برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1354 100 1

fish

/ˈfɪʃ/ /fɪʃ/

معنی: پشت بند، ماهی، انواع ماهیان، صید از آب، ماهی گرفتن، ماهی صید کردن، بست زدن به، جستجو کردن
معانی دیگر: (جانور شناسی) ماهی، هر جانور آبزی، گوشت ماهی، ماهیگیری کردن، (با: for) از زیر آب در آوردن، (مجازی) دنبال چیزی گشتن، در پی چیزی بودن، در آوردن (مانند ماهی از زیر آب)، وابسته به ماهی یا ماهی گیری، وابسته به فروش ماهی، (عامیانه) آدم گولو، کسی که زود در تور یا قلاب شیادان گیر می افتد، گول خور، (طالع بینی) برج حوت، صورت فلکی حوت، بصورت جمع انواع ماهیان، صیداز اب، طلب کردن

بررسی کلمه fish

اسم ( noun )
حالات: fish, fishes
عبارات: fish out of water
(1) تعریف: any of various cold-blooded vertebrates that live in water, have gills, fins, and a tail, and move by swimming.

(2) تعریف: the flesh of fish eaten as food.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: fishes, fishing, fished
(1) تعریف: to catch or try to catch (a fish).

(2) تعریف: to catch or try to catch fish in (a body of water).

- I fished the small brook.
[ترجمه ترگمان] به دنبال جویبار کوچک رفتم
[ترجمه گوگل] من بروک کوچولو را کشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to pull or draw out (often fol. by up or out).
مشابه: rummage

- I fished a sock out of the drawer.
[ترجمه ترگمان] جوراب را از کشو بیرون کشیدم
[ترجمه گوگل] من جارو کشیدم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive ...

واژه fish در جمله های نمونه

1. fish and game regulations
مقررات ماهی گیری و شکار

2. fish are abundant in the caspian
در دریای خزر ماهی فراوان است.

3. fish cakes
شامی ماهی

4. fish egg
خاویار،اشپل،اشپیل

5. fish meal
آرد ماهی

6. fish nibbled at the bait
ماهی‌ها طعمه را گاز زدند.

7. fish occur in most lakes
اکثر دریاچه‌ها دارای ماهی هستند.

8. fish smell repelled her
بوی ماهی او را بیزار می‌کرد.

9. fish steak
استیک ماهی

10. fish swimming in the lucid stream
ماهی‌هایی که در آب زلال نهر شنا می‌کردند

11. fish tank
غرابه‌ی ماهی،تانک ماهی

12. fish in troubled water
از آب گل‌آلود ماهی گرفتن،از اوضاع نابسامان به سود خود استفاده کردن

13. fish or cut bait!
یاحسابی کوشش کن یا اصلا دست بردار!

14. fish out
(با ماهیگیری بیش از حد) ماهی جایی را تمام کردن

15. fish out ...

مترادف fish

پشت بند (اسم)
support , brace , continuation , sequel , clamp , trailer , fastening , fish
ماهی (اسم)
fish
انواع ماهیان (اسم)
fish
صید از آب (اسم)
fishing , fish
ماهی گرفتن (فعل)
fish
ماهی صید کردن (فعل)
fish
بست زدن به (فعل)
fish
جستجو کردن (فعل)
search , attempt , quest , seek , grub , scour , look for , ransack , fish , comb , mouse , snook

معنی عبارات مرتبط با fish به فارسی

(بیشتر در انگلیس) ماهی و سیب زمینی سرخ کرده، خوراک ماهی وسیب زمینی سر  کرده
گرده ماهی
(خوراک پزی) کوفته ی ماهی (ماهی چرخ کرده و سیب زمینی خرد کرده که با هم مخلوط و سرخ شده اند)، کوفته ماهی وسیب زمینی
استخوان ماهی، خارماهی
نان شیرینی که از ماهی خورد کرده وپوره سیب زمینی درست کنند
کاردماهی خردکنی
(جانور شناسی) کلاغ ماهی خوار (corvus ossifragus - بومی سواحل شرقی و جنوبی ایالات متحده)
ماهی پروری، تربیت ماهی
زن ماهی فروش، زن بدزبان یابددهان
پرورشگاه ماهی
(کانادا) سکوب یا تخته ی ماهی خشک کنی
آرد ماهی (ماهی پودر شده)
پیک نیک یا مهمانی در هوای آزاد که در آن ماهی سرخ کرده می دهند
شیشه گردبرای نگاه داشتن ماهی قرمز
fish glue ...

معنی fish در دیکشنری تخصصی

[زمین شناسی] (حفاری): الف) یک شکست یا قطع شدگی در چاه که فقط بوسیله ارزیابی قابل برگشت است. ب) هر ماده خارجی در یک چاه، که به دلخواه قابل خارج سازی نیست.
[نفت] مانده
[صنعت] نمودار استخوان ماهی ، نمودار علت و معلول - نموداری که در آن معلول در انتهای یک خط قرار گرفته و علل بوجود آورنده آن معلول توسط خط هایی همچون استخوان ماهی به آن وصل می شوند.
[نساجی] سریشم ماهی
[سینما] عدسی چشم ماهی
[پلیمر] چشم ماهی، حفره دایره ای شکل که در پوشش های ژلی دیده می شود و معمولاً به علت آلودگی هایی از قبیل سیلیکون، روغن، گردوغبار و آب می‏باشد
[سینما] عدسی چشم ماهی - عدسی ماهی چشم
[زمین شناسی] سنگ چشم ماهی (آپوفیلیت)
[نفت] توری مانده گیر
[نساجی] اسلاب ماهی شکل - اسلاب دوکی شکل
[نفت] اتصال فکی
[زمین شناسی] مرگ ماهی ها ماهی میری؛ از بین رفتن ماهی ها در دریاچه ها یا برکه ها، به خاطر کاهش اکسیژن در نتیجه برف یا مقدار بیش از حد مواد آلی معلق یا به خاطر آلاینده های سمی یا انجماد کلی دریاچه ها و یا برکه های کم عمق.
...

معنی کلمه fish به انگلیسی

fish
• type of cold-blooded aquatic animal with fins and scales; other aquatic animals (informal); flesh of fish; fellow, guy (used in combination - i.e. odd fish, queer fish)
• catch fish; try to catch fish; search for fish; search; try to obtain -
• a fish is a creature with a tail and fins that lives in water.
• fish is the flesh of a fish eaten as food.
• if you fish, you try to catch fish.
• if you fish a particular area of water, you try to catch fish there.
• if you fish for information or praise, you try to get it indirectly.
• if you fish something out of a liquid or a container, you remove it; an informal use.
• see also fishing.
fish and chip shop
• a fish and chip shop is a place where you can buy fried fish, fishcakes, sausages, chips, and other fried foods to take away and eat.
fish and chips
• common british dish that includes fried fish and french fries
fish ball
• fish cake, shredded fish and other ingredients formed into a ball and cooked
fish bone
• bone of a fish
fish breeding
• raising of fish
fish farming
• act of raising fish in tanks or closed areas for commercial purposes generally for food)
fish finger
• (britain and australia) fish stick, thin breaded long piece of fish
• fish fingers are small oblong pieces of fish, covered in breadcrumbs and usually sold in frozen form.
fish for compliments
• seek praise, search for flattery or admiration
fish gig
• fizgig, spiky pole for spearing fish
fish glue
• g ...

fish را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

دادرس
شيلات
hengame
ماهی موجودات اب زی
ریحانه
بهتر است که صدای مناسب تری در این سایت قرار بگیرد
سروش نظیری
ماهی_ماهیان_موجودات آبزی
tinabailari
i wanted to eat fish for lunch 📤
من میخواستم که برای نهار ماهی بخورم

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی fish
کلمه : fish
املای فارسی : فیش
اشتباه تایپی : بهسا
عکس fish : در گوگل

آیا معنی fish مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )