he said that next week would be fine.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بهش گفتم که می تونم این هفته بهش پول بدم ولی گفت هفته دیگه خوب میشه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من به او گفتم که می تواند او را این هفته بپردازد، اما او گفت که هفته آینده خوب خواهد بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- These seats are just fine for me; I don't need to move closer.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این صندلی‌ها برای من خوب هستند، لازم نیست جلوتر بروم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این کرسی ها فقط برای من خوب است؛ من نیازی به نزدیک شدن ندارم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- It's fine with me if you decide to do that.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگه تصمیم بگیری که این کار رو بکنی با من مشکلی نداره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اگر تصمیم به انجام این کار دارید، با من خوب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
قید ( adverb )
حالات: finer, finest
(1) تعریف: finely; into very small pieces.
مترادف: finely

- She chopped the onions very fine.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون پیاز رو خیلی خوب تیکه تیکه کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او پیاز را خنک کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: satisfactorily.
مترادف: all right, satisfactorily
مشابه: well

- He was having some difficulty in school, but he's doing fine now.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در مدرسه مشکل داشت، اما حالا حالش خوب است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او مدرسه ای دشوار داشت، اما اکنون او خوب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: fines, fining, fined
مشتقات: fineness (n.)
• : تعریف: to reduce or refine.
مترادف: refine
مشابه: clarify, purify, rarefy

- This process fines the product further.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این فرآیند محصول را بیشتر جریمه می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این فرآیند بیشتر محصول را جریمه می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
• : تعریف: a sum of money charged as a penalty for a crime or offense.
مترادف: penalty
مشابه: assessment, damages, forfeit, mulct, settlement

- The fine for speeding in a school zone is very steep.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جریمه کردن جریمه در یک منطقه مدرسه بسیار دشوار است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خوب برای سرعت بخشیدن به یک منطقه مدرسه بسیار شیب دار است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The library charges a fine for late books.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کتابخانه برای کتاب‌های دیروقت جریمه می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کتابخانه برای کتابهای دیرهنگام جریمه می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I paid the fine for my parking ticket this morning.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امروز صبح جریمه جریمه my رو پرداخت کردم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من صبح امروز مبلغ پرداختی پارکینگم را پرداخت کردم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: fines, fining, fined
• : تعریف: to require a sum of money from as a penalty for a crime or offense.
مترادف: mulct, penalize
مشابه: amerce, assess, charge, punish

- The judged fined the company millions of dollars for its misconduct.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این حکم، شرکت را میلیونها دلار بابت سو رفتار آن جریمه کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قاضی این شرکت را میلیون ها دلار برای تخلفاتش جریمه کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه fine در جمله های نمونه

1. fine cloth
ترجمه پارچه‌ی ظریف

2. fine distinctions
ترجمه تمایزات دقیق

3. fine facial features
ترجمه اسباب صورت (چهره‌ی) ظریف

4. fine gold
ترجمه طلای خالص (زر ناب)

5. fine grains of sand
ترجمه دانه‌های ریز شن

6. fine measurements
ترجمه سنجش‌های دقیق

7. fine print
ترجمه حروف (چاپی) کوچک

8. fine sand
ترجمه شن ریز

9. fine thread
ترجمه ریسمان نازک

10. fine weather
ترجمه هوای خوب (روشن یا صاف)

11. fine weave
ترجمه ریز بافت

12. fine woolen products
ترجمه فرآورده‌های‌پشمی اعلا

13. a fine athlete
ترجمه یک ورزشکار نخبه

14. a fine day
ترجمه یک روز عالی

15. a fine garden
ترجمه یک باغ عالی

16. a fine teacher
ترجمه یک معلم ارجمند

17. a fine thread of gold
ترجمه رشته‌های ظریف طلا

18. a fine trout lie
ترجمه محلی که ماهیان قزل‌آلا به خوبی در آنجا تجمع می‌کنند

19. a fine work of art
ترجمه یک اثر هنری عالی

20. our fine neighbors who don't greet us back
ترجمه همسایه‌های از ما بهترون که جواب سلام ما را نمی‌دهند

21. the fine carpets of kerman
ترجمه فرش‌های نفیس کرمان

22. the fine shall not exceed $ 200
ترجمه جریمه از 200 دلار متجاوز نخواهد بود.

23. the fine texture of naeen rugs
ترجمه بافت ریز قالیچه‌های نایین

24. very fine flour
ترجمه آرد بسیار نرم

25. in fine
ترجمه 1- سرانجام،بالاخره 2- خلاصه

26. in fine feather
ترجمه در وضع خیلی خوب،سالم و سرحال،سر و مر و گنده

27. in fine fettle
ترجمه در وضع خوب،سر و مر و گنده،سر دماغ

28. to sift fine grains from the coarse
ترجمه دانه‌های ریز را از دانه‌های درشت جدا کردن

29. what a fine baby!
ترجمه چه بچه خوبی !

30. cut it fine
ترجمه (عامیانه) 1- محاسبه‌ی دقیق کردن 2- درست تشخیص دادن

31. tread a fine (or thin) line
ترجمه دست از پا خطا نکردن،کاملا مواظب بودن

32. an exhibition of fine art
ترجمه نمایشگاه آثار هنری

33. chahbahar has a fine natural harbor
ترجمه چابهار بندرگاهی عالی و طبیعی دارد.

34. he delivered a fine speech
ترجمه او سخنرانی خوبی کرد.

35. it's coming along fine
ترجمه دارد به خوبی پیشرفت می‌کند.

36. she has a fine palate for poetry
ترجمه او در شعر سلیقه‌ی خوبی دارد.

37. she is a fine pianist but her repertoire is limited
ترجمه او پیانو نواز خوبی است ولی قطعات محدودی را می‌تواند بزند.

38. teaching is a fine proession
ترجمه معلمی حرفه‌ی خوبی است.

39. the room had fine appointments
ترجمه اتاق اثاثیه‌ی خوبی داشت.

40. to lay a fine upon. . .
ترجمه جریمه بستن به. . .

41. we had a fine old time
ترجمه خیلی به ما خوش گذشت.

42. you'll make a fine teacher
ترجمه تو معلم خوبی خواهی شد.

43. a cotton cloth of fine fabric
ترجمه پارچه‌ی پنبه‌ای ریزبافت

44. a history of the fine arts in iran
ترجمه تاریخ هنرهای زیبا در ایران

45. a sword with a fine edge
ترجمه شمشیر با لبه‌ای تیز

46. her facial features were fine
ترجمه اسباب صورت او (اجزای صورت او) ظریف بود.

47. liable to a heavy fine
ترجمه مشمول جریمه‌ی سنگین

48. there will be a fine for any delinquency in payment
ترجمه هرگونه تاخیر در پرداخت موجب جریمه خواهد شد.

49. this book suits me fine
ترجمه این کتاب مخ کار من است.

50. this boy has many fine qualities
ترجمه این پسر از خصایص خوب فراوانی برخوردار است.

51. to levy a heavy fine
ترجمه جریمه‌ی سنگین کردن

52. a restaurant noted for its fine service
ترجمه رستورانی که به خاطر رسیدگی به مشتریان معروف شده است.

53. persons who are ticking along fine on one kidney
ترجمه اشخاصی که به خوبی با یک کلیه گذران می‌کنند

54. this college has graduated many fine engineers
ترجمه این دانشگاه تعداد زیادی مهندس خوب تحویل جامعه داده است.

55. a rather peripheral criticism of a fine book
ترجمه انتقاد نسبتا جنبی یک کتاب خوب

56. he had to pay a heavy fine
ترجمه مجبور شد جریمه‌ی سنگینی بپردازد.

57. he wove his ideas into a fine story
ترجمه اندیشه‌های خود را به صورت داستان در آورد.

58. the good news put him in fine fettle
ترجمه خبر خوش او را سر حال آورد.

59. the judge excused the young man's fine
ترجمه قاضی مرد جوان را از پرداخت جریمه معذور داشت.

60. a jail sentence which is commutable to a fine of $1000
ترجمه محکومیت به زندان که با هزار دلار قابل بازخرید است

61. making friends is hard, keeping them is a fine art
ترجمه دوست شدن سخت است،دوست نگه داشتن هنری ظریف است.

62. the sentence was ten years and a heavy fine
ترجمه حکم دادگاه مبنی بود بر ده سال (زندان) و جریمه‌ی سنگین.

63. since he came from the hospital, my father is fine
ترجمه پدرم از وقتی که از بیمارستان آمده حالش خوب است.

مترادف fine

غرامت (اسم)
fine , torment , anguish , compensation , restitution , recompense , reparation , dues , indemnification , mulct , compunction
تاوان (اسم)
indemnity , fine , requital , compensation , reparation , mulct , penalty
جریمه (اسم)
forfeiture , fine , surcharge , mulct , sconce , penalty , forfeit
فاخر (صفت)
fine , rich , excellent , distinguished , costly , sumptuous
نرم (صفت)
slick , fine , effeminate , supple , suave , sleek , mellow , soft , tractable , downy , limp , floppy , smooth , limber , spongy , pliant , flexible , lubricious , flexuous , cottony , fluffy , tractile , treatable , plastic , glace , flabby , plumy , lissom , lissome , lithesome , lithe , flexural , sequacious , levigated , silky , irrefrangible , lambent , sericeous , silken
شگرف (صفت)
fine , excellent , wonderful , tremendous , wondrous , prodigious
خوب (صفت)
good , suitable , super , acceptable , pleasant , well , nice , fine , ok , kind , handsome , beautiful , okay , pretty , applicable , fortunate , goodly , pukka , pucka , okey , wally , well-groomed
ریز (صفت)
small , little , fine , atomic , tiny , minute , wee , pony , teeny , minikin , snippety , weeny
نازک (صفت)
fine , tender , attenuate , soft , thin , slim , frail , ethereal , spare , fragile , tenuous , gossamer , eggshell , thready
عالی (صفت)
superior , super , great , fine , top , high-toned , high , grand , brave , gallant , beautiful , splendid , exquisite , excellent , superb , capital , immense , spiffy , imperial , magnificent , nobby , supreme , outstanding , superlative , swank , elevated , lofty , famous , copacetic , top-hole , remarkable , topping , high-grade , sublime , exalted , first-rate , unrivaled , palmary , ripping , wally , whizbang , whizzbang
لطیف (صفت)
fine , delicate , tender , gentle , soft , subtle , rare , fair , elegant , benignant , benign , fragile , tenuous , refined , precious , volatile , gossamer , incomparable
ظریف (صفت)
fine , delicate , gentle , graceful , subtile , elegant , chi-chi , witty , jocular , chichi , joky , minikin , precieux
خوش ایند (صفت)
desirable , pleasant , nice , fine , correspondent , auspicious , advantageous , apposite , pleasing , applicable , matchable , winsome
صاف کردن (فعل)
clear , fine , filter , face , even , sleek , plane , strain , perk , smooth , shave , hone , percolate , pave , liquidize , unwrap , filtrate , smoothen , sleeken
جریمه کردن (فعل)
fine , penalize , assess , mulct , sconce
کوچک کردن (فعل)
minify , fine , extenuate , play down , miniaturize
جریمه گرفتن از (فعل)
fine
صاف شدن (فعل)
fine , smooth , smoothen
رقیق شدن (فعل)
fine
خوب (قید)
well , fine , goodly , brawly , nobly

معنی عبارات مرتبط با fine به فارسی

(معمولا جمع - این هنرها: رسم و نقاشی، تندیس گری و سفال سازی و گاهی معماری و ادبیات و موسیقی و تئاتر و رقص) هنر های زیبا، صنایع مستظرفه، آثار هنری (نقاشی و تندیس و غیره)، هر مهارت هنری وظریف
هنرهای زیبا
رفوکردن، کشیدن، نازک کردن
رفوگر
رفوگری
(مجازی - بحث و استدلال و غیره) نکته سنجانه، با ظرافت و مو شکافی مفرط، (مثل مفتول کشیده شده) نازک، باریک، مویین، دقیق، ازوزن کاسته شده، رفوشده
چابک دست، ماهر
میده
(به ویژه چوب و چرم) صاف (دارای دانه ها و الیاف بسیار ریز و به هم فشرده)، ریز بافت، ریز ساختار
(دستور نواختن موسیقی) تا آخر
(عامیانه) 1- محاسبه ی دقیق کردن 2- درست تشخیص دادن

معنی fine در دیکشنری تخصصی

fine
[عمران و معماری] ریز - نرم
[برق و الکترونیک] دقیق ، ریز
[زمین شناسی] ریز ، نرم
[حقوق] جریمه کردن، جریمه، خالص، دقیق
[ریاضیات] خوب، جریمه، ریزه، ریز، نازک، ظریف، جریمه کردن
[خاک شناسی] ریز
[برق و الکترونیک] تنظیم دقیق
[زمین شناسی] مخلوط ریزدانه اصطلاحی که توسط اودن (1914) برای مخلوطی (در رسوبی با درجات اندازه ای متفاوت) استفاده شده که ذرات آن ریزتر از ذراتدرجه غالب یا حداکثر باشد. مواد ریزتر مواد یافت شده در رده هسیتوگرام حداکثر.
[عمران و معماری] سنگدانه ریز - ماسه سنگ - دانه نرم - ریز دانه - سنگدانه ریزدان - ماده دانه ریز - مصالح ریزدانه
[زمین شناسی] سنگدانه ریز ، ماسه ، دانه نرم ، ریز دانه ، سنگدانه ریز دانه ، ماده دانه ریز ، مصالح ریز دانه بخشی از مصالح که از ذراتی ساخته شده که قطر آنها کوچکتر از تقریباً 4/1 اینچ یا 76/4 میلی متر است. مقایسه شود با: تجمع درشت دانه.
[زمین شناسی] رسوبات ریزدانه
[برق و الکترونیک] اولیه ی رنگ نمایی ریز سیگنال اولیه ی رنگ نمایی که در سیستم تلویزیون رنگی دو اولیه ای مورد استفاده در امریکا پهنای باند انتقال بزرگتر را به خود اختصاص می دهد. اولیه ی رنگ نمایی ریز، سیگنال آی با مؤلفه های بسامدی تا 1/5 مگاهرتز است . اولیه ی رنگ نمایی درشت ، سیگنال کیو با پهنای باند فقط 0/5 مگاهرتز است.
[زمین شناسی] رس ریزدانه یک اصطلاح زمین شناسی برای یک ذره رسی که دارای قطری بین 2048/1 تا 1024/1 میلی متر (1 تا 5/0 میکرون یا 11 تا 10 واحد فی) می باشد. همچنین، یک تجمع سست از رس که از ذرات رس ریزدانه تشکیل شده است.
[عمران و معماری] آسفالت سرد و نرم
[نساجی] پشم کراس برد ظریف
[عمران و معماری] خرد کن نهایی
[زمین شناسی] خرد کن نهایی
[سینما] برش نهایی
[زمین شناسی] مواد بسیار ریز (رسوب شناسی): الف) ذرات بسیار کوچک، خصوصاً کوچکتر یا ریزتر از میانگین در یک مخلوط ذرات با اندازه های مختلف. مثلاً: بخش سیلت و رس در یک اصطلاح مهندسی برای ذرات خاک در اندازه رس و سیلت (قطرهای کمتر از 074/0 میلی متر) که از الک استاندارد آمریکای شماره 200 عبور می کنند. (معدن کاری یا استخراج): موادی که بشدت خورد شده و پودری هستند. مثلاً مواد پودری زغال سنگی، سنگ خورد شده یا کانه خورد شده، وقتی در مقابل قطعات درشت تر قرار می گیرند. خصوصاً موادی کوچکتر از انازه یا درجه تعیین شده حداقل، مانند زغال سنگی با حداکثر اندازه ذرات کمتر از 8 میلی متر است یا کانه هایی که آنقدر پودری شده اند که نمی توان آنها را به روش های عادی تفکیک کرد یا موادی که از یک غربال یا الک مشخص می گذرند.
[حقوق] در قسمت اخیر، بخش اخر (ماده، فصل، کتاب)
[خاک شناسی] ریگ ریز
[خاک شناسی] بسیارریز

معنی کلمه fine به انگلیسی

fine
• monetary penalty, punishment which involves the payment of a specified sum of money
• punish with a fine, impose a tax upon; refine, purify; become fine or finer; make thin or thinner, reduce; clarify
• delicate; thin; flimsy; handsome; top-quality; excellent; sharp; sharpened; refined; purified; elegant
• very well; excellently
• you use fine to describe something that is very good.
• if something is fine, it is satisfactory or acceptable. predicative adjective here but can also be used as an adverb. e.g. we get on fine.
• if you say that you are fine, you mean that you are feeling well and quite happy.
• when the weather is fine, it is sunny and not raining.
• something that is fine consists of very small or narrow parts.
• a fine adjustment or distinction is very delicate or exact.
• if you are fined, you are punished by being ordered to pay a sum of money.
• a fine is a sum of money which someone has to pay as a punishment.
fine art
• fine art is painting, sculpture, and objects which are made to be admired rather than to be useful.
fine artist
• artist involved in the fine arts, artist who creates works of art for beauty rather than utility; good artist
fine arts
• forms of art concerned mainly with the creation of beautiful objects (painting, sculpture, music, architecture, etc.)
fine as silk
• in excellent condition
fine cloth
• delicate fabric
fine clothes
• smart or elegant attire, stylish or high quality clothing
fine command
• excellent grasp, in depth understanding (e.g. fine command of the english language)
fine day
• nice day, day marked by good weather, day marked by pleasurable events
fine details
• little details
fine figure
• magnificent body or build, splendid form
fine flour
• finely ground flour, good quality flour
fine fruit
• high quality fruit
fine gold
• pure gold, gold that is not mixed with other metals
fine line
• obscure boundary, slight difference
administrative fine
• fine imposed for certain legal transgressions rather than being tried in a court of law
everything will work out fine
• everything will work out in the end, everything will be all right
feel fine
• feel ok, feel all right, feel well
feels fine
• feel ok, feel well (emotionally or physically)
i am fine
• i am ok, everything is all right, i am doing well
imposed a fine
• required that a sum of money be paid (as a punishment)
it suits us fine
• we are happy with it, it is convenient for us
option of a fine
• possibility of a financial penalty, choice of giving a fine as a punishment
relief from fine
• exemption from a financial penalty
worked out fine
• became organized, turned out for the best, came to rest in peace

fine را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی fine

Azami ١٧:٥٣ - ١٣٩٧/٠٩/٢٥
جریمه
|

knight ١٩:٣٥ - ١٣٩٧/١٠/٢٧
جریمه کردن
|

Ali hosseini ٠١:٤٧ - ١٣٩٧/١٢/٢٩
باحال
|

ebitaheri@gmail.com ٠٩:٣٦ - ١٣٩٨/٠١/٢٤
[آمیزه‌ها و ترکیب‌ها]
ریزدانه

[صنعت]
زُدودن ، حباب‌زُدایی ، حباب زدودن
|

پیشنهاد شما درباره معنی fine



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی fine
کلمه : fine
املای فارسی : فاین
اشتباه تایپی : بهدث
عکس fine : در گوگل


آیا معنی fine مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )