انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 956 100 1

fix

تلفظ fix
تلفظ fix به آمریکایی/ˈfɪks/ تلفظ fix به انگلیسی/fɪks/

معنی: تنگنا، گیر، حیص و بیص، افیون، جا دادن، درست کردن، معین کردن، تعیین کردن، مقرر داشتن، محدود کردن، محکم کردن، کار گذاشتن، نصب کردن، استوار کردن، تعمیر کردن، ثابت شدن، ثابت ماندن، قرار دادن، بحساب کسی رسیدن، مستقر شدن، چشم دوختن به
معانی دیگر: (در جای خود) ثابت کردن یا شدن، فرنودین کردن، پا بر جا کردن یا شدن، (محکم) به هم چسباندن (با میخ کردن یا پیچ کردن و غیره)، محکم کردن یا شدن، هاژه کردن یا شدن، ایستا کردن یا شدن، بر جا کردن یا شدن، (در فکر خود ثبت کردن) به خاطر سپردن یا داشتن، در فکر داشتن، متوجه کردن به، متمرکز کردن بر، چشم دوختن بر، زل زل نگاه کردن، خیره شدن، سفت کردن، به هم فشردن، محکم قرار دادن، (رنگ و غیره را) ثابت کردن، پایدار کردن، مقرر کردن، نشاختن، باز نمودن، باز نمون کردن، مرتب کردن، منظم کردن، آراستن، بسامان کردن، راستاد کردن، رو به راه کردن، باز سازی کردن، چاره کردن، درمان کردن، (خوراک تهیه کردن و پختن) خوراک درست کردن، پختن، آماده کردن، (در مسابقه و غیره) تبانی کردن (و نتیجه را از پیش تعیین کردن)، تقلب کردن، دغلی کردن، (مسابقه و انتخابات و غیره) تقلب، نادرستی، تبانی، مسابقه (یا انتخابات و غیره) که در آن تبانی شده باشد، نادرستی کردن، تلافی کردن، انتقام گرفتن، (عامیانه - محلی) در نظر داشتن، در خیال داشتن، (عامیانه) مخمصه، درد سر، هچل، گیر و دار، (عامیانه) خوب سر در آوردن از، خوب فهمیدن، (آتش را پاییدن و سوخت رساندن) افروختن، افروخته نگه داشتن، آتش داری کردن، (عامیانه) اخته کردن، خایه کشی کردن، تخمدان در آوردن، (شیمی) جامد و ثابت و غیر فرار کردن، موجب ترکیب نیتروژن هوا با سایر مواد شدن و ایجاد نیترات و آمونیاک و غیره کردن، (عکاسی) ثابت کردن (فیلم یا تصویر) با آغشتن آن به مواد شیمیایی، تثبیت، ایستایگی، (محل کشتی یا هواپیما و غیره که از طریق امواج رادیویی یا تطابق نجومی یا دانستن طول و عرض جغرافیایی تعیین می شود) نقطه کردن، بودگاه یابی، تزریق مواد مخدر (به آدم معتاد)، تو رگ زنی، تنبیه کردن

بررسی کلمه fix

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: fixes, fixing, fixed
(1) تعریف: to make stable or steady; fasten securely.
مترادف: attach, fasten, stabilize, steady
متضاد: unfix
مشابه: affix, anchor, bolt, cement, clamp, clinch, connect, couple, firm, join, lodge, moor, nail, pin, rivet, root, secure

(2) تعریف: to bring into a final or unalterable state.
مترادف: determine
متضاد: alter
مشابه: congeal, consolidate, establish, finalize, home, set, solidify

(3) تعریف: to hold or direct (the attention or eyes).
مترادف: direct, fasten, hold, rivet
مشابه: attach, magnetize, nail

(4) تعریف: to firmly establish (the date of an upcoming event, or the like).
مترادف: determine, set, settle
متضاد: abrogate
مشابه: appoint, conclude, decide, define, establish, pin, resolve, seal, stabilize, stipulate

(5) تعریف: to mend, repair, or put in a proper state or good order.
مترادف: correct, mend, repair
مشابه: adjust, ameliorate, amend, better, doctor, make, patch, rectify, remedy, renew, renovate, restore, service

(6) تعریف: to prepare (esp. food or drink).
مترادف: make, prepare
مشابه: assemble, create, get, produce

(7) تعریف: to render (an animal) neuter; spay or castrate.
مترادف: castrate, geld, neuter, spay

(8) تعریف: (informal) to exact revenge on.
مترادف: pay, punish, retaliate
مشابه: avenge, cook one's goose, requite

- He stole my money, but I'll fix him!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون پول منو دزدیده ولی من درستش می‌کنم!
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او پول من را به سرقت برده، اما من او را تعمیر می کنم!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: (informal) to arrange with fraudulent intent.
مشابه: arrange, bribe, bug off, cook, manipulate, pack, rig, throw

- He fixed the card game in order to win it.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او کارت بازی را به منظور برد آن ثابت کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او بازی کارت را به منظور برنده شدن آن ثابت کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to become firm, rigid, or stable.
مترادف: firm, harden, set, stabilize
مشابه: coagulate, congeal, consolidate, root, solidify, take, take root
اسم ( noun )
عبارات: fix up
(1) تعریف: a difficult or awkward situation; dilemma; predicament.
مترادف: bind, dilemma, predicament, spot
مشابه: difficulty, hot water, impasse, jam, mess, pickle, plight, quagmire, quandary, scrape

(2) تعریف: the charted position of a ship or aircraft, or the process of determining it.
مشابه: location, measure, position, reading

(3) تعریف: (slang) an injection of a narcotic by an addict.
مشابه: line

واژه fix در جمله های نمونه

1. fix me a cup of tea, will you
ترجمه لطفا یک فنجان چای برایم درست کن.

2. fix on (or upon)
ترجمه (تاریخ یا محل) انتخاب کردن،گزیدن،تعیین کردن

3. fix one's wagon
ترجمه (خودمانی) تلافی کردن،دخل کسی را آوردن

4. fix up
ترجمه 1- (عامیانه) تعمیر کردن 2- ترتیب کاری (یا ملاقاتی) را دادن

5. to fix a light post in the ground
ترجمه تیر چراغ برق را در زمین کار گذاشتن

6. to fix one's jaw
ترجمه فک خود را فشرده کردن

7. to fix the bed
ترجمه رختخواب را مرتب کردن

8. to fix the date of a wedding
ترجمه تاریخ ازدواج را تعیین کردن

9. to fix the period of the dinosaurs' existance
ترجمه دوران زیست دیناسورها را باز نمون کردن

10. god will fix you!
ترجمه خدا به حسابت خواهد رسید!

11. materials that fix the color
ترجمه موادی که رنگ را ثابت نگه می‌دارد

12. he tried to fix my radio but butchered the job
ترجمه او سعی کرد رادیوی مرا درست کند ولی آن را خراب کرد.

13. the jury must fix guilt
ترجمه هیئت منصفه‌ی دادگاه باید تقصیر را معلوم کند.

14. to get a fix on the problem
ترجمه مسئله را درک کردن

15. his promotion was a fix
ترجمه ارتقای رتبه‌ی او با نادرستی انجام شد.

16. you're in a deuced fix now!
ترجمه حالا در بد مخمصه‌ای گرفتار شده‌ای‌!

17. he is in a terrible fix
ترجمه دچار مخمصه‌ی بدی شده است.

18. if it ain't broke, don't fix it
ترجمه سری که درد نمی‌کند دستمال نبند

19. my watch is out of order; can you fix it for me?
ترجمه ساعت من خراب است‌; می‌توانی آن را برایم درست کنی‌؟

20. he tinkered with the radio all day but still couldn't fix it!
ترجمه تمام روز به رادیو ور رفت ولی نتوانست آنرا درست کند!

21. Can he fix us up with somewhere to stay?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]می تونه ما رو جایی برسونه که بمونیم؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آیا می تواند ما را به جایی برساند تا بماند؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

22. We need to fix a date for the next meeting.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ما باید تاریخی برای جلسه بعدی تعیین کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ما باید یک تاریخ برای جلسه بعدی را رفع کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

23. I'd like to fix up a meeting with you next week sometime.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دوست دارم یک ملاقات با شما در هفته بعد را تعیین کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من می خواهم یک جلسه با شما هفته آینده برگزار کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

24. I'll do my damnedest to fix it, but I can't promise anything.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سعی می‌کنم هر کاری از دستم بربیاید برای درست کردن آن انجام دهم، اما نمی‌توانم قول بدهم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من عصبانی تر می شوم که آن را حل کنم، اما من نمی توانم چیزی را تحسین کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

25. Let's fix a definite date for the next meeting.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اجازه بدهید یک تاریخ قطعی برای جلسه بعدی تعیین کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بیایید یک تاریخ مشخص برای جلسه بعدی را رفع کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

26. You can fix the toy plane's tail with this glue.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]شما می‌توانید دم صفحه اسباب‌بازی را با این چسب تعمیر کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]شما می توانید دم این هواپیمای اسباب بازی را با این چسب ثابت کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

27. There is no quick fix to the breakdown in negotiations between the two companies.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]هیچ راه‌حل فوری برای از بین رفتن مذاکرات بین دو شرکت وجود ندارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]هیچ تردیدی نیست که در مذاکرات بین دو شرکت، شکست خورده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

28. A competent mechanic should be able to fix the problem.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]یک مکانیک ماهر باید بتواند مشکل را حل کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]مکانیک صالح باید بتواند مشکل را حل کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

29. They know how to fix their cars.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آن‌ها می‌دانند چطور cars را تعمیر کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آنها می دانند چگونه اتومبیل خود را تعمیر کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

30. They send a service engineer to fix the disk drive.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آن‌ها یک مهندس خدمات را برای تعمیر دیسک درایو می‌فرستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آنها یک مهندس خدمات را برای رفع درایو دیسک ارسال می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف fix

تنگنا (اسم)
fix , bottleneck , pinch , impasse , warpath , strait , jaw , cul-de-sac , hairbreadth
گیر (اسم)
scrape , fix , entanglement , hitch , trap , obstacle , impediment , bug , gripe , impasse , snag , embroglio , holdback , holdfast , kink , tanglement
حیص و بیص (اسم)
fix
افیون (اسم)
fix , hop , opium
جا دادن (فعل)
settle , house , stable , stead , receive , accommodate , incorporate , embed , infix , insert , fix , intromit , chamber , imbed , engraft , intercalate
درست کردن (فعل)
right , clean , agree , make , adapt , address , fix , devise , trim , regulate , fettle , organize , gully , make up , weave , build , fashion , concoct , integrate , compose , indite , emend , mend , redd , straighten
معین کردن (فعل)
assign , settle , establish , fix , specify , appoint , designate , determine , ascertain , define , delineate , denominate , cast
تعیین کردن (فعل)
assign , fix , specify , state , appoint , determine , define , assess , slate , locate , delimit , qualify , prescribe , tell off
مقرر داشتن (فعل)
assign , establish , fix , provide , ordain , appoint , resolve , enjoin , prescribe
محدود کردن (فعل)
curb , demarcate , border , bound , limit , fix , narrow , terminate , determine , define , dam , stint , restrict , confine , delimit , circumscribe , compass , gag , straiten , cramp , delimitate , impale
محکم کردن (فعل)
firm , fix , consolidate , reinforce , strengthen , stake , clinch , fasten , fixate , tighten , girth , chock , solidify , rivet
کار گذاشتن (فعل)
fix , set , enchase , install , instal
نصب کردن (فعل)
fix , stick , set , mount , erect , pitch , install , instal , set up , fay , uprear
استوار کردن (فعل)
firm , fix , stabilize , pitch
تعمیر کردن (فعل)
service , fix , repair , remodel , remedy , restore , patch , tinker , vamp , mend , refit , remake , renovate , refashion , rehash
ثابت شدن (فعل)
fix , stabilize
ثابت ماندن (فعل)
fix
قرار دادن (فعل)
lodge , place , put , fix , pose , park , row , set , mount , pack , locate , include , posture , posit , superpose
بحساب کسی رسیدن (فعل)
fix
مستقر شدن (فعل)
settle , fix , set
چشم دوختن به (فعل)
fix

معنی عبارات مرتبط با fix به فارسی

(عامیانه) وابسته به تعمیر و نو سازی، تعمیراتی (fixit هم می نویسند)
(تاریخ یا محل) انتخاب کردن، گزیدن، تعیین کردن
(خودمانی) تلافی کردن، دخل کسی را آوردن
1- (عامیانه) تعمیر کردن 2- ترتیب کاری (یا ملاقاتی) را دادن
در پایان واژه چسباندن

معنی fix در دیکشنری تخصصی

fix
[سینما] ثبوت
[کامپیوتر] ثابت کردن - تعمیر کردن - راه حلی برای یک نقص نرم افزاری ؛ به طور کلی نسخه ی جدیدی از یک برنامه که برای رفع یک مشکل ارئه می شود. نگاه کنید به patch.
[برق و الکترونیک] تعیین موقعیت ؛ موقعیت در ناوبری ، به تعیین موقعیتی با طول و عرض معین گفته می شود. نوعاً این موقعیت برای ارجاع بعدی و رسم مسیر حرکت ، روی نمودار های هوانوردی و دریانوردی با سک علامت مشخص می شود . با مشاهده ی دیداری علائم اهنما و به روشهایی نظیر مثلث بندی ، روشهای ناوبری آسمانی ،لوران ، یا ماهواره های سیستم موقعیت یابی جهانی ( جی پی اس) می توان موقعیت را تعیین و ترسیم کرد.
[مهندسی گاز] محکم ، ثابت ، محکم کردن ، ثابت کردن
[حقوق] اصلاح کردن، تعیین کردن، نصب کردن
[نساجی] محکم کردن - ثابت کردن - ثابت
[ریاضیات] اصلاح کردن، تغییر دادن، استوار کردن، بستن، مرتبط کردن، مربوط کردن، برجا، ثابت، برجا بودن، مشخص شدن، بیان کردن، ثابت
[سینما] کانون ثابت
[سینما] تصویر ثابت / ثابت نگاه داشتن یک تصویر / جامد کردن یک حرکت - تک عکس ثابت شده در فیلم
[آمار] روش نقطه ثابت
[سینما] دور نماها با استفاده از لنزهای تله فتو
[ریاضیات] مرتب کردن
[پلیمر] سولفات باریم
[برق و الکترونیک] نقطه ی لورن نقطه ی مکانی که از تقاطع دو خط موقعیت لورن به دست می آید .
[برق و الکترونیک] محل موقعیت تقاطع خطوط موقعیت کشیده شده روی نقشه ،جدول یا صفحه نمایش .
[برق و الکترونیک] ثابت رادار موقعیت تعیین شده بار رادار /
[برق و الکترونیک] تعیین رادیویی 1. تعیین موقعیت منبع سیگنالهای رادیویی با به دست آوردن محل تلاقی فرستنده با دو یا چند جهت یاب رادیویی در مکانهای مختلف و سپس محاسبه موقعیت با استفاده از محاسبات مثلثاتی . 2. تعیین موقعیت کشتی یا هواپیمای مجهز به تجهیزات جهت یاب با به دست آوردن جهتهای رادیویی در دو یا چند ایستگاه فرستنده در مکانهای معلوم و محاسبه موقعیت با استفاده از مثلثات . 3. تعیین موقعیت هواپیمای در حال پرواز با شناسایی راهنمای رادیویی یا تعیین محل تلاقی دو باریکه رادیویی.

معنی کلمه fix به انگلیسی

fix
• embarrassing situation, predicament (slang); location, position (i.e. of a ship or individual); clear understanding; dose of a narcotic drug or something which is strongly desired (slang)
• determine; set firmly; stabilize; arrange; repair; prepare; attract; focus on; illegally influence the outcome of; take care of (slang); spay, castrate
• if you fix something somewhere, you attach it or put it there firmly and securely.
• if you fix your eyes or attention on something, you look at it or think about it with complete attention.
• if you fix the date or amount of something, you decide and arrange exactly what it will be.
• to fix something means to repair it.
• if someone fixes a race or a competition, they make unfair or illegal arrangements which affect its result.
• to fix someone a drink or some food means to prepare it for them; an informal use.
• a fix is an injection of an addictive drug such as heroin; an informal use.
• see also fixed, quick fix.
• if you fix someone up with something they need, you provide it; an informal expression
• if you fix something up, you arrange it; an informal expression
fix a date
• agree to meet together; set a time or deadline
fix one's eyes on
• gaze upon, set one's sites on, stare at, look toward
fix one's hopes on
• desire something strongly
fix the blame on
• direct criticism to, hold someone responsible, incriminate, point one's finger at
fix up
• refurbish, repair; clear up, settle, set right; punish
bug fix
• change or correction designed to correct a computer "bug", software or hardware change that is intended to correct software malfunctions (computers)
in a bad fix
• in a difficult situation
in a fix
• (archaic slang) pregnant
quick fix
• a quick fix is a quick but probably not permanent solution to a problem; used showing disapproval.
radio fix
• locating of radio transmitter (which is at the point of intersection) by bearings taken from 2 or more direction finding stations; location of a ship or plane by determining the direction of radio signals that arrive to the ship or plane from 2 or more sending stations the locations of which are known

fix را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی fix

المیرا محمودجانلو ٢٢:٠٠ - ١٣٩٦/٠٦/٠٢
چاره، راه حل
|

کریمی ١٩:٢٠ - ١٣٩٦/١١/١٦
تثبیت کردن
|

هاشم ١٧:٠٠ - ١٣٩٧/٠١/٢٢
تنبیه کردن
|

علیرضا جان ١١:٢٩ - ١٣٩٧/٠٦/٠٧
حل کردن
|

فیض ١١:٤٩ - ١٣٩٧/٠٦/١١
سر و سامان دادن
|

a.r ١٤:٢٣ - ١٣٩٧/٠٧/٠٨
to make or become firm, stable, or secure
|

🐇 ١٤:٣٣ - ١٣٩٧/١٠/٠٣
تعمیر کردن
|

ستایش قربانی ١٤:٠٠ - ١٣٩٧/١٠/١٣
detective(کاراگاه)
|

ستایش قربانی ١٤:٠٤ - ١٣٩٧/١٠/١٣
چسباندن ، فشار دادن،درست کردن،
|

s.f ١٧:٥١ - ١٣٩٧/١١/٠٤
تعمیر کردن چیزی
|

AYENA ٢٠:٠٢ - ١٣٩٨/٠٤/٢١
تثبیت کردن
|

پیشنهاد شما درباره معنی fix



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

سهیل رصایی > دهنونده
ابوالفضل > Starter
اژدر > arms length
اژدر > funder
Jalali > Ngo
حمیدرضا کریم > Wobbly
سارای > منیژه
شقایق > جانا

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

توضیحات دیگر

معنی fix
کلمه : fix
املای فارسی : فیکس
اشتباه تایپی : بهط
عکس fix : در گوگل


آیا معنی fix مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )