انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 994 100 1

fit

تلفظ fit
تلفظ fit به آمریکایی/ˈfɪt/ تلفظ fit به انگلیسی/fɪt/

معنی: حمله، هیجان، بیهوشی، بند، غش، تشنج، قسمتی از شعر یا سرود، مقتضی، سازگار، فرا خور، تندرست، در خور، مستعد، شایسته، مناسب، شایسته بودن، مجهز کردن، تطبیق کردن، اندازه بودن برازندگی، زیبنده بودن بر، مناسب بودن برای، سوار یا جفت کردن، صلاحیت دار کردن، گنجاندن یا گنجیدن، متناسب کردن، خوردن
معانی دیگر: درخور بودن، تناسب داشتن با، سزیدن، سزاوار بودن، خوردن به، جور آمدن با، آمدن به، زیبیدن، برازیدن، برازاندن، تعدیل کردن، جور کردن، (لباس) پرو کردن، اندازه کردن، شایسته بودن یا کردن، واجد شرایط کردن یا بودن، شایان بودن، داخل کردن، فرو کردن در، (با: in یا into) چپاندن، جاسازی کردن، چپیدن، کار گذاشتن، نصب کردن، (معمولا با: out) مجهز کردن، بسیج ور کردن، (معمولا با: in یا into) همساز بودن با، متوافق بودن با، هم رای بودن با، گنجاندن، اندازه بودن، مناسب (برای)، قابل، برازنده، زیبنده، بجا، بموقع، بهنگام، سالم، سر حال، (عامیانه) در شرف، نزدیک به، میزان اندازه بودن، شایستگی، جوری، گنجیدگی، زیبندگی، برازش، هرچیزی که اندازه باشد یا بگنجند یا جور باشد، (هر نوع حمله ی جسمی یا روحی ناگهانی) حمله، نهیب، نهیو، ترنجیدگی، ترنجش، ویر، فراتک، گهگیری، تنجش، (مجازی) فعالیت شدید (و کوتاه مدت)، (پزشکی) غش و ضعف، حمله ی غشی، گهگرفت بیماری، دژ گرفت گاه و بی گاه، به طور نامرتب، (مهجور) بند شعر، بخشی از سرود، اندازه بودن جامه برازندگی، قسمت

بررسی کلمه fit

صفت ( adjective )
حالات: fitter, fittest
(1) تعریف: suitable or acceptable for a particular person or group, or for a particular function; appropriate; right.
مترادف: appropriate, fitting, meet, proper, suitable
متضاد: unfit
مشابه: acceptable, applicable, apt, congruous, consonant, correct, good, qualified, right, ripe, seemly, worthy

- a program fit for children
ترجمه کاربر [ترجمه m.i] یک مسابقه ی مناسب برای کودکان
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برنامه‌ای مناسب برای کودکان
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک برنامه مناسب برای کودکان
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- This hall is not fit for a wedding reception.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این سالن برای مراسم عروسی مناسب نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این سالن برای پذیرایی عروسی مناسب نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: in good bodily condition; healthy and vigorous.
مترادف: healthy, robust
متضاد: incapacitated, soft, unfit
مشابه: able-bodied, hale, hardy, hearty, lusty, sleek, sound, strong, trim, vigorous, well

- She's very fit for her age.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برای سن و سال او مناسب است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او برای سن او بسیار مناسب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: fits, fitting, fit, fitted
(1) تعریف: to have the appropriate shape and size for.
مشابه: agree, become, suit

- Does the dress fit her?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آیا این لباس برای او مناسب است؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا لباس او مناسب است؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to be appropriate to or for; suit.
مترادف: become, befit, suit
مشابه: accord, click, coincide, conform, correspond, go, jibe, match

- The tuxedo is nice, but it doesn't fit the occasion.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کت و شلوار خوب است، اما این موقعیت مناسب نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لباسشویی خوب است، اما این مناسبت را نمی دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to adjust or prepare until suitable.
مترادف: adapt, adjust
مشابه: accommodate, fashion, graduate, key, regulate, suit, tailor

- He fitted the bathroom for his elderly father's use.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او حمام را برای استفاده پدرش مناسب کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او حمام را برای استفاده از پدر پیرانش نصب کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to equip.
مترادف: equip, outfit
مشابه: accouter, arm, furnish, provide, rig, supply

- We fitted them with camping gear.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما اونا رو با وسایل اردو جور کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما آنها را با وسایل کمپینگ نصب کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to have room for; to accommodate.

- This suitcase fits all the clothes I need.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این چمدون با تمام لباس‌هایی که لازم دارم مطابقت داره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این چمدان مناسب تمام لباسهایی است که من نیاز دارم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to allow or put in by making room for.

- I finally fit the cake in the refrigerator.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من در نهایت کیک را در یخچال قرار دادم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من در نهایت کیک را در یخچال قرار می دهم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Can you fit another person in your car?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] می تونی یه نفر دیگه رو تو ماشینت جا بدی؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا می توانید شخص دیگری را در ماشین خود جا دهید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to be the appropriate shape and size, as clothing.
مشابه: suit

- The jacket fits well, but the trousers are too big.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کت خوب به نظر می‌رسد، اما شلوارش خیلی بزرگ است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ژاکت مناسب است، اما شلوارها خیلی بزرگ هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to be suitable; belong.
مترادف: agree, belong, go, suit
مشابه: accord, adjust, answer, conform, correspond, do, harmonize, match

- That painting fits perfectly in the diningroom.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون نقاشی کاملا با \"diningroom\" همخوانی داره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این نقاشی کاملا در اتاق ناهارخوری کاملا متناسب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: fitly (adv.), fitness (n.)
• : تعریف: the way in which something fits.
مشابه: sizing

- This suit is a perfect fit.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این کت و شلوار مناسب است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این کت و شلوار مناسب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- These joints have a bad fit.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این مفصل‌ها شرایط بدی دارند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این مفاصل دارای تناسب اندام هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
عبارات: by fits and starts
(1) تعریف: a sudden, severe attack, outbreak, or convulsion related to a disease.
مترادف: seizure
مشابه: attack, convulsion, ictus, outbreak, paroxysm, qualm

- epileptic fit
ترجمه کاربر [ترجمه علی اکبر منصوری] حمله صرعي، تشنج صرعی
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] حمله‌ای بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مناسب صرع
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a sudden, intense outburst or onslaught, as of emotion.
مترادف: paroxysm, spasm
مشابه: attack, convulsion, explosion, frenzy, outbreak, outburst, rage, scene, storm, tantrum, throe

- a coughing fit
ترجمه کاربر [ترجمه علی اکبر منصوری] یک حمله سرفه، سرفه کردن های شدید و پشت سر هم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] زیرا سرفه‌اش گرفت …
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مناسب سرفه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- a fit of grief
ترجمه کاربر [ترجمه علی اکبر منصوری] یک حمله اندوه، غم و اندوه شدید و یکباره!
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دردی از اندوه بر او چیره شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تناسب غم و اندوه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه fit در جمله های نمونه

1. fit for a king
ترجمه در خور یک پادشاه

2. fit physically and mentally
ترجمه از نظر جسمی و روانی سالم

3. fit the parts and make an organic whole
ترجمه اجزا را با هم جور کن و یک چیز سازمان یافته درست کن.

4. fit as a fiddle
ترجمه سالم و سر حال،سر و مر و گنده

5. fit as a fiddle
ترجمه کاملا سالم،کاملا سرحال

6. fit of temper
ترجمه خشم زدگی،غیظ ناگهانی

7. fit to be tied
ترجمه (عامیانه) بسیار عصبانی،دیوانه از شدت خشم

8. a fit of anxiety
ترجمه غرق شدن در دلواپسی

9. a fit of banking activities
ترجمه توفان فعالیت‌های بانکی

10. a fit of coughing
ترجمه سرفه‌های شدید و پشت سر هم (به سرفه افتادن)

11. a fit of laughter
ترجمه شلیک خنده،از خنده بی خود شدن

12. food fit to eat
ترجمه غذای قابل خوردن

13. her fit of jealousy
ترجمه غلیان حسادت او

14. to fit a key in a lock
ترجمه کلید را در داخل قفل قرار دادن (توی قفل کردن)

15. to fit another passenger into a crowded bus
ترجمه یک مسافر دیگر را در اتوبوس شلوغ چپاندن

16. to fit him for a new pair of shoes
ترجمه (پایش را) برای کفش نو اندازه گرفتن

17. see fit
ترجمه مناسب پنداشتن،سزاوار دانستن

18. see fit (to)
ترجمه صلاح دانستن،صواب دانستن

19. think fit
ترجمه مناسب دانستن،بجا پنداشتن

20. a good fit
ترجمه لباس اندازه،اندازه‌ی خوب

21. a tight fit
ترجمه لباس چسبان،لباس (یا اندازه‌ی) تنگ

22. he keeps fit by swimming
ترجمه او با شنا کردن خود را سالم نگه می‌دارد.

23. she was fit to scream
ترجمه او در شرف شیون زدن بود.

24. trashy goods fit only to be palmed on the unwary
ترجمه کالاهای بنجل که فقط می‌شد آنها را به اشخاص ناآگاه قالب کرد

25. have a fit (or throw a fit)
ترجمه خیلی خشمگین شدن،اعراض کردن،(از شدت خشم و غیره) از خود بی خود شدن،بی تابی کردن

26. behavior that doesn't fit a teacher
ترجمه رفتاری که در خور یک معلم نیست

27. corn that is fit to store
ترجمه ذرتی که برای انبار کردن خوب است

28. let the punishment fit the crime
ترجمه بگذارید تنبیه با جرم تناسب داشته باشد.

29. the punishment should fit the crime
ترجمه کیفر باید با جنایت متناسب باشد.

30. this color doesn't fit this room
ترجمه این رنگ به این اتاق نمی‌خورد.

31. this radio doesn't fit into the box
ترجمه این رادیو در جعبه جا نمی‌گیرد.

32. a boy not yet fit to ordain his life
ترجمه پسری که هنوز نمی‌تواند زندگی خود را سامان بدهد.

33. a chair contoured to fit the body
ترجمه صندلی که مطابق با شکل بدن انسان طراحی شده است

34. go when you see fit
ترجمه هر وقت که برایت مناسب بود برو.

35. that husband and wife fit each other
ترجمه آن زن و شوهر با هم همسازند.

36. these shoes do not fit
ترجمه این کفش اندازه نیست.

37. these shoes ought to fit you
ترجمه این کفش‌ها باید به پای شما بخورد.

38. this film is not fit for children
ترجمه این فیلم برای بچه‌ها مناسب نیست.

39. this house is not fit for habitation
ترجمه این خانه قابل سکونت (زیست پذیر) نیست.

40. to fly into a fit of fury
ترجمه بشدت از کوره در رفتن

41. to get the ship fit for sea
ترجمه کشتی را برای (رفتن به دریا) آماده کردن

42. she was seized with a fit
ترجمه او دچار حمله شد.

43. she was seized with a fit of sneezing
ترجمه ناگهان دچار حمله‌ی عطسه شد.

44. she was taken with a fit of laughing
ترجمه ناگهان دستخوش خنده‌ی شدید شد.

45. the shaft is dimensioned to fit any wheel
ترجمه میله با ابعادی ساخته شده است که به هر چرخی بخورد.

46. he left the house in a fit of anger
ترجمه خانه را در منتهای غضب ترک کرد.

47. there was hardly a day without him throwing a fit
ترجمه روزی نبود که او خشمگین نشود.

48. i have lost my own shoes and nobody else's (shoes) fit me!
ترجمه کفش‌های خودم را گم کرده‌ام و کفش های هیچکس دیگر به پایم نمی‌خورد!

49. finding out that her mother wasn't home, the child threw a fit
ترجمه وقتی بچه فهمید که مادرش خانه نیست الم شنگه زیادی راه انداخت.

مترادف fit

حمله (اسم)
fit , offense , rush , access , onset , attack , assault , offensive , onslaught , charge , onrush , spell , epilepsy , inroad , hysteria , foray , sally
هیجان (اسم)
fit , fret , boil , excitation , agitation , excitement , thrill , frenzy , dither , titillation , fission , ignition , tornado , fever , tempest , lather , hysterics , unco , snit , stour
بیهوشی (اسم)
fit , astonishment , stupefaction , stupidity , faint , anesthesia , trance , epilepsy , swoon , insensibility
بند (اسم)
fit , article , articulation , joint , link , bind , bond , clause , provision , snare , segment , levee , facet , hinge , line , dyke , dike , paragraph , dam , wristband , tie , frenum , clamp , binder , sling , fastening , manacle , weir , canto , ligation , commissure , ligature , noose , facia , fascia , funiculus , joggle , holdback , holdfast , internode , ligament , proviso , stanza , trawl
غش (اسم)
fit , faint , swoon , fainting , syncope
تشنج (اسم)
fit , tension , convulsion , hysteria , paroxysm , spasm , tenseness , tensity , tetanus , yank
قسمتی از شعر یا سرود (اسم)
fit
مقتضی (صفت)
appropriate , fit , suitable , material , meet , just , advisable , due , expedient , exigible
سازگار (صفت)
fit , suitable , compatible , correspondent , becoming , matchable , wholesome , salubrious
فرا خور (صفت)
fit , worthy , suitable , proportionate , befitting , condign , idoneous
تندرست (صفت)
fit , well , bouncing , healthy , buxom , healthful , lusty
در خور (صفت)
appropriate , apt , fit , meet , proportionate , apposite , befitting , tailored , opportune , assorted , becoming , idoneous , congruous
مستعد (صفت)
able , apt , talented , disposed , prepared , fit
شایسته (صفت)
able , good , qualified , apt , fit , worthy , competent , proper , sufficient , suitable , meet , apropos , befitting , intrinsic , seemly , becoming , deserving , meritorious
مناسب (صفت)
appropriate , apt , fit , adequate , proper , suitable , acceptable , convenient , fitting , accommodative , relevant , correspondent , meet , acey-deucy , feat , moderate , adaptable , favorable , propitious , apposite , expedient , reasonable , applicable , applicatory , befitting , opportune , assorted , becoming , condign , idoneous , comformable , consentaneous
شایسته بودن (فعل)
merit , fit , adequate , behoove , behove , beseem
مجهز کردن (فعل)
fit , gear , tool , provide , furnish , rig , arm , equip , prepare , imp
تطبیق کردن (فعل)
fit , match , reconcile , tally , compare , check , collate , jibe
اندازه بودن برازندگی (فعل)
fit
زیبنده بودن بر (فعل)
fit
مناسب بودن برای (فعل)
fit
سوار یا جفت کردن (فعل)
fit
صلاحیت دار کردن (فعل)
fit
گنجاندن یا گنجیدن (فعل)
fit
متناسب کردن (فعل)
fit , proportionate , proportion , coordinate
خوردن (فعل)
fit , gnaw , feed , strike , hit , match , eat , grub , drink , corrode , hurtle , devour , erode , take a meal

معنی عبارات مرتبط با fit به فارسی

سالم و سر حال، سر و مر و گنده، کاملا سالم، کاملا سرحال
لایق پادشاه
قابل استفاده، سودمند
خشم زدگی، غیظ ناگهانی
حمله، غش حمله ایی
خیلی خشمگین شدن، اعراض کردن، (از شدت خشم و غیره) از خود بی خود شدن، بی تابی کردن
مناسب پنداشتن، سزاوار دانستن، صلاح دانستن، صواب دانستن
مناسب دانستن، بجا پنداشتن

معنی fit در دیکشنری تخصصی

fit
[عمران و معماری] منطبق
[برق و الکترونیک] برازش ، منطبق کردن
[فوتبال] غش-هیجان
[نساجی] اندازه بودن - مناسب بودن
[ریاضیات] برازیدن، مناسب بودن، انطباق، جور کردن، جذب و جفت کردن، برازاندن، مقتضی، شایسته، درخور، جادادن، جاگرفتن، اندازه بودن، سوار کردن قطعه ها، جفت و جور کردن، برازش
[پلیمر] جفت کردن
[ریاضیات] برازاندن منحنی
[ریاضیات] گنجانیدن، گنجیدن
[پلیمر] روش برازش
[کامپیوتر] متن را با مسیر تطبیق بده - فرمانی در برنام ی ترسیم که مبنای یک خط از متن را به گونه ای در می آورد که شکل خط مشخصی مسیر پیروی کند.
[ریاضیات] آزمون نیکویی برازش مربع خی
[آمار] آزمون نیکویی برازش خی دو
[ریاضیات] آزمون نیکویی برازش مربع خی
[ریاضیات] برازش نمایی
[پلیمر] برازش نمایی
[برق و الکترونیک] اولین برازش
[ریاضیات] جا رفتن خوب، انطباق آزاد
[زمین شناسی] میزان انطباق در منحنی ها
[ریاضیات] نیکویی برازاندن، خوبی برازیدن، آزمون تطابق، زیبندگی، نیکویی برازش
[آمار] نیکویی برازش
[آمار] شاخص برازش
[آمار] آزمونهای برازش از نوع کولموگوروف-اسمیرنوف
[عمران و معماری] نقص انطباق
[ریاضیات] نقض برازش
[آمار] نقص برازش
[حسابداری] مناسب ترین خط
[ریاضیات] خط بهترین برازش
[آمار] خط بهترین برازش

معنی کلمه fit به انگلیسی

fit
• adjustment, adaptation of one thing to another; manner in which something fits; seizure, spasm; outburst of temper or other emotion; sudden impulse
• be suitable; be the right size or shape for; adapt; suit, adjust, alter; make conform; make ready; prepare; install, supply
• suited; suitable, appropriate; qualified; ready; healthy, in good condition
• if something fits, it is the right size and shape to go onto a person's body or onto a particular object.
• if something is a good fit, it fits well.
• if something fits into something else, it is small enough to be able to go in it.
• if you fit something into a particular space or place, you put it there.
• you can also say that something fits a person or thing when it is suitable for them.
• if you fit something somewhere, you attach it there, or put it there carefully and securely.
• if someone or something is fit for a particular purpose, they are suitable or appropriate for it.
• someone who is fit is healthy and physically strong.
• if someone has a fit, they suddenly lose consciousness and their body makes uncontrollable movements.
• if you have a fit of coughing or laughter, you suddenly start coughing or laughing in an uncontrollable way.
• if you do something in a fit of anger or panic, you are very angry or afraid when you do it.
• see also fitted, fitter, fitting.
• if someone sees fit to do something, they decide that it is the right thing to do; a formal expression.
• something that happens in fits and starts keeps happening and then stopping again.
• if you manage to fit a person or task in, you manage to find time to deal with them.
• if you fit in as part of a group, you seem to belong there because you are similar to the other people in it.
• if you say that someone or something fits in, you understand how they form part of a particular situation or system.
• if you fit into a particular group, you seem to belong there because you are similar to the other people in it.
fit as a fiddle
• in good shape, in good condition, fit, healthy, sturdy
fit for
• suitable for
fit for a
• seemly for a, proper for a, fitting for a, suitable for a, would not shame anyone
fit for a king
• very high quality, so good it would even suit a king
fit for all
• equal to every living soul, suitable for everybody
fit for duty
• able to work
fit for habitation
• suitable or appropriate for habitation
fit for nothing
• good for nothing, no good, not fit for use, not desirable
fit for service
• indication that a recruit is only suited for non-combat positions
fit for the job
• suitable for the position, suitable for the undertaking
fit in
• match, be suitable, be in accord with
fit in with
• be suitable with, correspond, be compatible with
fit like a glove
• fit perfectly, be the perfect size
fit of anger
• attack of rage, outburst of anger
fit of spite
• nasty outburst
fit on
• be suited in shape or form to something
fit the bill
• be suitable, meet the qualifications
fit to be eaten
• edible, comestible
as he sees fit
• as he thinks is appropriate, as seems to him to be proper
coughing fit
• attack of coughing
e fit
• technology company launched in october 2001 which concentrates specifically on the new media technology strategies in the finance sector
had a fit
• became hysterical, lost control
hysterical fit
• temper tantrum, uncontrolled emotional display
keep fit
• keep-fit is the activity of keeping your body in good condition by doing regular exercise.
kept fit
• stayed in shape, maintained bodily fitness
perfect fit
• good match, something that fits exactly
see fit
• see to be correct, think to be right
threw a fit
• was stunned, was amazed
throw a fit
• explode in emotions, be divorced

fit را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی fit

باقر حسین لو ٢٢:٣٧ - ١٣٩٦/٠٦/٠٨
درست بودن
|

علیرضا جهانگیری ١٦:٣١ - ١٣٩٦/٠٨/٢٨
خوش اندام
|

آرمین مظاهری ١٨:٢٧ - ١٣٩٦/١٢/٠٨
ورزیده
[adj]
|

jalal ٢٣:٣١ - ١٣٩٧/٠٣/١٤
قبراق
|

فرنوش ١٧:٥٣ - ١٣٩٧/٠٤/٠٢
outfit به معنای � تیپ� هم هست.
|

shahrzad ٢٢:٥٦ - ١٣٩٧/٠٥/٠١
ریاضی:برازش
|

Salman ٠٠:٠٤ - ١٣٩٧/٠٥/٠٣
همون
'' فیت شدن''
یا
''جا شدن''
خودمون معنی میده.
The colorful eggs fit into the box
Or
He almost couldn't fit inside
|

Mary ١٧:٣٣ - ١٣٩٧/٠٥/٠٣
When you do ecsersise alot your body is fit. You are fitnessfreak
|

فیض ١٠:٠٩ - ١٣٩٧/٠٥/٢٣
جایگیری
|

فرهاد سليمان‌نژاد ٠٠:٣١ - ١٣٩٧/٠٦/٢١
دمساز بودن با كسي يا چيزي
|

sahar ١٣:٣٦ - ١٣٩٧/٠٦/٢٢
صنعت:تعرفه
|

Soheil ٢١:٣٣ - ١٣٩٧/٠٩/٠٧
مناسب
|

ایمان حجتی ٢٢:٠٨ - ١٣٩٨/٠٥/١٣
this job doesn't fit my personality
این شغل با شخصیت من جور در نمیاد (برازنده شخصیت من نیست)
this shirt fits me very well
این پیراهن خیلی خوب بهم میاد.
this key doesn't fit the lock
این کلید به قفل نمیخوره (قفل را باز نمیکنه)
|

پیشنهاد شما درباره معنی fit



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی fit
کلمه : fit
املای فارسی : فیت
اشتباه تایپی : بهف
عکس fit : در گوگل


آیا معنی fit مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )